سه شنبه, 26 خرداد 1394

Don't copy others life, create your own.

Posted by Saghariii at 7:34 PM

پنجشنبه, 21 اسفند 1393

در اين خيابان ها نه خبري از شكوفه است، نه جنب و جوش مردمي كه در اين روز هاي آخر سال مي دوند، نه لبخندي بر لب ها به اميد سالي جديد.
و من كه در اين شهر به دنبال تكه هايي از بهار مي گردم تا آن ها را به خانه بياورم.
آخر مگر اين پاييز، بهار حاليش مي شود.

Posted by Saghariii at 11:38 AM

يكشنبه, 3 اسفند 1393

روز سرگرمی کوچکیست
تا فراموش کنیم دلتنگی ها را.

Posted by Saghariii at 3:56 PM

دوشنبه, 13 بهمن 1393

درون من زنیست که سالهاست مرده و حتی خودش هم نمی داند.

Posted by Saghariii at 3:20 PM

دوشنبه, 15 دي 1393

بعضي آدمها به هيچ جايي تعلق ندارند،
جز به يك لبخند.

Posted by Saghariii at 11:01 AM

سه شنبه, 4 آذر 1393

مي گفت
تاريكي را دوست دارد. چون مجبور نيست لبخند بزند و هر چه اشك بريزد كسي نمي بيند.

Posted by Saghariii at 5:32 PM

دوشنبه, 5 آبان 1393

مي خواهم زمان را نگهدارم
آن موقع كه در تخت دراز كشيده بوديم
و من خواستم از اين دنده به آن دنده شوم
و تو دستت را محكم تر دورم پيچيدي
مي خواستي جايي نروم
آن لحظه
آن لحظه را مي خواهم

Posted by Saghariii at 8:12 AM

شنبه, 3 آبان 1393

خدایا
می دونم تو هم خسته ای.
ولی خوب می خوای جمع کنیم و بریم ؟!
می خوای یه وقتی که حوصله داشتی برگردیم ؟
هوم ؟
یه وقتی که آدمها از بیماری نمیرن .
مردم رو هم اسید نریزن.
کسی رو اعدام نکنن.
تندروها الکی آدم نکشن.
کسی تفنگ برنداره راه بیفته آدم بکشه و ....
یه وقتی که همه سالم باشن٬ خوب باشن٬ از قشنگی دنیا لذت ببرن.
هوم ؟ نظرت چیه ؟

Posted by Saghariii at 10:00 AM

پنجشنبه, 17 مهر 1393

آدم ها به بعضي چيزها هيچ وقت عادت نمي كنند.
فقط خسته مي شوند.
از گفتنش
از بودنش
از غصه اش

چيزهايي مثل دوري.

Posted by Saghariii at 1:41 PM

چهارشنبه, 16 مهر 1393

همیشه دست به نوشتنم خوب است٬ ولی وقتی بحث جنگ می شود٬ وقتی مردمی دارند می میرند و چرایی ندارد. وقتی نوشتن یک جمله یا چند خط جان هیچ انسانی را نجات نمی دهد. آدم دست و دلش به نوشتن نمی رود. جنگ٬ جنگ است و آدم ها٬ آدم.
کاش می شد کاری کرد تا در هیچ جای دنیا٬ هیچ کودکی جنگ را نبیند٬ هیچ کودکی پدرش را در جنگ از دست ندهد٬ هیچ مادری مجبور به جنگیدن نشود٬ هیچ کسی عزیزانش را از دست ندهد٬ هیچ انسانی از خانه اش فراری نشود و هیچ مردمی مجبور به ترک وطنشان نشوند.
آدم لال می شود از این همه وحشی گری در این قرن به ظاهر ۲۱اُم و از آدم های به ظاهر متمدن.

Posted by Saghariii at 12:42 PM

پنجشنبه, 10 مهر 1393

مامان قشنگ ترینم تــــــولـــــــدت مــــــبــــــارک :*

Posted by Saghariii at 2:01 PM

چهارشنبه, 9 مهر 1393

بوی خانه
بوی دست پخت مادر که می پیچد
رسیدن پدر از سر کار
سر و کله زدن با خواهرها
پچ پچ های در گوشی با خواهرها
پیچاندن لُپ خواهر کوچک تر
حرف های خودمونی موقع ی ناهار

باز هم بگویم ؟ بس نیست ؟
اینها دلتنگیست. دلتنگی برای لحظه لحظه های گذشته.

