شنبه, 21 ارديبهشت 1392
همیشه باید یک جای کار بلنگد٬ انگار که نمی شود همه با هم٬ ما شوند.
انگار که بالاخره باید همیشه جای یک یا چند نفر خالی باشد ...
دوشنبه, 2 ارديبهشت 1392
قربون خدا بروم که یکهو وقتی انتظارش را نداری٬ وقتی فکر می کنی کسی تو را نمی فهمد٬ کسی نیست که تو را درک کند٬ کسی نیست که تو درکش کنی٬ کسی نیست که دوستش داشته باشی از ته دل٬ کسی نیست که دوستت داشته باشد از ته دل٬ کسی نیست که تکیه گاهت باشد٬ کسی نیست که دوستت باشد٬ کسی نیست که زندگیت باشد و وقتی حس می کنی کاملا تنهایی٬ یک دفعه یک نفر را سر راهت قرار می دهد٬ که زندگیت را شیرین می کند٬ خوشبختی را در آغوشت می آورد٬ لبخند را همیشگی روی لبت می نشاند٬ از وجودش٬ از لبخندش٬ از احساسش به تو انرژی می رسد.
يكشنبه, 1 ارديبهشت 1392
یک وقتهایی هست که نه حس نوشتن است٬ نه عکاسی کردن٬ نه آشپزی کردن ... این وقتها دلت هیچ کاری را نمی خواهد حتی سه کار مورد علاقه ات. می نشینی یک گوشه٬ پاهایت را جمع می کنی در آغوشت و فکر می کنی و فکر٬ فکر٬ فکر ...
جمعه, 30 فروردين 1392
می خواست که بداند برایش همه دنیاست٬ ولی نمی توانست. انگار که کلمات در زبانش نمی چرخیدند. رفت جلو و دستانش را گرفت و گونه اش را گاز کوچکی گرفت و خندید. او با لبخند و تعجب در صورتی که یک دستش را روی گونه اش می کشید نگاهش می کرد. چرخید و به سمت آشپزخانه رفت و گفت «ظرفهارو من می شورم٬ شام هم با من». او لبخندی زد و گفت «مرسی ولی خسته ای!». ولی جوابی نشنید. او می دانست که او هر وقت بخواهد بگوید دوستش دارد هول می شود و کاری در خانه انجام می دهد. اینکه دو کار خانه را همزمان انجام می داد با اینکه خسته بود٬ یعنی می خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. او لبخندی زد و دستش را روی گونه اش کشید و همینطور که نگاهش می کرد چای برای هردویشان ریخت.
چهارشنبه, 28 فروردين 1392
پنجشنبه, 22 فروردين 1392
- وقتی کسی نشسته گوشه ی مبل٬ زانوانش را جمع کرده در آغوشش و سرش را کج گرفته و آرام آرام لیوان چایی اش را به لبش نزدیک می کند و یک در میان یک جرعه می نوشد. بدان که دلش گرفته حتی اگر لبخندی روی لبش باشد٬ حتی اگر چیزی نگوید و به تلویزیون نگاه کند. دلش می خواهد بیایی٬ دستت را دورش بیندازی٬ سرش را روی شانه ات بگذاری و سکوت کنی. از آن سکوت ها که کلی حرف دارد٬ از آن سکوت ها که آخرش آدم احساس می کند ساعت ها حرف زده و خالی شده٬ از آن سکوت ها که دلت را٬ وجودت را٬ روحت را آرام می کند.
شنبه, 17 فروردين 1392
تو در شعرهاي من و من در تو، حل مي شوم.
مثل يك عاشقانه، مثل يك آرزو، مثل يك لبخند.
پنجشنبه, 15 فروردين 1392
ببین٬ می خندیم ...
ببین٬ می خوانیم ...
ببین دنیا به ما می خندد ...
ببین حتی دیگر زیر باران نمی دویم٬ حتی دیگر چتر بر نمی داریم ...
ببین انگار که آسمان هم لبخند می زند گاهی٬ انگار که دارد با لبخندش ما را همراهی می کند ...
ببین حتی وقتی دیرمان می شود٬ دیگر نمی دویم٬ حتی باد هم٬ انگار که خودش می داند و با مسیرمان یکی می شود ...
ببین بودنت و بودنمان دنیا را می چرخاند ...
چهارشنبه, 14 فروردين 1392
صبح که بیدار می شوید٬ لبخند بزنید٬ هر چند شده به زور. باور کنید هم روی روحیه تان تاثیر خیلی مثبتی دارد هم باعث اتفاقات خوب می شود.
سه شنبه, 13 فروردين 1392
يكشنبه, 11 فروردين 1392
لحظه ها را در حسرت ديروزها و به اميد فرداها، هدر ندهيد ... زندگي همين لحظه هاست، همين با هم بودن هاست، نگاه هاست، خنديدن هاست، ...
جمعه, 2 فروردين 1392
دوشنبه, 28 اسفند 1391
وقتي تو دلت بهار داره ميشه و سال داره نو ميشه ولي اينجا نه از بهار خبري هست، نه از سال نو ... وقتي تو دلت با همه عزيزانت دور هم، دور سفره هفت سين نشستين و گل ميگين و گل مي شنوين ولي اينجا خبري از دور هم بودن نيست ... سال نو همه مبارك، سالي لبريز از سلامتي و شادي و موفقيت واسه همه آرزو مي كنم و ايشالا كه هيچكسي دور از عزيزانش نباشه ...
پنجشنبه, 24 اسفند 1391
شنبه, 19 اسفند 1391
نمی دونم این همه نفرت تو آدمها از کجا اومده ؟ همه به راحتی میگن از این متنفرم از اون متنفرم٬ پیج ساخته میشه از فلانی متنفرم و سریع هزاران نفر لایکش می کنن. چرا آدمها اینقدر راحت متنفر میشن از همدیگه ؟ از زندگی٬ از دوست داشتن٬ از عشق٬ از رابطه ها. کاش اینطوری نبود٬ تنفر یه حس خیلی بد هست که اینقدر که خود شخص رو اذیت می کنه کسی دیگه رو اذیت نمی کنه٬ کاش مثل آب خوردن از همدیگه متنفر نمی شدیم ... ای کاش
پنجشنبه, 17 اسفند 1391
یه آدمهایی تو زندگی آدم هستن که فکر کردن بهشون هم لبخند رو روی لب آدم میاره
پنجشنبه, 10 اسفند 1391
بعضی آدم ها بودنشان٬ لبخندشان٬ نگاهشان٬ آرامششان٬ ٬ وجودشان در زندگی آدم تاثیر خیلی بزرگی داره. احسان مرسی که به دنیا اومدی و دنیا رو برام قشنگ کردی٬ دوستت دارم٬ خودت می دونی چقدر برام عزیز هستی٬ برات بهترین آرزوهارو دارم و امیدوارم همیشه خوب و پرانرژی ( مثل الانت ) و لبت خندون و موفق باشی و سایت هم بالُی سرُم باشه D: تولدت مبارک عزیزترینم ♥ ♥ :****
چهارشنبه, 2 اسفند 1391
يكشنبه, 29 بهمن 1391
مشکل از آنهایی بود که فکر می کردند همه آدم هستند
مشکل از آنهایی بود که فکر کردند دنیا ارزش بدی ندارد
مشکل از آنهایی بود که گذشتند و بخشیدند و فراموش کردند
...
هومممم٬ مشکل از شما نبود٬ مشکل از آنها بود
شنبه, 28 بهمن 1391
هیچ وقت آدمها رو از خودتون نا امید نکنید٬ چون شما براشون یه کوهید و وقتی ازتون نا امید بشن٬ خورد میشن٬ خیلی خورد میشن ...
وقتی یکی بهتون تکیه می کنه یعنی شما براش همه چیز هستید٬ پشتش رو خالی نکنید چون میشکنه ...
جمعه, 27 بهمن 1391
شنيدن بعضي حرفها از بعضي آدمها خيلي درد دارد، خيلي ... انگار كه هر كلمه تكه اي از وجودتان را مي خراشاند ...
سه شنبه, 24 بهمن 1391
خستگی گاهی از یک جا شروع می شود٬ مثلا از انگشت کوچک پا٬ بعد از مدتی به بقیه انگشت های پا می رسد و کم کم از مچ پا بالا می آید به کمر که می رسد صبر می کند و نیمی به پای دیگر می رود این دفعه از ران ها شروع می کند و به انگشت کوچک می رسد و نیمه دیگر از کمر به بالا می رود از قفسه سینه رد می شود و به گردن و گوشها می رسد٬ اگر اینجا سعی نکنید خستگی را در کنید همچنان پیشروی می کند ولی آرام تر٬ کمی گولتان می زند و فکر می کنید که تمام شده ولی نه٬ خستگی دارد آرام آرام به بقیه جاها می رسد٬ وارد گونه هایتان می شود و لبها را در بر می گیرد و زیرکانه به چشم ها می رسد٬ یک دفعه همه خستگی را در چشمانتان حس می کنید٬ اینجاست که باید بدانید اگر هر چه سریعتر استراحت نکنید از این بدتر هم می شود و ناگهان به مغز و به همه سیستم عصبی تان یورش می برد ... و آنوقت یک دفعه همه چیز به هم می ریزد و شما باید سریعا خود را خاموش کرده و استراحت کنید وگرنه کل سیستم دچار اختلال های شدید می شود.
دوشنبه, 23 بهمن 1391
آدم بعضی وقتها دلش یک دوست باب یا ناباب٬ فرقی نمی کند٫ می خواهد که با او بنشیند و از شیرین کاری هایش بشنود حالا شاید هم گل بگوید و گل بشنود٬ بعد یکهو به ساعت نگاه کند ببیند صبح شده و بگوید پایه ای بریم صبحانه بخوریم٬ رفیق هم بدون هیچ حرف اضافه ای بگوید باشد و از خانه جیم شوید و بروید یک قهوه خانه خطرناک و یک املت مشتی با پیاز بزنید و بعدش هم چای سماوری بخورید و بعد قدم زنان به خانه برگردید و روزتان را با بوی پیاز و خواب آلودگی شروع کنید٬ آی می چسبد!
يكشنبه, 22 بهمن 1391
شنبه, 21 بهمن 1391
بهتر قبل از هر شعار دادنی یکم فکر کنیم ببینیم شاید واقعا ما هم اگه تو اون شرایط قرار بگیریم چیکار می کردیم نه که فقط هی بگیم من بودم اینجوری٬ من بودم اونجوری ...
