يكشنبه, 14 مهر 1387
ساغر و بعضی از چراهایش ...
چرا گاهی همه چیز قاطی میشود ؟
چرا گاهی حتی فکرت حالم را به هم میزند ؟
چرا گاهی تمام خوبی هایت را رویم بالا می آوری ؟
چرا گاهی تحمل شنیدن صدای خودم را هم ندارم ؟
چرا گاهی تمام مشکلات با هم خرخره آدم را می جود ؟
چرا گاهی آدمها آنقدر نفرت انگیز و تهوع آور می شوند ؟
چرا گاهی دوست دارم دیگر هیچ موجود زنده ای را نبینم ؟
چرا گاهی اینقدر مسائل سخت و غیر قابل حل می شود ؟
چرا گاهی معنی هیچ چیز را به هیچ کس نمی توانم بفهمانم ؟
چرا گاهی نمیفهمی دهنت را که باز میکنی تمام جذابیتت جلوی چشمانم از بین میرود ؟
چرا هیچوقت من آدم نمیشوم ؟
چهارشنبه, 2 مرداد 1387
... ساده ...
دلم میخواهد به یک دشت بروم ... اصلا بیا تصورش کنیم ... چشمانت را ببند ... تصور کن ...دشتی سبز ... پر از گندم و درخت ... صدای باد ... صدای باد را میشنوم ...صدای باد لابه لای گندم زار ... هیس ... گوش کن ...
آن پرنده ها را میبینی ... دور هم جمع شده اند و میخوانند ... مثل لا لا لا ... لا لا لا لا ... من هم میخوانم ... تو هم بخوان ... آن اسب هایی که وحشیانه می تازند ... آن یکی از همه خوشگل تر است ... آن که قهوه ای است ... نه آن یکی ... آن که جلوی بقیه ایستاده است را میگویم ... نگاه کن چگونه با آن اسب سفید بازی میکند ... آن دورتر صدای آب را می شنوی ... آن رودخانه را دوست دارم ... پاچه های شلوارم را بالا میزنم ... و به درون رودخانه میروم ... هوم م م م م .... چه آب سردی ... همه وجودم سردی آب را در خودش فرو میبرد .... دوست دارم همان طور که در رودخانه ایستاده ام به گندمزار نگاه کنم ...
صدای باد لابه لای گندمها ... خواندن پرنده ها ... صدای آب رودخانه که به سنگ ها میخورد ... آه ... آه که چقدر این منظره را دوست دارم ... آن ماهی های کوچک را میبینی ؟ ... کاش آن ابر به این طرف بیاید و نم نم بارانی شروع به باریدن کند ... می خواهم تمام وجودم غرق در این زیبایی شود ... می خواهم آب شوم ... آب شوم ... به پای این گندم ها بروم ... از کنار آنها حرکت کنم ... در آن دشت بزرگ غرق شوم ... زمین من را در خودش فرو برد ... میخواهم رها شوم ... در اعماق زمین ... رها شوم ...
------------------------------------------
پ.ن بی ربط احساسی : یادش بخیر ... یادش بخیر ... آنچنان ساده آمدی ... که غرق در سادگی آمدنت بودم ..... که ساده رفتی ... حال مدتها وقت دارم که غرق در سادگی رفتنت باشم ....
سه شنبه, 28 خرداد 1387
دیشب تا صبح خواب به چشمانم نیامده است ... فکر میکنم ... به تو ... به حرفایم ... به حرفهایت ... به حرفهای نگفته مان ...
به همین زودی دلم برایت تنگ شد ... به همین زودی خاطراتمان دارد دور شد ... به همین زودی گرد و غبار غم درونم را لبریز کرد ....
بعضی وقت ها زود دیر میشود ...
جمعه, 10 خرداد 1387
تعداد پلیس های ما یا اینقدر زیاد هست که اینقدر وقت صرف گرفتن جوانان میکنند و ساعتها به همراه جوانان و بقیه در خیابانها پرسه میزنند یا اینکه واقعا کار دیگری جز این ندارند ...
پ.ن بی ربط : حالا اینا رو ول کن ... چی پوشیدی ؟!!!!!!