Posted by Saghariii at 4:13 PM

سه شنبه, 8 مهر 1393

تو كه هستي
همه چيز سر جايش است
حتي گنجشك ها
هيچ چيزي بهانه ي نبودنت را نمي گيرد
حتي دل من

Posted by Saghariii at 6:01 PM

سه شنبه, 25 شهريور 1393

جایی از آسمان مال من است.

Posted by Saghariii at 2:14 PM

سه شنبه, 18 شهريور 1393

لیوان چای را برداشت
جرعه ای نوشید و لبش را گاز گرفت.
می دانست این آخرین چای است که با هم می نوشند.
لیوان را روی میز گذاشت.
دلش نمی خواست این لحظه بگذرد و تمام شود
- چاییت رو بخور٬ سرد شد.
دوباره لبش را گاز گرفت.
دستش را به طرف لیوان برد٫ او به بیرون نگاه می کرد٬ لیوان را انداخت و چای روی میز سرازیر شد.
- چیکار می کنی ؟
دستم خورد.
- دستمال بذار روش.
باشه. ببخشید.
- همیشه حواست پرت هست.
ببخشید. میشه یکم دیگه چای برام بریزی ؟
- حواست باشه این رو نریزی. و لیولن را برایش پر کرد.
نفس عمیقی کشید. چند دقیقه بیشتر می توانست در کنارش باشد.
بعد که می رفت باید چکار می کرد ؟!
- بخور چاییت رو.
بغضش را قورت داد و لیوان چای را برداشت.
همزمان که جرعه ای نوشید٬ قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد.

می دانست که او می رود و حتی یک لیوان دیگر هم نمی توانست او را نگهدارد.

Posted by Saghariii at 1:45 PM

دوشنبه, 3 شهريور 1393

يك چيزهايي يك دفعه تمام مي شود.
مثل صبر آدمها ...

Posted by Saghariii at 5:54 PM

دوشنبه, 20 مرداد 1393

آدم ها می میرند.
بعضی فحش می دهند.
بعضی جک می گویند.
بعضی لعنت می فرستند.
بعضی هیچ کاری نمی کنند.
و در این میان فقط

آدم های دیگری می میرند.

Posted by Saghariii at 12:19 PM

يكشنبه, 19 مرداد 1393

اینجا همه ثابت شده اند.
اینجا همه دلسوزند.
کسی نیست این حوالی که کاری کند.
اینجا همه شعار خیلی خوب می دهند.
زخم خیلی خوب می زنند.
هر کسی اینجا منطق خودش را دارد.
کلا منطق برای هر کسی یعنی حرفی که خودش با آن موافق است.
اینجا کسی کاری نمی کند.
آدم ها می میرند در جنگ
بعضی ها اشک می ریزند.
آدم ها می میرند از درد
بعضی ها اشک می ریزند.
آدم ها در سقوط هواپیما می میرند
بعضی ها اشک می ریزند.
بعضی ها فحش می دهند.
بعضی ها مزخرف می گویند.
بعضی ها چیزی نمی گویند.
تا اتفاق بعدی میفتد همه ی قبلی ها یادمان می رود.
و این وسط فقط

آدم ها هستند که بی گناه٬ بی دلیل می میرند.

Posted by Saghariii at 12:46 PM

پنجشنبه, 12 تير 1393

مي گفت
دلش جايي جا مانده.
يادش مي آمد.
يك روز صبح
به وقت دلتنگي
حوالي تنهايي
ميان غصه هايش
تو را ديد،
وقتي تو خنديدي،
همان لحظه،
دلش ميان خنده هايت جا ماند.

Posted by Saghariii at 11:08 AM

دوشنبه, 9 تير 1393

آرام جان تويي.
تو نيستي،
در من غوغايي به پاست.

Posted by Saghariii at 10:27 AM

يكشنبه, 8 تير 1393

دلتنگي را بايد به باد سپرد
تا شايد كمي دل آرام گيرد

Posted by Saghariii at 9:23 AM

پنجشنبه, 5 تير 1393

بیا و کمی بمان
بیا اینجا بنشین و گوش کن
به آواز پرندگان
به چهچه ی باد
به رقص ابر ها
بیا و چشمانت را ببند
فقط کمی بمان
کمی بخند
کمی فراموش کن
کمی لذت ببر

Posted by Saghariii at 7:03 AM

دوشنبه, 2 تير 1393

دلتنگتم.
دوست دارم برایت بگویم٬
بگویم که دلتنگیت توان نفس کشیدن را هم از من می گیرد.
اما چه بگویم ؟
از شب هایی که بی تو صبح می شود ؟
از روزهایی که بی تو شب می شود ؟
از لحظه هایی که خنده ی تو را ندارد ؟
از خانه ای که جای خالی تو را فریاد می زند ؟
از ثانیه هایی که بی تو ساعت ها می شود ؟

فقط خدا می داند که چقدر دلتنگم.