جمعه, 20 بهمن 1391
پنجشنبه, 19 بهمن 1391
دارد با تلفن حرف می زند و من نگاهش می کنم٬ یک لحظه چشمش به من می افتد و خنده اش می گیرد٬ رویم را بر می گردانم و بعد از چند لحظه یواشکی دوباره نگاهش می کنم٬ از نگاه کردنش لذت می برم٬ نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه٬ اینکه یک نفر را اینقدر دوست داشته باشید که دلتان بخواهد ساعت ها نگاهش کنید٬ وقتی خوابیده دستتان را بگذارید زیر سرتان و آرامشش را نگاه کنید بعد آرام بوسش کنید و او همانطور که خواب است لبخند کوچکی روی لبانش بیاید٬ یا وقتی در خانه نیست لباسش را بو کنید٬ بوی تنش را دوست داشته باشید٬ وقتی کنارتان نشسته و دارید فیلم نگاه می کنید٬ یک دفعه دستش را بگذارد روی دستتان و شما کلا دیگر حواستان به فیلم نباشد و در دلتان غوغایی شود٬ وقتی دارد لباس می پوشد روی تخت دراز بکشید و نگاهش کنید٬ سربه سرش بگذارید٬ از خنده اش بخندید٬ از دردش٬ درد بکشید٬ از خوشحالیش٬ خوشحال تر شوید. یعنی به تمام معنا از وجودش٬ از حسش٬ از آرامشش٬ از بودنش لذت ببرید.
دوشنبه, 16 بهمن 1391
نشسته بود روی صندلی و به آتش شومینه خیره شده بود
داشت برایم شال گردن می بافت
یکی رو٬ یکی زیر٬ یکی رو٬ یکی زیر
نفس هایش با دستانش می آمدند و می رفتند٬ انگار داشت می رقصید
می دانست من یواشکی از پشت شیشه نگاهش می کنم ولی به روی خودش نمی آورد
از دور لرزش دستانش را دیدم و آه کشیدم٬ آن دستها را باید پرستید
همه عمرش زحمت کشیده بود٬ برای همه٬ جز خودش
سرش را چرخاند و به طرف جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد
می دانستم مرا نمی بینید ولی کمی زانوانم را بیشتر خم کردم
لبخندی زد و زیر لب حرفی زد
مطمئن بودم دارد قربان صدقه می رود
همیشه دوست داشتم یواشکی نگاهش کنم و خودش می دانست
چند سال پیش گفته بود این کار را نکنم چون استرس می گیرد
ولی من گفته بودم که دوست دارم
و او مثل همیشه لبخند زده بود و بخاطر من دیگر چیزی نگفته بود
دوباره نگاهش کردم٬ یکی رو٬ یکی زیر٬ این شالگردن بهترین شالگردن همه زندگیم خواهد بود
يكشنبه, 15 بهمن 1391
شنبه, 14 بهمن 1391
آدم گاهی تکه ای از وجودش را جایی جا می گذارد٬ گوشه کمد٬ زیر بالش٬ میان اشک هایش٬ لابلای نوشته هایش و ... در دستان یک نفر
جمعه, 13 بهمن 1391
دوشنبه, 9 بهمن 1391
همین که من اینجا باشم تو هم باشی٬ صدای نفس هایت٬ صدای خنده هایت٬ صدای ضربان قلبت٬ صدای بودنت باشد ... دنیا می شود بهترین
شنبه, 7 بهمن 1391
آدمهایی که دورند ولی بهت نزدیکند٬ آدمهایی که نزدیکند ولی ازت دورند ... دو ... ر ... ند ...
پنجشنبه, 5 بهمن 1391
بغض یک نفس است که گاهی دوست ندارد بالا بیاید٬ همانجا می ماند٬ می نشیند و هی بزرگ و بزرگ تر می شود
دوشنبه, 2 بهمن 1391
داف ناشتا٬ به دافی میگن که وقتی صبح زود هنوز چشم و چار شما باز نشده و شاید کمی کج و کوله هم هستید٬ خیلی شیک با موهای درست کرده و آرایش به قاعده و کفش پاشنه بلند و لباس قشنگ و بسیار تر و تمیز میاد میشینه جلوتون و باعث میشه شما چشماتون باز شه
يكشنبه, 1 بهمن 1391
پنجشنبه, 28 دي 1391
چهارشنبه, 27 دي 1391
تمام بودنش صرف گذشته و آینده شد٬ داشت ذره ذره آب می شد بی آنکه بداند همه بودنش در حالش هست ...
سه شنبه, 19 دي 1391
من و احسان و ماشين و جاده و يه آسمون پُرستاره ... از اين بهترم ميشه؟!
پنجشنبه, 14 دي 1391
یه آدمهایی تو زندگیت میان که فکر می کنی وقتی نبودن چطوری بدونشون داشتی زندگی می کردی٬ هم دوستت میشن٬ هم زندگیت میشن٬ هم همدمت میشن٬ هم رفیقت میشن٬ هم شریک زندگیت ...
پ.ن : احسان :X
يكشنبه, 10 دي 1391
انگار مغزش خالی شده بود
خالی از سکنه
انگار دیگر کسی دلش نمی خواست به ذهنش بیاید
کسی در نوشته هایش نمی آمد
دیگر نمی توانست بنویسد
دستانش می لرزید
باورش نمی شد
او باشد و کاغذی سفید
شنبه, 9 دي 1391
آدميست ديگر با هزاران درد، دلتنگي، تنهايي، شكست، موفقيت،... ولي با يك دل
جمعه, 8 دي 1391
بعضی وقتها دلت کودکانه هایت را می خواهد
اینکه سرت را بگذاری روی پای مادرت
مادرت با موهایت بازی کند
برایت قصه تعریف کند
با همه وجودت گوش دهی
غرق در آرامشش شوی
و تنها ترست
ترس از آخر قصه باشد
پنجشنبه, 7 دي 1391
گاهی دلت تنگ می شود
برای همه آنانی که هستند
برای همه آنانی که بودند
برای همه خودت که بودی٬ هستی٬ ... و شاید باشی
سه شنبه, 5 دي 1391
يكشنبه, 3 دي 1391
قدیم ها از پشت خنجر می زدند٬ اما این روزها می آیند روبرویت در چشمانت نگاه می کنند٬ می گویند و می خندند و همزمان خنجر را می زنند و بعد که شکایت می کنی لبخندی تحویلت می دهند و ... تمام ...
هیچ وقت از کسی متنفر نبودم و دلم نمی خواسته بمیره٬ ولی واقعا به نظرم کسایی که تجاوز می کنن باید بهشون تجاوز بشه تا بمیرن
جمعه, 1 دي 1391
شب یلدا٬ چهارشنبه سوری٬ عید٬ .. و این سری مراسم ها که میشه آدم اینجا دلش بیشتر میگیره٬ چون بیشتر حس می کنه که چقدر دور هست٬ چقدر تنهاست٬ بیشتر حس می کنه چقدر دلش تنگ شده واسه همه و همه این مراسم ها٬ واسه اینکه خاله٬ دایی٬ عمو٬ عمه٬ مامان بزرگها همه دور هم جمع بشن و گل بگن و گل بشنون٬ بچه ها یکم تو سر و کله هم بزنن. ما که اینجا شب یلدا نداشتیم٬ شب یلدای این طرف شش ماه دیگست٬ بعد حالا بگن خوب شما بگیرین٬ خوب آخه اصن حس و حالش نیست. حس و حال خیلی از مراسم ها نیست. همین سال نو٬ اینجا که هستی نه واسه کریسمس اینا هیجان داری چون خوب به تو چه که هیجان داشته باشی٬ نه عید خودت اون هیجان رو داره که تو ایران داشته٬ چون اصلا حال و هواش فرق می کنه٬ کلا اینجا حس نمی کنی سالت نو میشه٬ فقط می بینی که سال بقیه جدید میشه٬ تو هم سعی می کنی یکم هیجان داشته باشی ولی دریغ از یک ذره هیجان ... نمی دونم والا٬ حالا شاید ما پیریم٬ ما خسته ایم٬ ما ذوق نداریم٬ ولی ایران امکان نداشت شب یلدا باشه و هندونه نخورم٬ دیروز اصلا دوست نداشتم برم هندونه بخرم که بخورم٬ ما که یلدامون در نشد٬ ایشالا مال بقیه شده باشه.
پنجشنبه, 30 آذر 1391
شنبه, 25 آذر 1391
انگار گاهی٬
دردی می پیچد
حوالی دوست داشتن ها٬
حوالی احساس ها٬
حوالی رابطه ها٬
حوالی نگاه ها٬
درد می رود٬
ولی آن حوالی چیزی دیگر نیست
انگار که از اول نبوده
جمعه, 24 آذر 1391
پنجشنبه, 23 آذر 1391
بعضی ها هستن که ندیدیشون٬ندیده اینقدر به دلت می شینن که بعد از یکی دوبار مجازی باهاشون در ارتباط بودن احساس می کنی سالها می شناسیشون٬ بعضی ها هم هستن که هی می بینیشون ولی کلا اصلا به دلت نمی شینن٬ نمی تونی باهاشون ارتباط برقرار کنی و کلا هر دفعه که می بینیشون بعدش باید خودت رو خفه کنی
چهارشنبه, 22 آذر 1391
سه شنبه, 21 آذر 1391
کاش آدمها وقتی دیگر نمی خواستند با هم باشند٬ یک دکمه می زدند و همه چیز تمام می شد٬ انگار که از اول هم نبوده٬ بعد دیگر هیچ چیز نمی ماند٬ همه چیز پاک می شد٬ نگاه ها٬ خنده ها٬ گریه ها٬ دردها و از همه مهم تر خاطره ها ...
پ.ن : فرقی نداره چه رابطه ای٬ دوستانه٬ عاشقانه٬ ... هر نوع رابطه ای
دوشنبه, 20 آذر 1391
خواب موجود خبیثی که وقتی قرار است بیاید٬ نمی آید و وقتی قرار نیست و نباید بیاید٬ می آید
يكشنبه, 19 آذر 1391
انگار ثانیه ها دلتنگی حالیشان نمی شود٬ هر چه بیشتر می گذرند تو را از من دورتر می کنند ...
شنبه, 18 آذر 1391
میروم به کافه
پشت همان میز همیشگی
روبروی صندلی تو
می نشینم
دو تا چای سفارش می دهم
و کیک مورد علاقه ات
و با خیالت چای می نوشم
یک چای دو نفره خیالی ...