يكشنبه, 8 ارديبهشت 1387
يكشنبه, 25 فروردين 1387
سکوت ...
دستانم را گرفتی ... نگاهمان در هم گره خورد ... سکوتی شیرین بین مان حکم فرما شد ...
می دانی آن سکوت را دوست دارم .... اینکه ساعتها در کنارت بنشینم و کلامی بین مان رد و بدل نشود ... و وقتی از کنارت می روم احساس کنم ساعتها برایت حرف زده ام ... این را هم دوست دارم ...
دلم برای نگاهت .... دستانت ... آرامشت ... تنگ شده است ....
پ.ن بی ربط مهم : واقعا چقدر یک نفر یا یک عده می توانند بزدل باشند ... که در مکانی عده ای انسان بی گناه را منفجر کنند ... مرگ هم برای اینان کم است ...
جمعه, 3 اسفند 1386
مُردَم ... مُردی ... مُرد ...
اولین باری که مُردَم 1 سالم بود ... وقتی در یک روز 30 بار خودم رو کثیف کردم ... از ناراحتی ...
دومین بار ... 6 سالم بود ... وقتی توی دستشویی یکی از بچه ها یهو اومد تو ... از خجالت ...
یه چند سال دیگه نمردم ... تا وقتی که رفتم هنرستان ....
سال سوم بود .... برای بار 4اُم ریاضی 5 رو افتادم ... این دفعه هم از خجالت بود ... هم از ناراحتی ...
دوباره چند سال نمردم .... تا این 2-3 سال آخر ... این 2-3 ساله زیاد میمُردَم ...
آخرین بار همین امروز بود ... وقتی دکتر تو چشمام نگاه کرد ... و من فهمیدم که میخواد چی بگه ...
این مُردن ما هم اوضاعی شده ها ....
پ.ن سوالی بی ربط :
بیشترین چیزی که من رو ناراحت میکنه .... نامردیه ....
بیشترین چیزی که تو رو ناراحت میکنه چیه ؟
پنجشنبه, 18 بهمن 1386
آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....
میخواهم وقتی چشمانم را میبندم ... تو تنها کسی باشی که به ذهنم وارد میشود ...
میخواهم وقتی خواب میبینم ... تو تنها کسی باشی که در خوابم میبینمش ....
میخواهم وقتی چشمانم را باز میکنم ... تو تنها کسی باشی که در ذهنم وجود دارد ...
آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش قبرستان .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش بچگی .... آرامش میخواهم ... آرامشی مثل آرامش با تو بودن ....
اینقدر ذهنم آشفته است ... که خودم هم برای خودم غریبه شدم ...
از خودم گله دارم و بس ...
* متاسفم ... برای همه چیز ....
شنبه, 6 بهمن 1386
.... ؟ ....
خدایا
آن ایمانی که با دیدن 2 نخ از موهای سر من سُست شود ... ایمان است ؟
خدایا
آن دلی که با دیدن لبخند من بلرزد ... *دل است یا ژله است ؟
دوشنبه, 24 دي 1386
غروب ...
آن اشعه نورخورشید را میبینی که هر دقیقه کمرنگ تر میشود ... آن احساس من است .... احساس من به همه زندگی ... این را نمی خواستم .... ولی کمرنگیش را حس میکنم ... نسبت به همه چیز ... نگرانیم این است که ...
.... احساس من دیگر طلوعی نداشته باشد ...

دیشب .... آن اشک ها ... اشک من نبود ... گریه آسمان بود ...
-------------------------------
پ.ن بی ربط 1 : امروز شبیه جمعه بود ... نمیدانم چرا ... از آن روزهای ضد حال و کسل کننده ... از صبح که بیدار شدم احساسی مثل غروب جمعه ها داشتم ...
پ.ن بی ربط 2 : میخواهم دلتنگی هایم را یک جا روی کاغذ بنویسم .... آن را مچاله کنم .... در سطل آشغال بریزم .... و خلاص ....
پ.ن بی ربط 3 : یک بیماری به بیماری هایم اضافه شده است ... خود *خری در مقطع کمبود محبت و فقر فرهنگی ... یا یه همچین چیزی ...
*( خر = Donkey )