Posted by Saghariii at 6:56 AM

يكشنبه, 1 تير 1393

گاهی وقت ها باید ناپدید شد
میان همهمه ی دنیا
میان درگیری های زندگی
باید آخر جاده را نگاه کرد و رفت
رفت و ناپدید شد

Posted by Saghariii at 6:11 AM

پنجشنبه, 29 خرداد 1393

تو
همه ی دنیایی
وقتی تو نیستی
دیگر دنیایی نیست.

Posted by Saghariii at 8:55 AM

دوشنبه, 19 خرداد 1393

دلتنگی یعنی شب ها فكر كردن به خنده ات و لبخند زدن و مست شدن و با فکرت خواب رفتن.

Posted by Saghariii at 9:02 AM

جمعه, 9 خرداد 1393

نفس نيست.
نفس تو بودي،
كه نيستي.

Posted by Saghariii at 6:45 PM

دوشنبه, 29 ارديبهشت 1393

دلتنگی را نه می شود نوشت٬ نه می شود خواند
دلتنگی را می شود در بغض هایی که در جرعه ای چای می نوشی حس کرد
دلتنگی را می شود در جای خالی تو در تخت دید
دلتنگی را می شود از صبح هایی که بدون بوسه ی تو شروع می شود حس کرد
دلتنگی را می شود از ثانیه های بی تو بودن درد کشید.

Posted by Saghariii at 1:34 PM

جمعه, 26 ارديبهشت 1393

از روي مبل بلند شد
به طرف پنجره رفت
دستي به موهايش كشيد
دستش را روي گردنش كشيد
از پنجره به بيرون خيره شد

و همان موقع بود كه
از زندگي كردن دست كشيد

Posted by Saghariii at 6:32 PM

يكشنبه, 14 ارديبهشت 1393

می گفت :
اگر شبی دیدی چراغ ها روشن است
شمع ها خاموش
پنجره ها بسته
پرده ها کشیده
گل ها پژمرده
آشپزخانه بهم ریخته
حتی اگر من را هم دیدی٬
باور نکن٬
چون من مرده ام

Posted by Saghariii at 6:59 AM

شنبه, 13 ارديبهشت 1393

چرا دیگر دوستم نداری؟
- من همیشه دوستت دارم.
نه٬ نداری.
ـ چرا همچین فکری می کنی ؟
دیگر وقتی سرت شلوغ است به من مسج نمی دهی.
ـ خوب عزیزم٬ درگیر بودم٬ حواسم نبود.
قبلا هم درگیر می شدی و حواست بود.
بعد انگشتش را روی لبان او گذاشت و آرام زمزمه کرد‌ : هیس... دیگه چیزی نگو

Posted by Saghariii at 2:18 PM

جمعه, 12 ارديبهشت 1393

صبح زود بود
ما دو نفر بودیم
نشسته بودیم روی صندلی
باران آمد
حالا من تنها نشسته ام
دیگر صبح نیست.

Posted by Saghariii at 4:42 AM

دوشنبه, 8 ارديبهشت 1393

گذشته جائیست میان لحظه ها
گذشته٬
گاهی مثل یک زخم است
گاهی مثل یک آرزو
گاهی مثل یک خاطره
گاهی مثل یک آه
گاهی آنقدر دور که باورت نمی شود
و گاهی آنقدر نزدیک که می توانی لمسش کنی