جمعه, 17 آذر 1391
پنجشنبه, 16 آذر 1391
تعارف که نداریم جای خالی بعضی را هیچ کسی و هیچ چیزی پر نمی کند٬ همه چیز دلتنگی ات را برایش بیشتر می کند. می خواهی بخوابی٬ جای خالیش. می خواهی غذا بخوری٬ صندلی خالی اش. اینکه نیست وقتی آشپزی می کنی بیاید یکهویی گونه ات را٬ گردنت را ببوسد. ظرف که می شوری بیاید کمرت را بگیرد و لپت را گاز بگیرد.روی مبل که نشسته ای بیاید سرش را روی پایت بگذارد. اینکه صدای خنده اش را کنار گوشت نمی شنوی٬ خنده اش را که دنیا را بهت می دهد از نزدیک نمی بینی. این وسط باز باید خدا را شکر کرد که تکنولوژی هست و صدایش را می توانی بشنوی٬ ولی این هم جای خالی اش را کنارت پر نمی کند. دل تنگت را هم تنگ تر می کند.
خوب نمی شود٬ این دل تنگی تا نیاید٬ تا خنده اش را نبینی٬ تا دستانش را در دست نگیری٬ تا نبوسی اش خوب نمی شود.
چهارشنبه, 15 آذر 1391
خسته بود٬ مثل جاده ای که انتها نداشته باشد ... هر چه می رفت٬ نمی رسید ... خسته بود ...
سه شنبه, 14 آذر 1391
آدم ها بالاخره یک روزی٬ یک جایی٬ در یک لحظه تمام می شوند ...
نه که بمیرند٬ نه ...
جوهر احساسشان تمام می شود ...
دوشنبه, 13 آذر 1391
فکر کنید دیشب ساعت ۵ با بدبختی خوابتون برده باشه٬ صبح ساعت ۹ با سر درد شدید از خواب بیدار شدید چون از روز قبل تصمیم گرفته بودین امروز برید بیرون و به بعضی کاراتون برسید٬ بالاخره لباس می پوشید از خونه می رید بیرون٬ بارون اومده و هوا خیلی خوبه٬ نفس عمیق می کشید و لبخند می زنید٬ می خواید امروز روز خوبی باشه براتون٬ سر خیابون می رسید٬ یه ماشین با سرعت رد میشه و یه گودال که نمی دونید از کجا پیداش شده بود اونجاست و پر از آب٬ در نتیجه شما کاملا خیس میشید٬ سعی می کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید بر می گردید خونه٬ لباس عوض می کنید و دوباره میرید بیرون٬ به زور لبخند می زنید و نفس عمیق می کشید٬ سر کوچه حواستون هست که اگه ماشین میاد کنار باشید آب روتون نریزه با خیال راحت دارید راه می رید موزیک مورد علاقتون رو هم گوش می دید٬ یهو نمی دونید از کجا دوباره پاتون خیس میشه چون یه ماشین از کنار پیاده رو با سرعت رد میشه و باز شما خیس میشید ولی این دفعه فقط از زانو به پایینتون خیس شده دیگه بر نمی گردید خونه و میگید عیبی نداره و همچنان سعی می کنید امروز رو واسه خودتون خوب کنید٬ هنوز چند دقیقه نگذشته بارون میاد٬ کمتر از ۲ ثانیه به حدی بارون تند میشه که شما تا چترتون رو در میارید تقریبا خیس شدید٬ به ایستگاه قطار می رسید بلیط می خرید و سوار قطاری میشید٬ تا می خواید بشینید پهلوتون تیر میکشه و خوب این درد چیزی نیست جز درد کلیه٬ مسکن همراتون نیست و الان دیگه نمی تونید هم برگردید خونه پس باید برید٬ روی صندلی نمی تونید درست بشینید و هی کج و کوله میشید٬ می رسید به مرکز شهر٬ پیاه می شید٬ کلیتون آروم شده٬ پس برنامتون رو انجام می دید. قصد داشتید برای اولین بار تنها برید سینما٬ با اینکه خیلی سختتون هست ولی سعی می کنید قولی که دیروز به خودتون دادید رو انجام بدید٬ می رید سینما٬ توی سالن اینقدر سرد هست که دندوناتون از سرما بهم می خوره٬ مخصوصا که لباستون هم خیس هست٬ فیلم تموم میشه میاید بیرون٬ می رید خرید کنید کارتتون کار نمی کنه٬ یه کارت دیگتون رو می دید و میرید به طرف بانک تا ببینید چرا کارتتون کار نمی کنه٬ بانک تعطیل هست و کارتون انجام نمیشه٬ در حالیکه کاملا اعصابتون دیگه خورد هست یک جمعیتی به طرفتون میان٬ سعی می کنید خودتون رو جمع کنید که نه به کسی تنه بزنید نه کسی به شما تنه بزنه٬ خوب یکی محکم بهتون تنه می زنه اینقدر که نزدیک بخورید زمین٬ یهو احساس می کنید یکی داره دست می کنه تو جیب عقب شلوارتون که موبایلتون اونجاست٬ بر می گردید میگید داری چیکار می کنید٬ که می بینید یکی داره از تو کیفتون یه چیزی بر می داره و سریع کیفتون رو محکم می گیرید و داد می زنید داری چیکار می کنی ؟ همون موقع صدای ماشین پلیس رو می شنوید و صدای دویدن چند نفر و بعد دویدن دزدها٬ پلیس به شما می رسه و یکیشون میگه چیزی از وسایلتون گم نشده و شما تو کیفتون رو نگاه می کنید و میگید نه و می فهمید که پلیس دنبالشون بوده و اینها در کمال پررویی وسطش می خواستن جیب شما رو هم بزنن٬ در حالی که شکه شدید و دست و پاتون می لرزه و اعصاب هم دیگه رسما اصلا ندارید می رید با سرعت به طرف ایستگاه قطار می رید تا برگردید خونه٬ تا می رسید٬ قطار هم می رسه و شما سریع می پرید تو قطار و خوشحال از اینکه حداقل قطار زود اومده٬ می شینید رو صندلی٬ درد کلیتون بیشتر شده و همینطوری که دارید خودتون رو آروم می کنید مانتیور جلو رو می بینید که بله قطار اصلا در ایستگاه خونه شما نمی ایسته یعنی اینکه قطار اشتباهی سوار شدید٬ دو ایستگاه قبل از خونتون می ایسته و شما باید اونجا پیاده بشید٬ پیاده میشید و صبر می کنید واسه یه قطار دیگه و باید ۳۵ دقیقه صبر کنید٬ تصمیم می گیرید با تاکسی برید٬ دوباره بارون شروع شده از ایستگاه میاید بیرون و می بینید هیچی تاکسی نیست٬ اعصابتون خورد هست و می خواید برسید خونه پس پیاده میاید با درد کلیه٬ لباس خیس٬ هوای بارونی٬ سردتون هست و با همه اینها حالا که رسیدید خونه باید خدا رو شکر کنید که اتفاقات بدتری براتون نیفتاده٬ بله :|
پ.ن : این یعنی اینکه امروز٬ روز شما نیست :|
شنبه, 11 آذر 1391
جمعه, 10 آذر 1391
هیچ وقت به هیچ کسی اینقدر تکیه نکنید که اگه یه روزی جا خالی داد بخورید زمین ... چون درد زمین خوردن یه طرف٬ درد نداشتنش یه چیز دیگست ...
پنجشنبه, 9 آذر 1391
هیچ چیزی جز تنهایی آدم رو قوی نمی کنه٬ هیچ چیزی هم جز تنهایی آدم رو ضعیف و شکننده نمی کنه ...
سه شنبه, 7 آذر 1391
کاش آدمها می فهمیدن دنیا ارزش بدی٬ دروغ گفتن٬ کینه داشتن٬ دو بهم زنی کردن٬ حسادت کردن٬ دو رو بودن رو نداره٬ ممکن امشب بخوابی و صبح بیدار نشی ... یه لحظه همه چی تموم میشه٬ همه رابطه ها٬ همه دوستی ها٬ همه چیز ... یه لحظه دیگه نیستی٬ پس بجای نفرت٬ دروغ٬ ... کاش همه همدیگرو دوست داشتن٬ یا حالا دوستم ندارن٬ نداشته باشن٬ کرم نریزن٬ مرض نداشته باشن٬ دو بهم زنی نکنن٬ بچسبن به زندگیشون٬ به دنیاشون٬ ... که تو یه چشم بهم زدن از دست میره ...
دوشنبه, 6 آذر 1391
شنبه, 4 آذر 1391
می گفت دوستش دارد ولی ... گفتم همین ولی را که گفتی فهمیدم دوستش نداری٬ یا آنقدری که باید دوستش نداری. دوست داشتن این حرفها را ندارد٬ ولی و اما و اگر ندارد٬ آدم قلبش را در دستش می گیرد و می رود جلو ... به آخرش فکر نمی کند٬ به لحظه اش فکر می کند٬ به بودن کنارش ... سرش را پایین انداخت و گفت نه خوب من دوستش دارم اما ... و دیگر هیچ نگفت ...
چهارشنبه, 1 آذر 1391
چمدان او را می پیچید که بغضش گرفت ولی باید مثل همیشه بجای بغض٬ لبخند صورتش را می پوشاند٬ تا خواست اشکش سرازیر شود٬ دستش را روی چشمانش مالید و گفت : نمی دونم چرا اینقد چشمام می سوزه. و نفس عمیقی کشید٬ اگر اشکی هم ناخوداگاه سرازیر می شد تقصیر سوزش چشمانش بود٬ نفس عمیقی کشید٬ دستانش را روی صورتش کشید٬ با انگشتش زیر چشمانش را پاک کرد و لبخندی زد و گفت : خوب دیگه چیا مونده ؟
پ.ن : خیلی از ماها٬ خیلی از خانمها٬ خیلی از مامان ها ...
دوشنبه, 29 آبان 1391
بعضی ها مثل سوهان روح هستند٬ از هر زمانی برای ساییدن روح و اعصاب و روان شما استفاده می کنند
جمعه, 26 آبان 1391
سه شنبه, 23 آبان 1391
کجای دنیا گفته شده که آدم دلتنگ نمی تواند سیب بخورد ؟
چرا می تواند٬
می تواند گوشه ای بنشیند٬
زانوانش را بغل کند٬
قطره قطره اشک بریزد و گازی به سیبش بزند ...
آن سیب از هزاران زهر بدمزه تر خواهد بود
شنبه, 20 آبان 1391
آدمها را نه از دوستانشان مي شود شناخت نه از رفتارشان، كافيست چيزي از آنها بخواهيد آنها سريعا خودشان را نشانتان مي دهند
جمعه, 19 آبان 1391
وقتی بهت میگه که عاشق اون قیافه و موهای بهم ریختت هست وقتی صبح ها از خواب بیدار میشی ♥
پ.ن : احسان ♥♥♥
پنجشنبه, 18 آبان 1391
ضیافت کره و عسل با چایی
پ.ن : در این ضیافت دو روش موجود است٬ یک اینکه کره و عسل را درون ظرفی کاملا با هم مخلوط کرده و بعد روی نان بمالید و دوم اینکه به روش معمولی کره را روی نان مالیده و بعد عسل را نیز روی آن بریزید
چهارشنبه, 17 آبان 1391
یه وقتایی هست که دلت می خواد حرف بزنی٬ بشینی ساعت ها واسه یکی حرف بزنی٬ یکی که نمی شناسیش٬ که نمی شناستت٬ دوست داری تو این ناآشنایی خودت رو غرق کنی٬ ...
سه شنبه, 16 آبان 1391
یکی پول داره یکی نداره٬ یکی خوشحال یکی ناراحت٬ یکی همجنس گرا هست یکی نیست٬ یکی بیکار یکی کار داره٬ یکی مشکل داره یکی نداره٬ یکی گیاه خوار یکی نیست٬ یکی گوشت دوست داره یکی نداره٬ یکی سیاست دوست داره یکی نداره٬ کاش آدمها یاد می گرفتن به عقاید همدیگه احترام بذارن نه که فقط سنگش رو به سینه بزنن٬ هر کسی به خودش ربط داره چیکار می کنه و چیکار دوست داره بکنه٬ کاش یاد می گرفتن تو زندگی همدیگه فضولی نکنن و بچسبن به زندگی خودشون
دوشنبه, 15 آبان 1391
آخ که این دلتنگی یکهو مثل یک وزنه می افتد روی قفسه سینه ات و نمی گذارد تکان بخوری و نفس بکشی ...
جمعه, 12 آبان 1391
دوشنبه, 8 آبان 1391
بابای عزیزم٬ تولدت کلی مبارک٬ کاش می شد امروز دور هم باشیم و جشن بگیریم :***
جمعه, 5 آبان 1391
گاهي وقتها انگار كه قرار نيست،
انگار كه نمي خواهد،
انگار كه اصلا صبحي وجود ندارد،
اين شب، صبح نمي شود كه نمي شود.
چهارشنبه, 3 آبان 1391
غروب که می شود دلم هوای نرفتن می کند٬
ماندن و ساختن٬
ساختن با دلتنگی اش٬
غمش٬
آرامشش٬
زیبایی اش٬
قار قار کلاغ هایش٬
گرگ و میشش.
دلم می خواهد نرفتن را تجربه کنم ...
بمانم ...
و دیگر هیچ
دوشنبه, 1 آبان 1391
بعضی ها هم هستند که نه پای رفتن دارند نه پای ماندن٬ همان وسط می مانند٬ دقیقا روی اعصاب شما و قدم می زنند٬ گاهی می پرند٬ گاهی هم می دوند ...
شنبه, 29 مهر 1391
يكشنبه, 23 مهر 1391
دلم یک جعبه می خواهد
مثلا جعبه کمک های اولیه٬
کمی چسب برای جای زخم٬
کمی مرهم برای خوب شدن زخم٬
کمی مسکن برای کم شدن درد زخم.
دلم یک جعبه می خواهد برای زخم ها٬ زخم هایی که بوده٬ که هست و قرار است باشد ...
پنجشنبه, 20 مهر 1391
دیشب دلم بیشتر از هر شب برایت تنگ شد
ساعت را به عقب برگرداندم
روزها را هم
دلم بیشتر تنگ شد
دلم بیشتر خواستت
دلم بیشتر تنگ شد
چهارشنبه, 19 مهر 1391
سه شنبه, 18 مهر 1391
دل آشوب٬ آشوبیست که بعضی روزها از صبح که از خواب بیدار می شوی به سراغت می آید و تا پاسی از شب دست از سر دلت بر نمی دارد.
يكشنبه, 16 مهر 1391
آرامش یعنی لذت فکر نکردن به چیزها و کسانی که ارزش فکر کردن ندارند
پ.ن :الان دقیقا در آرامش به سر می برم
تو که نیستی
چیزی گم می شود
نیمی از وجودم
نیمی از قلبم
نیمی از همه چیز
تو که نیستی
انگار من هم نیستم
پ.ن : دلتنگتم٬ خیلی دلتنگتم
شنبه, 15 مهر 1391
گاهی آدمها تنها چیزی که می خواهند این است که بدانند و ببینند در زندگی یک نفر مهم هستند٬ همین
جمعه, 14 مهر 1391
تلفن که زنگ می خورد٬
صدای تو را که می شنوم٬
انگار دنیا رنگش عوض می شود.
تو که هستی٬
تو که می خندی٬
دنیا رنگارنگ می شود.
می دانی تا وقتی که تو هستی٬
و عشق تو هست٬
هیچ چیزی نمی تواند من را ناراحت کند.
پ.ن : دوستت دارم احسان دیوونه :*
دوشنبه, 10 مهر 1391
مامان خوشگله٬ تولدت مبارککککک عزیز دلم٬ نمی دونی چقد خوشحالم که امسال تولدت رو پیش ما هستی :****
يكشنبه, 9 مهر 1391
بعضی وقتها هم می شود که آدم ترجیح می دهند تنهاترین آدم دنیا باشند تا بخواهند اطرافشان تعدادی دوست نما جمع کنند
چهارشنبه, 5 مهر 1391
زن ها به یک جایی که می رسند٬
دیگر نمی گویند٬
دیگر نمی خندند٬
دیگر حتی اشک هم نمی ریزند.
زن ها خسته بشوند٬
خسته شده اند.
نخواهند ادامه دهند٬
به راحتی ادامه نمی دهند.
صبرشان که تمام شود٬
تمام شده و دیگر تمام ...
سه شنبه, 4 مهر 1391
ديروزها راگشتيم به دنبال امروزها
امروزها را مي گرديم به دنبال فرداها
ولي همه آنچه را كه بايد ببينيم امروز است،
همين ساعت ها، همين دقيقه ها، همين ثانيه ها
شنبه, 1 مهر 1391
مي دوني بدتر از تنهايي عادت كردن به تنهايي هست
اينكه دور خودت يه ديوار بكشي
اينكه هيچ كسي رو راه ندي
اينكه خودت باشي و خودت
اينكه بترسي از اينكه كسي وارد بشه
اينكه آدمها رو نخواي ببيني
اينكه شبها خودت رو بغل كني
گريت كه ميگيره سرت رو بزاري رو دستاي خودت و اشك بريزي
اينها خيلي بدتره ... خيلي
پنجشنبه, 30 شهريور 1391
زندگی همین خندیدن های الکیست٬
همین دست در دست هم راه رفتن ها٬
همین در گوش هم پچ پچ کردن ها٬
همین بوسه های یواشکی٬
هدیه دادن های بی دلیل٬
لبخندهای کوتاه٬
با هم جلوی تلوزیون نشستن و فیلم دیدن٬
با هم آشپزی کردن٬
دلتنگ هم شدن٬
بحث های بی مورد کردن٬
شیطنت کردن ها٬
همین هاست. همین چیزهای ساده است که زندگی را زیبا می کند.
پ.ن : تو زندگی من هستی احسان :*
چهارشنبه, 29 شهريور 1391
بعضیا هم هستن کلا ارزش ندارن که بخوای جوابی بهشون بدی یا حتی تُف بندازی جلوشون٬ این موجودات رو باید به حال خودشون رها کنی تا در عالم تخم مرغی و تخیلی خودشون بمونن٬ این از همه چیز براشون بدتر هست
سه شنبه, 28 شهريور 1391
گاهی بعضی روزها
ن م ی گ ذ ر د٬
انگار که نمی خواهد٬
انگار که قرار نیست٬
انگار که نمی خواهد٬
ب گ ذ ر د
دوشنبه, 27 شهريور 1391
يكشنبه, 26 شهريور 1391
آدمها جز کودک درون٬ یک خر درون و گاو درون و بز درون هم دارن که بعضی وقتها افسار امور رو در دست میگیره
شنبه, 25 شهريور 1391
می دونین بدتر از ناراحتی و عصبانیت از دست بعضیا چی هست ؟ این که یهو ببینی نسبت بهشون هیچ احساسی نداری٬ دیگه نسبت به حرفاشون٬ کاراشون هیچی حس نداری٬ دیگه برات مهم نیست که چی فکر می کنن٬ چی می خوان و چه احساسی دارن٬ این خیلی بدتر هست٬ خیلی بدتر
جمعه, 24 شهريور 1391
آدم ها دور بشوند از دل نمی روند٬ آدم ها گاهی نزدیکند٬ ولی با یک حرف٬ با یک کلمه٬ با یک جمله به راحتی از دل می روند ... به راحتی ...
چهارشنبه, 22 شهريور 1391
اصن ما بد٬ شما خوب٬
ما بی تربیت٬ شما با تربیت٬
شما آخرش٬ ما اولش٬
ما رو بخیر٬ شما رو به سلامت ...
حداقل ما وجدان داریم٬ که شما ندارید ...
يكشنبه, 19 شهريور 1391
آدم گاهی خسته می شود.
نه از بی معرفتی٬ نه.
از زیادی احساساتی بودن٬ زیادی حساس بودن٬
از نگران بودن.
دلش می خواهد یک تیغ بردارد٬
این بند احساسات را قطع کند و خودش را خلاص کند و برود به سلامت ...
پنجشنبه, 16 شهريور 1391
وقتی که توي خواب من رو محکم بغل مي كني و به خودت فشار ميدي ...
پ.ن : دوستت دارم احسان :*
پ.ن ۱ : نیمه های شب٬ وقتی آروم خوابیدی٬ وقتی آروم توی گوشت میگم دوستت دارم و تو آروم بوسم می کنی و یه لبخند از اون لبخند شیرینا میاد رو لبت ... اون موقع دیگه خطرناک دوستت دارم
چهارشنبه, 15 شهريور 1391
ای کاش میشد بعضی حرفها را نشنید٬
بعضی ها را ندید٬
بعضی دردها را پاک کرد٬
بعضی اشک ها را خشک کرد٬
یا اینکه حداقل٬
ای کاش میشد٬ بعضی ها را پاک کرد و از اول نوشت
پ.ن : بعضی ها را باید چند بار نوشت و پاک کرد٬ تا یک کپی درست از آنها در بیاید٬ اما بعضی ها٬ بعضی ها همان بار اول اینقدر به دل می نشینند٬ که دلت نمی خواهد حتی کمی هم کمرنگ شوند٬ چه خواسته پاک!