Posted by Saghariii at 5:21 PM

يكشنبه, 7 ارديبهشت 1393

آخرش که چه٬ آخرش این داستان٬ داستان زندگیست.
آخرش یکی هست یکی نیست.
آخرش حتما کلاغ هم به خانه اش نمی رسد.
کسی نمی داند خانه ی کلاغ کجاس!
زندگی داستان کلی نیست.
زندگی هر کسی یک داستان است.
اینکه کلاغ کی و کجای داستان به خانه اش برسید دست خودمان است.
اینکه یکی باشد یکی نباشد٬ گاهی٬ دست ما هست.
اینکه داستان چطور آخرش تمام شود هم٬ اکثر وقت ها٬ دست ما هست.
اینکه آماده بنشینیم یکی بیاید بگوید آخر دوستان اینطور است یا نیست هم نمی شود.
بجای اینکه بنشینیم پایمان را روی پایمان بگذاریم یا روی تخت دراز بکشیم و گوش بدهیم که کسی از بودن یا نبودن ها٬ از شدن یا نشدن ها٬ از کلاغ ها و خانه ها٬ ... برایمان بگوید و بعد آخرش غصه بخوریم که ای کاش آخرش اینطور تمام نمی شد٬ بلند شویم و خودمان داستان را بسازیم. غُر زدن هیچ وقت آخر داستان را نمی سازد. تمام


Posted by Saghariii at 2:06 PM

شنبه, 6 ارديبهشت 1393

وقتی رفت همه چیز را با خودش نبرد
یک چمدان خاطره را جا گذاشت.

Posted by Saghariii at 2:01 PM

سه شنبه, 2 ارديبهشت 1393

ای کاش هنوز هم همه ی درد ها با بوسه ی مادر خوب می شد.

Posted by Saghariii at 7:29 AM

يكشنبه, 10 فروردين 1393

آدم های خیالی٬ دوستی های خیالی می سازند.

Posted by Saghariii at 3:49 PM

جمعه, 23 اسفند 1392

بعضی وقت ها ...
امان از آن بعضی وقت ها ...
که دوست داری همه ی زندگیت را جمع کنی و بگذاری درون یک صندوقچه.
صندوقچه را چال کنی و راه بیفتی و بروی ...
و دور شوی از همه جا ...
و فراموش کنی ...
همه ی گذشته را٬ همه ی حال را ...
و حتی هر لحظه از آینده را ...
می خواهی به یاد نیاوری هیچ کسی و هیچ چیزی را ...
می خواهی احساس کنی تنها هستی ...
تنهای تنها ...
بعضی وقت ها مردن چه قشنگ می شود ...
و چه بد است ...

Posted by Saghariii at 9:09 AM

سه شنبه, 20 اسفند 1392

شدیم آدمهای نماندن.
شدیم آدم های نمی توانم٬ نمی خواهم٬ نمی شود.
دیگر همه ی فعل هایمان منفی شده.
شدیم آدم های خواستم ولی نشد.
نشد٬ دست من نبود٬ نمی شد٬ .... از زبانمان نمی افتد.
شدیم آدمهای گریزان.
گریزان از خودمان
دوستانمان
اطرافیانمان
اعصاب نداشته٬ خلق و خوی بد٬ بی ادبی٬ ... همه را می گذاریم پای مشکلاتمان.
وقتی کسی می رود دیگر نمی پرسیم چرا رفتی.
او هم وقتی می خواهد برود دیگر به خودش زحمت نمی دهد که توضیح بدهد چرا می رود.
دوستی هایمان یک دفعه شروع می شود و یک دفعه تمام. بی آنکه بدانیم چرا٬ بفهمیم چه شد.
می بینیم می رود٬ ولی دیگر نمی پرسیم. نمی خواهیم بفهمیم.
بجای حرف زدن به انتقام فکر می کنیم٬ به حالش را گرفتن فکر می کنیم یا در نهایت می گوییم٬ همان بهتر که رفت. چند تا جمله هم بعدش می گوییم که دلمان خنک شود.
شاید حوصله نداریم٬ شاید روزگار اوضاع را به کاممان تلخ کرده.
ولی انگار دیگر مهم نیست.
انگار دیگر هیچ چیز مهم نیست. نه خودمان٬ نه اطرافیانمان٬ ...
دیگر کسی نمی گوید لطفا بمان٬ چرا می خواهی بروی٬ کجا می روی٬ چه کردم که ناراحتت کردم٬ ...
دیگر کسی نمی گوید ببخشید٬ معذرت می خواهم٬ اشتباه کردم.
همه فکر می کنند حق با خودشان است. همه فکر می کنند حقشان خورده شده است.
هیچ کسی حاضر نیست از چیزی که می خواهد کوتاه بیاید.
شدیم آدم های فراری
فرار از خودمان٬ از لحظه هایمان.

روزگار شاید بدی کند٬ ولی هیچ وقت دلیل رفتارهای بدمان نمی شود.