دوشنبه, 13 شهريور 1391
ضیافت چای و بیسکوییت را با هیچ ضیافتی در دنیا عوض نمی کنم٬ اینکه چای را در لیوان مورد علاقه ام بریزم٬ بخارش صورتم را نوازش کند٬ بنشینم پشت پنجره و پرنده ها را نگاه کنم٬ بعد بیسکوییت کرم دار شکلاتی از روی میز صدایم کند٬ بلند شوم آن را بردارم٬ و دوباره برگردم و سر جایم بنشینم٬ این پایم را بندازم روی آن پایم٬ پشتم را پشتی بچسبانم٬ لبخندی بزنم٬ بیسکوییت را آرام بیاورم و گوشه اش را درون چایی بزنم انگار می خواهم بدن بیسکوییت با دمای چای ارتباط برقرار کند٬ گوشه خیس شده را بخورم و این دفعه نصف بیسکوییت را آرام در چایی فرو کنم و سریع در بیاورم و آن را درون دهانم بگذارم٬ چشمانم را ببندم٬ و بگذارم بیسکوییت آرام آب شود٬ یک قُلُپ از چای بنوشم٬ و بعد باقیمانده بیسکوییت را درون چای زده و بخورم .... هوم م م م م این ضیافت را با هیچ ضیافت دیگری عوض نمی کنم٬ حالا نگویید یعنی اگر صبحانه نان سنگک و پنیر لیقوان جلویت باشد باز این ضیافت برپاست یا نه٬ چون اصلا داستان فرق می کند٬ آن نان سنگک و پنیر لیقوان خودش برای خودش یک ضیافت دیگری دارد.
شنبه, 11 شهريور 1391
در آستانه مُردن، ميان دورخ و برزخ، مي داني فقط به چه فكر مي كنم ؟ به تو و بوسه هايت كه تمام تنم را لمس مي كند
جمعه, 10 شهريور 1391
هميشه كسي هست كه عاشقانه دوستت داشته باشد و تو نداني
هميشه كسي هست كه عاشقانه دوستش داري ولي تو را نخواهد
همیشه کسی هست که همیشه مشوقت باشد
هميشه كسي هست كه سر زده وارد زندگيت شود و گ ُ ه بزند به زندگيت و برود پي زندگي اش
هميشه كسي هست كه بيايد دلداريت دهد
هميشه كسي هست كه ترك كردنت را تقصير سرنوشت بي اندازد
هميشه كسي هست كه رفتنش را تقصير تو بي اندازد
همیشه کسی هست که ساعت ها بی خیال دنیا با او بخندی
همیشه کسی هست که با یک حرف کوچک اشکت را در بیاورد
همیشه کسی هست که اسمت که از زبانش بیرون می آید٬ قند توی دلت آب شود
همیشه کسی هست که نابودت کند
همیشه کسی هست که تمام خاطرات بدت را به یادت بیاورد
همیشه کسی هست که آغوشش را با هیچ جای دنیا عوض نکنی
همیشه کسی هست که اشتباهاتت را دائما جلویت بگوید
هميشه كسي هست که برای آن که هستی دوستت داشته باشد
پنجشنبه, 9 شهريور 1391
متاسفانه٬ بعضی آدمها رو خودت با دستهای خودت اینقدر بالا می بری٬ که با نردبون هم بهشون نمی رسی که بیاریشون پایین ...
پ.ن : و دیگه هیچ کاریش هم نمی تونی بکنی
سه شنبه, 7 شهريور 1391
چند لحظه سکوت٬ لطفا !
دوری درد دارد٬ از کلمه غربت استفاده نمی کنم٬ چون این روزها شاید در کشورت هم غریب باشی٬ ولی دوری درد دارد٬ دوری از خانواده ات٬ عزیزترین هایت٬ دوستهایت٬ ... ولی کسی که دور می شود حالا نمی گویم ۱۰۰٪ ولی ۹۰٪ نمی آیند تفریح کنند٬ دو برابر کسانی که در کشور خودشان هستند کار می کنند٬ حتی شاید بیشتر٬ فشار زندگی روی آنها هم زیاد هست٬ آنها همگی الزاما فرار نکرده اند برای خوشی٬ شاید بعضی هایشان دنبال چیزهایی می گشتند که در کشور خودشان نمی توانستند پیدایش کنند٬ شاید بعضی هایشان چیزهای می خواستند که در کشورشان نمی توانستند بخواهند٬ شاید بعضی ها بخاطر شرایط خانوادگی شان مجبورند که کشورشان را ترک کنند٬ آنها هم سختی می کشند٬ بله٬ شاید بگویید خوب برگردند مگر مجبورند ؟ بله بعضی هایشان مجبورند٬ بعضی هایشان با همه سختی ها باز هم آنجا را ترجیح می دهند٬ شاید آرامش نداشته شان را آنجا پیدا می کنند٬ بعضی هایشان برای ژست گرفتن آنجا را تحمل می کنند٬ بعضی هایشان همه پل های پشت سرشان را خراب کرده اند و دیگر نمی توانند برگردند٬ بعضی هایشان هم موفقند٬ راضی اند٬ پس برای چی برگردند٬ ولی آنها هم می توانند دلتنگ باشند٬ ... بهرحال اینها هم آدمند٬ سختی می کشند٬ از صبح کلاب و ساحل نمی روند تا شب٬ کار می کنند٬ نان در آوردن برایشان سخت تر از نان در آوردن در کشورشان هست٬ چون مهاجر هستند٬ اگر دلتنگ می شوند چیزی می نویسند٬ منظورشان این نیست که زندگیشان بد هست٬ دلشان می گیرد٬ آنها هم حق دارند دلشان بگیرد٬ آنها هم دوست دارند چند خطی از دردهایشان را بنویسند٬ اگر چیزی می نویسند٬ نیایید زیرش بنویسید خوب مگه مجبوری انجا بمانی ؟ بله٬ حتما به هر دلیل مجبورند٬ اگر چیزی می نویسند٬ فکر نکنید با شوهر یا زنشان یا ... مشکلی دارند٬ نه٬ کمی فکر کنید٬ شاید درد دل هست٬ شاید از دوری عزیزان هست٬ شاید همینطوری حسشان هست٬شاید اصلا نوشته مال خودشان نیست٬ فقط خوششان آمده آن را آنجا گذاشته اند٬ خواهشا عقلتان به چشمتان نباشد و کمی٬ فقط کمی فکر کنید٬دوری درد دارد٬ دردش را برایشان بیشتر از این نکنید٬ هر کسی زندگی خودش را دارد٬ هر کسی مشکلات خودش را دارد٬ هر کسی. بجای سرک کشیدن٬ قضاوت کردن٬ فکر کردن٬ به چیزهایی که از آنها اطلاعی ندارید٬ کمی فقط چند ثانیه فکر کنید٬ این بزرگترین لطفی هست که می توانید بکنید!
يكشنبه, 5 شهريور 1391
خواهشا موقع دادن چُسي زيادي اطرفيان را لحاظ كرده و به ياد آوريد كه اينها قبلاها و بخصوص آن زمان مورد صحبت، شما را مي شناخته اند و با شما در ارتباط بودند و اگر حافظه شما ياري نمي كند شايد حافظه آنها ياري كند!
پ.ن : با تشكر، جمعي از دوستان درد كشيده
شنبه, 4 شهريور 1391
اي كاش آدمها اول حرفها را كمي، فقط كمي مزه مزه مي كردند بعد مي زدند، بعضي حرفها خيلي درد دارد، خيلي
جمعه, 3 شهريور 1391
متاسفانه بیشترین درسی که آدمها بهت میدن این هست که در ارتباط باهاشون خودت نباشی
پنجشنبه, 2 شهريور 1391
گاهی بازی با کلمات فایده ندارد٬ دلت می خواهد٬ بغلش کنی٬ فشارش دهی٬ و در گوشش زمزمه کنی دوستت دارم٬ تا ابد ...
چهارشنبه, 1 شهريور 1391
پرنده درون قفس٬
سالها دلش می خواهد فرار کند٬
هر روز آوازهای سوزناک می خواند٬
در قفس را باز می کنم٬
ولی باورش نمی شود که می تواند٬
باورش نمی شود که می تواند فرار کند٬
با تعجب نگاهم می کند٬
چند روزی مستاصل است٬
دیگر آواز نمی خواند٬
گوشه ای می نشیند و به در نگاه می کند٬
بالاخره می آید٬
آرام آرام٬
درب قفس را می بندد٬
و دوباره آوازهای سوزناکش را سر می دهد ...
چهارشنبه, 25 مرداد 1391
خوب بودن ٬ به این نیست که فقط جلوی یه جمع محترم باشی و مودب حرف بزنی ولی پشت سر آدمها هر چی دلت خواست بگی و دل خیلی ها رو بشکنی و فقط سنگ خوب بودن رو به سینه بزنی٬ نه این نیست٬ باور کن!
سه شنبه, 24 مرداد 1391
خوشبختی یعنی زمانی که همه کسانی که دوستشان داری نزدیکت باشند و قابل لمس
پ.ن : سمن و بابا و سعید کلی جاتون خالی هست٬ کاش شما هم به جمع چهار نفره ما می پیوستید :*
يكشنبه, 22 مرداد 1391
بعضی اتفاق ها اینقدر بزرگ و دردناک هست که آدم نمی تواند چیزی بگوید ...
آن هم از این راه دور ... فقط می تواند دعا کند ... دعا کند و دعا کند و دعا کند ....
چهارشنبه, 18 مرداد 1391
در آدمها رنجی نهفته است که از بین نمی رود٬
از سالی به سالی٬
از روزی به روزی٬
و از ساعتی به ساعتی دیگر منتقل می شود ...
يكشنبه, 15 مرداد 1391
آدم است دیگر٬
گاهی دوست دارد خودش را گم و گور کند تا دیگر خودش را نبیند٬
گاهی هم دوست دارد همه چیز را پاک کند حتی خودش را
و برود به سلامت٬ آدم است دیگر ...
پنجشنبه, 12 مرداد 1391
باور کنید سایز خونه٬ مدل ماشین٬ هیکل٬ لباس و ... مهم نیست٬ مهم شخصیتِ٬ مهم شعورِ٬ مهم این هست که کمی آدم باشند آدمها٬ همین ...
چهارشنبه, 11 مرداد 1391
یک روزهایی از بقیه روزها طولانی تر می شود٬ مطمئنم خودش از عمد این روزها را طولانی تر می کند٬ یا باز هم از عمد٬ هر چه چشم می گردانی این روز٬ شب نمی شود٬ هر وقت به ساعت نگاه می کنی فقط ۲ دقیقه گذشته٬ در صورتیکه تو فکر می کنی ساعتها گذشته٬ یک روزهایی با تو لج می کند٬ و نمی گذرد٬ انگار پایش را گذاشته روی ترمز که از این جلوتر نرود٬ و تو را کلافه تر از آن که هستی بکند ...
پ.ن : از این روزها بدم می آید خیلی ... خیلی ... خیلی ....
سه شنبه, 10 مرداد 1391
گاهی جوهر مغزم خالی می شود٬ کلی حرف آنجا قدم می زنند ولی هیچ کدام دوست ندارند به روی کاغذ بیایند٬ انگار آنها هم از این دنیا ترسیده شدند و نمی خواهند به دنیا بیایند ...
بعضی ها برایت مثل دفتر خاطراتند٬ وقتی می بینیشان٬ وقتی صدایشان را می شنوی٬ وقتی با آنها حرف می زنی٬ انگار یک دفتر دویست برگ را ورق می زنی٬ با هر کلمه و هر خنده و هر گریه و هر مکثی خاطره ای یادت میاد از دوستیتان٬ از بودنشان در زندگیت٬ از بودنت در زندگیشان٬ بعضی ها هر چقدر هم دور باشند برایت عزیز هستند و عزیز می مانند
دوشنبه, 9 مرداد 1391
انواع زخمها
زخمی که با کارد میوه خوری ایجاد می شود٬ در مدت زمان طولانی به کندی و دردناک
زخمی که با یه کارد تیز هست٬ عمیق و سوزناک و دردناک و قابل درمان
زخمی که با ساتور هست٬ یک تکه از قلب یا وجود شما را سریعا می بُرد٬ دردش سریع همه وجود شما را می گیرد٬ و درمان طولانی
زخمی که با شمشیر هست٬ کاری و حساب شده٬ طرف می دونه کجا رو نشونه میگیرد٬ در یک لحظه درد و سوزش و تمام ... درمان نداره
پ.ن : حواستون باشه چه کاردی دستتون هست!
يكشنبه, 8 مرداد 1391
این صدای درد نیست این صدای پروانه ایست که می خواهد از پیله اش بیرون بیاید ...
جمعه, 6 مرداد 1391
وقتهایی که می خوابم توی تخت٬ و خوابم نمی برد٬ قوه تخیلم دو برابر می شود٬ داستان های مختلف به ذهنم می رسد٬ یک کتاب ۳۰۰ صفحه ای را در ذهنم می نویسم٬ چند صفحه خاطرات فراموش شده یادم می آید٬ هزاران حرف نزده را مرور می کنم٬ کلی از حرف های زده را مرور می کنم٬ یک لحظه احساس می کنم پرواز می کنم٬ بال در آورده ام و در آسمان ها می چرخم٬ یک لحظه فکر می کنم جادوگر هستم٬ جادوگری بدجنس که می خواهد شهری را طلسم کند٬ یا پرنسسی که در قصری با شاهزاده مورد علاقه اش زندگی می کند٬ این خیال ها٬ این فکرها٬ به جانم می افتد٬ نه که فکر کنی ناراحتم می کند٬ نه٬ ولی آرامم نمی گذارد٬ هی فکر پشت فکر٬ و نمی گذارد بخوابم٬ ذهنم پر از برگ می شود٬ کاغذ های بی خطی که آمادگی هر نوع سیاه شدنی را دارند٬ نقاشی٬ نوشتن٬ ... و من در بی خوابی ام همه برگهایش را سیاه می کنم و وقتی به جاهایی که دوست دارم می رسید خواب یواشکی و آرام به سراغم می آید٬ و چشمانم را می بندد و من و شب پر از تخیلم را به پایان می رساند ...
پنجشنبه, 5 مرداد 1391
واقعا add کردن همه friend لیست من انگیزه خوبی واسه زندگی هست٬ موفق باشی ;)
سه شنبه, 3 مرداد 1391
دردهایی در زندگی وجود دارد
که گوشه دل شما می نشیند
شما آن را آرام می کنید
و سعی می کنید به آن فکر نکنید
سعی می کنید فراموشش کنید
ولی او همچنان همان جا می نشیند
می نشیند
می نشیند
تا یک زمانی که خسته اش می شود
و از این شانه به آن شانه می شود
و آن موقع
موقعی هست که شما
درد را بیشتر از قبل حس می کنید
و تمام تلاشی که برای فراموش کردنش کردید
از بین می رود ...
دوشنبه, 2 مرداد 1391
می خواست برود٬ ماند
می خواست گریه کند٬ خندید
می خواست حرف بزند٬ سکوت کرد
می خواست تبسم کند٬ قهقهه زد
اینقدر درگیر خود درون و خود بیرونش شد که ...
تمام شد ...
خواست بماند ولی ...
دیگر نشد ...
مُرد ...
يكشنبه, 1 مرداد 1391
برای شناختن آدمها لازم نیست کار خاصی کنید٬ اونها بالاخره دیر یا زود خودشون رو نشون میدن ...
پ.ن : بعضی وقتا خیلی دیر ... بعضی وقتا هم خیلی زود ... خیلی زود ...
شنبه, 31 تير 1391
خسته بود٬ می خواست بخوابد٬ دستانش٬ پاهایش٬ چشمانش٬ از همه مهمتر دلش
دلش
دلش
دلش
....
جمعه, 30 تير 1391
بعضی آدمها مثل هوا هستند ... نفس کشیدن بدون آنها غیر ممکن می شود ... مثل تو
پنجشنبه, 29 تير 1391
میان آدمهایی از جنس رنگ
میان آدمهای رنگارنگ
میان دوستی های چند رنگ
احساس کاغذی می کنم
میان مداد رنگی های دو رنگ
رنگ ...
آدمها حتی دنیای فانتزی رنگها را هم خراب کرده اند
از رنگ ها سوء استفاده کرده اند
آدمها ...
امان از آدمها ...
چهارشنبه, 28 تير 1391
بیا دنیا را ورق بزنیم
برویم به فصل عاشقی
دستان هم را بگیریم
چایی را در آغوش هم بخوریم
عشق را در گوش هم زمزمه کنیم
بیا کارتی بگذاریم اول فصل عاشقی
یا گیره ای بزنیم به گوشه اولین صفحه اش
تا هیچ بادی نتواند فصلمان را عوض کند
سه شنبه, 27 تير 1391
پرسه می زنم در غبار
چند قدم مانده به خدا
قدم می زنم
چند قدم
تا خیال آرام
تا روزهای آرام
روزهای خوب
روزهای بدون دلتنگی
روزهای بدون بغض
روزهای خوب خانه پدری
جیغ و داد خواهرانه
حرفهای باجناق ها
خنده های از ته دل
آغوش مادرانه
لبخند های پدرانه
چند قدم
مانده
فقط چند قدم
دوشنبه, 26 تير 1391
چه دلبرانه گوشه قلبم نشستی
چه بی ریا دوستم داری
چه صادقانه همدیگر را داریم
چه خالصانه می خواهمت
هر روز
هر ساعت
هر دقیقه
هر ثانیه
چه عاشقانه دوستت دارم
پ.ن : احسانَم دو نقطه قلب
يكشنبه, 25 تير 1391
دلم همین حوالی گوشه ای نشسته
حواسم کمی آن طرف تر پرت شده
دستم میان آسمان هاست
من پرواز می کنم٬ تو را چه می شود ؟
شنبه, 24 تير 1391
دستانم خشک شده
میان برگه های کاغذ
دستانم صدای خش خش برگهای پاییزی می دهد
خودکار میان انگشتانم بی حرکت ایستاده
می خواهد فرار کند
ولی نمی تواند
انگشتانم تکان نمی خورند
صدا می آید
بادی به برگه های کاغذ می خورد
و گوشه برگه بلند می شود و تکانی می خورد
و دوباره می خوابد
انگار همه چیز آرام شده
ثبت شده
انگار دیگر نمی توانم انگشتانم را تکان دهم
انگار دیگر کاغذ هم تکان نمی خورد
حتی خودکار هم آرام گرفته
من ثبت شده ام
به آدمها نگاه می کنم
که از جلویم عبور می کنند
گاهی چند لحظه ای نگاهم می کنند
و سپس به راهشان ادامه می دهند
آنها من را می بینند ولی٬ نمی بینند
من ثبت شده ام
در یک عکس
در یک قاب
روی دیوار یک نمایشگاه
چه لحظه دردناک و با شکوهی
جمعه, 23 تير 1391
خوابهای خاکستری با بقیه خوابها فرق بزرگی دارند
خوابهای خاکستری٬
هم خوبند٬ هم بد
هم ترسناکند٬ هم نیستند
هم خنده دارند٬ هم گریه آور
خوابهای خاکستری
یک روز کامل ذهن شما را در گیر می کنند
شاید هم دو روز یا سه روز
نه٬ یک هفته
خوابهای خاکستری در ذهن شما می مانند تا خواب خاکستری بعدی
آنها شما را ترک نمی کنند
پ.ن : خوابهای خاکستری را دوست دارم
پنجشنبه, 22 تير 1391
خواستنت دست من نیست
در وجودم دمیده شده
تو شدی خون
و در رگهایم جریان داری
اگر نباشی ...
اتفاق خاصی نمیفتد
فقط
من
هم
نیستم
چهارشنبه, 21 تير 1391
زمزمه های تو در گوشم
نیمه شب
رقص ملافه ها
بوسه های کوتاه
دوستت دارم های یواشکی
خنده های کوچک
و دستانمان که یک دیگر را آرام پیدا می کنند را
عاشقانه دوست دارم
سه شنبه, 20 تير 1391
فقط کسی که خودش همیشه دروغ بگه فکر می کنه همه دروغ میگن ...
فقط کسی که خودش بد همه رو بخواد فکر می کنه همه بدش رو می خوان ...
فقط و فقط و فقط ...
پ.ن : صد در صد مخاطب خاص دارد
دوشنبه, 19 تير 1391
من و تو
چمدان کوچک قرمز
کوله پشتی
ماشین
جاده ای به وسعت دنیا
پ.ن : من عاشق سفرهای یهویی هستم٬ اونم با تو و با ماشین٬ خیلی چسبید
يكشنبه, 18 تير 1391
برای پرواز فقط به بال احتیاج نیست
تو باش
تو دوستم داشته باش
من پرواز می کنم
شنبه, 17 تير 1391
آدمها گاهی با خاطراتشان دست و پنجه نرم می کنند
گاهی می خواهند فراموش کنند
گاهی می خواهند بیاد بیاورند
غافل از آنکه
خاطرات خودشان تصمیم می گیرند که
باشند
یا
بروند
و آدمها
فقط خودشان را خسته می کنند
جمعه, 16 تير 1391
پنجشنبه, 15 تير 1391
گاهی یک روز دلگیر با سه ساعت قدم زدن و دیدن لبخند تو و خوردن یک شکلات گرم و خریدن کفش روز خوبی میشه ...
گاهی هم یه روز خوب با یه اخم کوچولو کلا بد تموم میشه ...