Posted by Saghariii at 12:00 AM

دوشنبه, 12 اسفند 1392

یک دردهایی را هیچ وقت نمی توانی بیان کنی.
نه که بیان کردنش بد باشد٬ گفتنش سخت است.
در یک جمله در آوردنش سخت است.
این دردها هیچ وقت خوب نمی شوند.
همیشه گوشه ی قلبت می مانند.
آرام٬ آرام خانه ای برای خودشان درست می کنند.
آرام٬ آرام جزئی از زندگیت می شوند.
و بی آنکه بدانی آرام٬آرام با آنها کنار میایی.
اینها می شوند جزئی از وجودت٬ از زندگیت٬ از لحظه هایت.
دلتنگی یکی از این دردهاست.
نه فقط دلتنگی برای کسی یا کسانی.
گاهی هم آدم دلش برای خودش تنگ می شود.
خودش را فراموش می کند.
فراموش می کند چه کارهایی دوست داشته٬ از چه کارهایی لذت می برده.
فراموش می کند که بوده٬ چه برنامه هایی داشته.
بعضی وقت ها می نشیند و به خودش فکر می کند.
و می بیند ... چقدر وقت است که خودش را ندیده.
چقدر وقت است که خودش را فراموش کرده.
چقدر از خودش دور شده ...
این دردها ...
این دردها که می ماند دیگر به این آسانی ها نمی رود.

Posted by Saghariii at 11:18 AM

شنبه, 10 اسفند 1392

احسانم٬ شاید تا قبل از آشنایی با تو باور نداشتم که کسی بتواند بشود همه ی زندگی ات. خنده هایش٬ حتی وقتی ناراحتی٬ خنده روی لبت بیاورد. ناراحتی اش٬ حتی وقتی خیلی خوشحالی٬ غمگینت کند. باورم نمی شد کسی که از گوشت و خونم نیست اینقدر برایم عزیز شود. دوستم شود٬ عزیزم شود و همسرم شود. راستش بعضی وقت ها اصلا یادم می رود با هم ازدواج کرده ایم٬ فکر می کنم هنوز هم با هم دوست هستیم. خیلی خوشحالم که این دوستی روز به روز عمیق تر شد. مرسی که به دنیا اومدی٬ مرسی که هستی و بدون بودنت در کنارم برام بهترین هدیه هست. دوستت دارم و تولدت مبارک. برایت بهترین آرزوها رو دارم عزیز دلم. این رو بدون که بهترینی :x

Posted by Saghariii at 5:24 AM

جمعه, 9 اسفند 1392

وقتی بچه ایم بهمون میگن تو بچه ای نمی فهمی٬ نوجوون که میشیم باز میگن تو نوجوونی هنوز نمی فهمی٬ بعد جوون میشیم دیگه مهم نیست بقیه چی میگن چون خودمون فکر می کنیم خیلی می فهمیم. بعد از جوونی رد میشی و به این فک می کنی که ... ای کاش نمی فهمیدم.