سه شنبه, 13 تير 1391
تیک تیک ساعت به یادم می آورد که دیر شده است
تو باید می آمدی
و هنوز خبری نیست
می دانم که می دانی دل نگرانت می شوم
شاید چون زن هستم
اصلا چرا زن ها باید نگران باشند ؟ چرا زن ها مادر می شوند بیشتر نگران می شوند ؟ چرا زن ها باید همیشه نگران همه و همه چیز باشند ؟
خوب٬ نمی دانم٬ فکر نمی کنم کسی هم بداند٬ مهم این است که این عقربه ها دارند می دوند و تو ... خبری نیست
تلفن همراهت که در دسترس نیست٬ پس هیچ روش دیگری برای پیدا کردنت وجود ندارد٬ می دانم کم کم می آیی٬ و خسته وارد خانه می شوی و من بجای سلام می گویم کجا بودی ؟ و تو لبخند می زنی مثل همیشه٬ و می گویی٬ سلام ٬ ترافیک زیاد بود ...
ولی من٬ از نگرانی عصبی شده ام٬ می دانم تقصیر تو نیست ولی متاسفانه سر تو خالی می شود ... سعی می کنم ولی نمی شود ...
بهت می گویم٬ چایی می خوری ؟ و تو در حالیکه سرت گرم ایمیل هایت شده٬ می گویی آره٬ برایت چایی می آورم
می نشینم روی مبل و نگاهت می کنم٬ دلم برایت تنگ شده خوب٬ خوب می دانم درسته ۶-۷ ساعت بیشتر نشده که ندیدمت ولی ... دل تنگی از همان ثانیه اولی که از خانه بیرون می روی شروع می شود
تو مشغول کارهایت می شوی٬ و من تازه صدها سوال دارم که از تو بپرسم٬ صدها خبر دارم که برایت تعریف کنم٬ می خواهم راجع به غذا٬ حرفهای فلانی و ... بگویم ولی خوب تو حواست نیست
من شروع می کنم به حرف زدن و تو ظاهرا گوش می دهی و سعیت را می کنی هرازگاهی سوالی هم بپرسی
خوب این برایم کافی نیست٬ دوست دارم وقتی باهات صحبت می کنم نگاهم کنی٬ چشمانت را ببینم٬ ... ولی خوب ...
من حرفهایم را می گویم تو هم جسته و گریخته گوش می دهی البته خودت می گویی همه را گوش می دهی ولی خوب من می دانم ... که آن وسط ها بعضی هایش از قلم می افتد
دوباره ساکت می شوم٬ و نگاهت می کنم٬ فقط خدا می داند که چقدر دوستت دارم و از فکرش لبخندی می زنم٬ تو همان موقع نگاهم می کنی و مچم را میگیری٬ و لبخند زنان می گویی٬ چی شده ؟ چته ؟ من هم رویم را آن طرف می کنم و می گویم هیچی٬ تو می گویی٬ چی شده ؟ و به طرفم میای٬ و من قند در دلم آب می شود که بالاخره وقت من رسید٬ می نشینی کنارم٬ گونه ام را گازم میگیری و بعد بوسم می کنی٬ و میگی چی شده خوب ؟ و من همچنان اصرار دارم که هیچی٬ خوب دوستت دارم٬ اگر روزی صدهزار بار بهت این را بگویم که خسته کننده می شود٬ از لبخند من می فهمی٬ و لب هایم را می بوسی و در گوشم زمزمه می کنی که دوستم داری و من غرق در لذت وجودت می شوم
حالا گذشته از اینها ... دوستت دارم احسان ... خیلی
پ.ن : این هم یک روز من است وقتی تو دیر میرسی ...
دوشنبه, 12 تير 1391
آنها که همیشه می خندند
آنها که همیشه می گویند خوبم
آنها که همیشه به حرفهایتان گوش می دهند
آنها که راهنماییتان می کنند
آنها که با خندهایتان می خندند با گریه هایتان گریه می کنند
آنها ...
آنها هم ... آدمند
بعضی وقتا درد می کشند
بعضی وقتا بغض دارند
بعضی وقتها گوش می خواهند
آنها هم دلشان می گیرد
آنها هم غصه دار می شوند
آنها هم ...
آدمند ...
يكشنبه, 11 تير 1391
آدم ها از یک جایی دیگر نمی جنگند ...
خسته می شوند٬
آرام می شوند٬
می نشینند گوشه ای و بی صدا٬
جیغ می زنند ... بی صدا٬
اشک می ریزند ... بی اشک٬
گریه می کنند ...
و آرام آرام ...
بی صدا٬ می شکنند ...
شنبه, 10 تير 1391
تُرُخدا وقتی یکی واقعا واستون عزیز نیست اینقدر قربون صدقه های زیاد و الکی نگین٬ چون بجای اینکه دوست داشتنی باشه چندش آور هست
جمعه, 9 تير 1391
راستش دلگیر که نه
گاهی
دوستان
یا به ظاهر دوستان
دل می شکنند
و تو
مدت ها فقط
فکر می کنی
که
چرا ؟
همین
پنجشنبه, 8 تير 1391
راستش ...
تو بزرگترین هدیه را به من دادی ...
لذت بردن از زندگی ... :)
چهارشنبه, 7 تير 1391
ای کاش دلتنگی ها همه تمام میشد ...
ای کاش میشد آدمی دلتنگی نداشته باشد ...
ای کاش میشد همه ای کاش ها از اول جمله ها پاک میشد ...
ای کاش میشد ...
ای کاش ...
ای ...
...
سه شنبه, 6 تير 1391
کسانی که اطراف شما هستند خر نیستند٬
آنها خیلی چیزها را می فهمند٬
می بینند٬
می شنوند٬
فقط به روی شما نمی آورند ...
يكشنبه, 4 تير 1391
با سلام٬ قورباغه ای هستم سه ساله و مجرد٬ خانواده ام خیلی فشار میارن که باید زودتر با دختری که اونا میگن ازدواج کنم ولی من عاشق یکی دیگه هستم٬ اون هر شب میاد کنار برکه٬ و اینقدر نورانی هست که من بهش خیره می شوم٬ وقتی می بینمش نفسم بالا نمیاد٬ به سختی می تونم نفس بکشم٬ تا اون اونجا هست٬ کاری به هیچ پشه و مگسی ندارم٬ اصلا احساس گشنگی نمی کنم٬ وزن کم کردم٬ ولی خانوادم قبول نمی کنند٬ به نظر شما این عشق نیست ؟ شما چه پیشنهادی دارین ؟
با تشکر قورباغه عاشق
شنبه, 3 تير 1391
دو نوع آدم هستن که میان تو زندگی آدم
۱. با پای خودشون میان و باید یه ۷-۸ تا پای دیگه بهشون بدی٬ پول تاکسیشون رو هم بدی تا بتونی از زندگیت بکنیشون بیرون ...
۲. با پای خودشون میان و با پای خودشون هم میرن٬ این وسط تو هم سر کار هستی ...
پ.ن : گروه ۳ اونایی هستن که می مونن٬ که چون تعدادشون خیلی کم هست تو این دسته بندی حساب نمیشن
جمعه, 2 تير 1391
پنجشنبه, 1 تير 1391
بعضی وقتا دلم واسه آدمایی که ندیدم تنگ میشه٬
دلم غذاهایی که نخوردم رو می خواد ...
بعضی وقتا دلم واسه جاهایی که نرفتم هم تنگ میشه ...
بعضی وقتا ...
چهارشنبه, 31 خرداد 1391
تو باش
دنیا قشنگ ترین جای دنیاست
تو باش
چهار دیواری بزرگترین قصر دنیاست
تو باش
تمام سختی ها هم زیباست
فقط
تو باش
سه شنبه, 30 خرداد 1391
بی شعوری جرم نیست٬ بیماری هم نیست٬ بی شعوریه٬ نداشتن شعور هست ... یه بیماری که نه دوا و درمون داره٬ نه هیچ چیز دیگه ... با بی شعور ها مثل مجرم برخورد نکنید٬ اصن نباید کلا باهاشون برخورد کنید٬ چون هم یه مدلش واگیر داره مدل دیگش هم اصلا هم نمی فهمن کلا ...
شنبه, 27 خرداد 1391
ای کاش بعضی ها می فهمیدند که آدمها متوجه متلک های آنها می شوند اگر چیزی نمی گویند احترام ( شاید نداشته تان را ) نگه می دارند
جمعه, 26 خرداد 1391
آدم از غریبه ها که انتظاری ندارد٬ از دوست هست که آدم انتظار دارد٬ آن هم نه انتظار زیادی٬ انتظار کمی شعور٬ کمی معرفت٬ اصلا اینها هم نه ... کمی یکرنگی٬ کمی روراستی٬ ... کمی انسانیت ...
پنجشنبه, 25 خرداد 1391
يكشنبه, 21 خرداد 1391
یه آدمهایی هستن
که میان تو زندگی آدم
یهویی
بی صدا
آروم
میان و با خودشون یه دنیا چیزای خوب میارن
عشق٬ لبخند٬ حمایت٬ آرامش٬ ...
یه عالمه حس های خوب میدن
حس هایی که هیچ وقت نداشتی
میان و بهت میگن همه آدمها هم بد نیستن
و تو می فهمی آدمای خوب هنوز هم هستن٬ هر چند کم
تو اومدی ...
و فقط خدا می دونه که چقدر از اومدنت خوشحالم ...
از وقتی تو اومدی هر لحظه و هر ثانیه اش بهترین وقتای زندگیم بوده و هست و خواهد بود ...
من هر روز عاشق ترت میشم ...
شنبه, 20 خرداد 1391
و ما فارغ از دوری ها٬
غم ها٬
بدی ها٬
چه بچگانه٬ چه عاشقانه٬
می خندیم٬از ته دل٬
انگار که اگر لحظه ای نخندیم٬ چرخ گردون دنیا نمی چرخد ...
دوستت دارم احسان٬ و هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارم ... ما دو ساله شدیم ...
جمعه, 19 خرداد 1391
بعضیا اصولا هم خیلی بدبخت هستن٬ هم خیلی حسود٬ از دیدن خوشی بقیه عصبانی میشن٬ از دیدن موفقیت بقیه حرص می خورن٬ از دیدن خنده بقیه ناراحت میشن٬ و در توهمات خودشون یه کارایی می کنن که فک می کنن باهاش طرف رو ناراحت می کنن٬ غافل از اینکه اینقد کارشون خنده دار و احمقانه هست که بقیه خندشون می گیره و دلشون براشون می سوزه تا اینکه بخوان ناراحت بشن
پ.ن : به قول احسان باید بعضیا آب رو بریزن همونجایی که می سوزه
پنجشنبه, 18 خرداد 1391
دوست داشتنت کم نمی شود
روز به روز
بیشتر می شود
در وجودم
در لبخندم
در قلبم
...
دوستت دارم ... بیشتر از دیروز ... کمتر از فردا
سه شنبه, 16 خرداد 1391
قلاده های سرنوشت را می شود گاهی کمی آزاد کرد
تا شاید
سرنوشت بخواهد مسیرش را عوض کند
دوشنبه, 15 خرداد 1391
يكشنبه, 14 خرداد 1391
آدم یک روزهایی از صبح که چشمانش را باز می کند٬ دست و دلش به هیچ کاری نمی رود
نه عکاسی٬ نه آشپزی٬ نه نوشتن ... نه حتی خندیدن٬ بوسیدن ...
دلش می خواهد هیچ کاری نکند٬
هیچ حرفی نزند٬
هیچ سوالی را هم جواب ندهد٬
خودش باشد و یک گوش ... یک گوش برای خودش داشته باشد
گوشی که هر چقدر دلش خواست برایش غر بزند٬
آدمی است دیگر٬ یک روزهایی از صبح که چشمانش را باز می کند٬ دست و دلش به هیچ کاری نمی رود ...
جمعه, 12 خرداد 1391
خوب آسمان است دیگر
ابری
تاریک
روشن
آبی
سیاه
پر ستاره
تو از خودت بگو ؟
سه شنبه, 9 خرداد 1391
يكشنبه, 7 خرداد 1391
قضاوت کردن کاری نداره٬ همه می تونن قضاوت کنن٬ مهم اینه که کی بتونه عین آدم٬ درست قضاوت کنه٬ که کم هست همچین آدمایی ... خیلی کم ...
سه شنبه, 2 خرداد 1391
شنبه, 30 ارديبهشت 1391
آدمها را گاهی باید شست ...
باید شست و دوباره نگاه کرد ...
افکارشان را٬
نگاهشان را٬
احساسشان را٬ ...
از همه مهم تر ...
رفتارشان را ...
جمعه, 29 ارديبهشت 1391
کنار قاب پنجره ...
من و دلتنگی های زندگی ...
نشسته ایم ...
یکدیگر را در آغوش گرفته ایم ...
و به بخار دلتنگی ها روی شیشه نگاه می کنیم ...
پنجشنبه, 28 ارديبهشت 1391
اکثر آدمها واسه دوری خوبن ... فقط یه تعداد کمی هستن که واسه دوستی خوبن ...
پ.ن : احسان این رو گفته
پ.ن : و من ظهر تا حالا تو عمق این حرفتم ... خیلی راست گفتی ... خیلی ...
چهارشنبه, 27 ارديبهشت 1391
آدمها گاه اینقدر عوض می شوند که فکر می کنید چطور چندین سال با این موجود دوست بودید و فکر می کردید می شناختینش
سه شنبه, 26 ارديبهشت 1391
یه چیزی می نویسی و منظورت یک عده مخاطب خاص هست٬ بعد اون عده میان استتوست رو لایک می کنن و صد در صد هم باهات موافقن بعد کلا اون موقع دو نقطه اُ هستی که چطور ممکن هست آیا
يكشنبه, 24 ارديبهشت 1391
کلا همه چی اپیدمی هست٬ یه مدت همه عکاس بودن٬ یه مدت مدل٬ یه مدت جواهرساز٬ یه مدت طراح لباس٬ یه مدت نویسنده٬ ... حالا تا مورد بعدی ...
شنبه, 23 ارديبهشت 1391
یه ضرب المثل بی ادبی هست که میگه : بعضیا اصولا فقط گُ ه می خورن که که گُ ه خورده باشن!
پ.ن : بی ادبی متضاد ادبی هست
پ.ن : ضرب المثل رو خودم گفتم :|
جمعه, 22 ارديبهشت 1391
م ا د ر٬ این چهار حرف لبریز است از عشق٬ صبوری٬ فداکاری٬ مهربانی
مادر یعنی صبورترین٬ فداکارترین انسان در دنیا
مادر یعنی آرامش
مامان عزیزم٬ تو بهترین بودی٬ هستی٬ خواهی بود ... روزت مبارک
پنجشنبه, 21 ارديبهشت 1391
دلم یک جمله می خواهد٬
یا چند کلمه٬
چند کلمه حرف حساب٬
که بتواند حال این دل را شرح دهد ...
ولی نیست ...
گاهی هیچ کلمه ای٬ هیچ جمله ای٬ هیچ حرفی٬ نمی تواند حال دلت را توصیف کند ...
دوشنبه, 18 ارديبهشت 1391
دلهره های یک ذهن را نه می شود نوشت٬ نه می شود حس کرد ...
باید با او درد کشید
يكشنبه, 17 ارديبهشت 1391
آدمها را نه از نگاهشان می شود شناخت٬ نه از حرفهایشان٬ آدمها را فقط موقع مشکلاتتان می توانید بشناسید ... فقط ...
پنجشنبه, 14 ارديبهشت 1391
گاهی
آدمی
دلش
یک گوشه می خواهد
تا
برای خودش
بغض هایش را اشک کند
و روی صورتش پهن کند
و دستمالی بردارد
و فین فین کنان
بعضی از اشک ها را
که از زیر چانه اش سرازیر می شود
پاک کند
گاهی
آدم
دلش
می خواهد
خوب !
شنبه, 9 ارديبهشت 1391
من از میان این همه حرف
فقط سه حرف را برای خودم می خواهم
و
برای تو
ع ش ق
پ.ن : احسان ... بی مرز دوستت دارم ...
جمعه, 8 ارديبهشت 1391
آن مرد
گوشه ای از دنیا
کز کرده بود
و آرام
سیگار می کشید
آن مرد
گوشه ای از دنیا
آرام آرام
از بین می رفت
از درد
از فشار
از سختی
پ.ن : « این جا بدون من » رو الان دیدم و تقریبا با خاک یکسان شدم
پنجشنبه, 7 ارديبهشت 1391
آدم ها گاهی یک جا نمی روند ...
آرام آرام ...
زنده زنده ...
روح روح ...
می
ر
و
ن
د
جمعه, 1 ارديبهشت 1391
دلش چایی تو فنجونای خونه پدری٬ که همه بعد از شام دور میز٬ جلو تلوزیون بشینن و دور هم چایی بخورن می خواد٬ دلش از اون چایی ها می خواد٬ خیلی
چهارشنبه, 30 فروردين 1391
دیروز پیچک را دیدم
همان پیچک خودمان
کنار برکه
دلگیر بود
از چلچله ها
می گفت
از وقتی درخت چنار را آورده اند
آنها دیگر
صبح که می شود
پیش او نمی آیند
برایش نمی خوانند
دلش شکسته بود
سه شنبه, 29 فروردين 1391
به قاصدک گفته ام دوستت دارم
تا وقتی دارد در آسمان می رقصد
به همه چلچله ها بگوید
تا همه بدانند
دوستت دارم
دوشنبه, 28 فروردين 1391
داستان من و تو٬
مثل داستان لیلی و مجنون نیست٬
مثل شیرین و فرهاد هم نیست
من تو را دوست دارم
نه مثل این دوست داشتن های معمولی
نه
مثل گلبرگی به گلش٬
مثل گلی به ساقه اش
من بدون تو
می
می
رم
يكشنبه, 27 فروردين 1391
عاشق شدن در پاییز٬
کنار پیچک ها٬
کنار دریاچه روشن٬
میان برگ های پاییزی که سخت نیست
باید بتوانی در زمستان٬
وقتی پیچک ها خشک شده٬
وقتی دریاچه یخ بسته٬
وقتی خورشید کمرنگ شده عاشق شوی
شنبه, 26 فروردين 1391
جمعه, 25 فروردين 1391
لیوان چای را بر می دارم
دستانم را دورش حلقه می کنم
یک لحظه تو را می بینم
در میان چایی
لبم را می آورم جلو که ببوسمت
لبم می سوزد
و من
لبخندی تمسخر آمیز به خودم می زنم
پنجشنبه, 24 فروردين 1391
وقتی نیستی ...
شاید بو کردن لباست بچگانه باشد ...
ولی من دنیای بچگی را دوست دارم ...
چهارشنبه, 23 فروردين 1391
هر کسی می تواند برای خودش یک فلانی داشته باشد تا فحشش بدهد. هر کسی !
سه شنبه, 22 فروردين 1391
يكشنبه, 20 فروردين 1391
دوست ...
این روزها خیلی ها این چهار حرف را یدک می کشند ...
ولی مفهومش را نه می دانند نه می فهمند ...
فقط تظاهر به بودنش می کنند ...
جمعه, 18 فروردين 1391
به آدمها بیشتر از ظرفیتشان احترام نگذارید.
به آدمها بیشتر از ظرفیتشان محبت هم نکنید.
پ.ن : آدمها ظرفیت احترام گذاشتن را ندارند.
پ.ن دو : چون ظرفیت محبت را هم ندارند.
چهارشنبه, 16 فروردين 1391
قبل از هر پست و هر شیر ( share ) کردن فقط چند ثانیه در گوگل ( Google ) جستجو کنید٬ فقط چند ثانیه
جمعه, 4 فروردين 1391
اینجا بوی عید نمی دهد
اینجا خیابان ها بوی بهار نارنج نمی دهد
اینجا موقع عید خیابان ها شلوغ نمی شود
آدم ها خوشحال نیستند
شور و شوق عیدی وجود ندارد
شیرینی فروشی ها شیرینی های عید را ندارند
اینجا بوی عید نمی دهد
اینجا آدم ها هم بوی عید نمی دهند
ما سفره هفت سین چیدیم
دو٬ سه نفری دور هم جمع شدیم
می خندیم٬
روی هم را می بوسیم٬
به هم سال جدید را تبریک می گوییم
عکس همه عزیزان را روی سفره می گذاریم
ولی
اینجا
بوی
عید
نمی دهد
اینجا
خیابان ها
بوی
بهار
نارنج
نمی دهند
سه شنبه, 1 فروردين 1391
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
سال نود رفت٬
نه اینکه کاملا برود٬
خاطره هایش هستند٬
همین کنارها٬ می مانند
سال نو مبارک
پ.ن : احسان٬ نود و یک آمده٬ و این دومین عیدیست که ما باهم هستیم :* سال نو مبارک عزیزترینم
پ.ن دو : شعر از فریدون مشیری
چهارشنبه, 24 اسفند 1390
لابلای پیچ و تاب ملافه ها
به دنبال تو می گردم
ملافه ها می رقصند و
من به دنبال نگاهت می گردم
تو که نیستی
من و این ملافه ها
پر از حرف های نگفته داریم
من از دلتنگی برای تو می گویم
و آنها
اطراف من می رقصند
جمعه, 5 اسفند 1390
فرودگاه همیشه پر از حس هست٬ پر از حس های خوب٬ حس های بد
پ.ن :هیچ وقت فرودگاه رو دوست نداشتم
جمعه, 16 دي 1390
احسان
قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین هدیه من از خدا٬ تو و خنده هایت است.
پ.ن :دوستت دارم.