Posted by Saghariii at 9:47 AM

سه شنبه, 6 اسفند 1392

بعضی آدم ها را آدم جور دیگر دوست دارد. اصلا حالتش فرق می کند. دوست داشتن آنها هیچ وقت تکراری نمی شود. هر چه بگذرد دوست داشتنشان نه فقط بیشتر بلکه محکم تر و عمیق تر می شود. مثلا مامان ها٬ مامان ها را همه مان از بچگی دوست داریم٬ به معجزه هایشان ایمان داریم. می گویم معجزه٬ مثلا وقتی زمین می خوردیم٬ زانویمان را بوس می کردند و خوب خوب می شد. مامان ها همیشه فقط قربان صدقه مان نمی رفتند ( اگر می رفتند خیلی لوس می شدیم ) وقت هایی هم دعوایمان می کردند شاید هم می کنند یا همیشه با همه ی کارهایمان موافق نیستند ولی هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان به آنها بیشتر می شود. شاید یک چند سالی آن وسط ها وقتی ۱۳-۱۴ سالمان هست و خیلی احساس بزرگی می کنیم فکر کنیم که آنها درکمان نمی کنند ولی بعد از چند سال می فهمیم تنها کسی که آن موقع درکمان می کرده مامانمان بوده است. یا بابا ها٬ بابا ها همیشه در گیر کار بوده اند و مطمئنا آن وقتی که شاید مامان ها داشته اند را برایمان نداشتند و خوب معمولا کمی جدی تر هستند. آنها را هم هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان محکم تر و عمیق تر می شود.
می دانی این وسط آنها نیستند که تغییر می کنند٬ ماییم که تغییر می کنیم. ما هستیم که زمانی فکر می کنیم آنها درکمان نمی کنند و شاید بی حوصله باشیم و اعصاب نداشته باشیم و با آنها بد صحبت کنیم و بعد هم ما هستیم که می فهمیم تنها کسی که همیشه درکمان کرده آنها بوده اند. آنها همانی هستند که بودند٬ ما تازه بلد شدیم درک کردن و درک نکردن معنیش چیست. این در مورد خواهر و برادر ها هم صدق می کند. شاید بچگی همدیگر را اذیت کنیم و حتی وقتی بزرگ تر می شویم باز هم یکدیگر را اذیت کنیم ولی یک احساسی همه ی این سالها درونمون وجود دارد و آن هم دوست داشتنی هست که به آنها داریم.
این در مورد زن و شوهر ها هم صدق می کند. همه ی زن و شوهر ها با هم دعوا می کنند٬ اصلا اگر دعوا نکنند یعنی یک جای کار ایراد دارد. زن و شوهر ها هم با هم دعوایشان می شود ولی حسی که بهم دارند٬ روز به روز بیشتر و عمیق تر می شود. آنها الان دعوا می کنند و ممکن است کمتر از ۱۵ دقیقه ی بعد در آغوش هم دراز کشیده و گل بگند و گل بشنوند. این در مورد بعضی از دوستی ها هم هست. دوست هایی که طی سال ها یا در مدت کوتاهی جزيی از زندگی آدم می شوند و به اندازه ی فامیل٬ به آدم نزدیک می شوند. به نظر من این دوست داشتن ها از آن عشق آتشین توی کتاب ها خیلی قشنگ تر است. داستان های خوب در بچگی همیشه آخرش دو نفر بهم می رسیدند و نوشته می شد Happily ever after و بقیه ی داستان را نشان نمی داد. آدم در دنیای بچگیش همیشه فکر می کرد خوب اینها هیچ وقت با هم دعوایشان نمی شود و خوشبختی یعنی اینکه دعوایی نباشد. دوست داشتن یعنی بوسه و محبت و در آغوش کشیدن. در صورتی که خوشبختی به دعوا کردن و نکرد نیست. خوشبختی در وجود آدمها است. خوشبختی از ما بوجود می آید. ما اگر بخواهیم ظرف ۵ دقیقه بجای احساس خوشبختی می توانیم با فکر کردن به همه ی بدبختی ها و مشکلات دنیا٬ بدبخت ترین آدم دنیا شویم. یا همین دوست داشتن٬ دوست داشتن معنیش این نیست که حتما همدیگر را بوس کنیم و در آغوش بگیریم و عشق بازی کنیم. بعضی ها همین کارها را می کنند ولی یکدیگر را دوست ندارند. دوست داشتن می تواند در سکوت هم باشد. در درک کردن٬ در فهمیدن٬ در خنده٬ در راه رفتن و ... اینها را باید خودمان یاد بگیریم. باید یاد بگیریم٬ بعضی وقت ها با درد بعضی وقت ها به سختی. اینکه سعی کنیم از دعواهایمان درس بگیریم کار سختیست ولی شدنیست. اینکه امروز بتوانیم بنشینیم چند دقیقه ای به خودمان فکر کنیم و بفهمیم نسبت به سال قبل بزرگ تر شده ایم و چه اخلاق های بدمان را کنار گذاشته ایم و یا سعی کرده ایم کنار بگذاریم سخت است ولی خیلی خوب است و شدنیست.. اینکه با خودمان روراست باشیم خیلی بهتر است.
خلاصه اینکه سعی کنیم دوست داشتنی هایمان را عمیق تر دوست بداریم و به آنهایی که دوستشان داریم بگوییم که دوستشان داریم. سعی کنیم خوشبختی را در وجودمان پیدا کنیم و آن را در زندگی روزمره مان استفاده کنیم. ما همیشه زنده نیستیم ...

Posted by Saghariii at 1:38 PM

يكشنبه, 27 بهمن 1392

رفته بود به یک جای دور
یک جایی
مثل یک خانه
مثل یک دریا
تنها بود
ولی آرام
خسته بود
ولی آرام
دلشکسته بود
ولی آرام
دور شده بود
از خودش
از آدمها
از نگاه ها
از حرف ها
از نادانی ها
از قضاوت ها
ولی آرام بود

Posted by Saghariii at 4:07 PM

يكشنبه, 20 بهمن 1392

آدم های فراموش شده ...

Posted by Saghariii at 5:06 PM