جمعه, 29 ارديبهشت 1391
کنار قاب پنجره ...
من و دلتنگی های زندگی ...
نشسته ایم ...
یکدیگر را در آغوش گرفته ایم ...
و به بخار دلتنگی ها روی شیشه نگاه می کنیم ...
پنجشنبه, 28 ارديبهشت 1391
اکثر آدمها واسه دوری خوبن ... فقط یه تعداد کمی هستن که واسه دوستی خوبن ...
پ.ن : احسان این رو گفته
پ.ن : و من ظهر تا حالا تو عمق این حرفتم ... خیلی راست گفتی ... خیلی ...
چهارشنبه, 27 ارديبهشت 1391
آدمها گاه اینقدر عوض می شوند که فکر می کنید چطور چندین سال با این موجود دوست بودید و فکر می کردید می شناختینش
سه شنبه, 26 ارديبهشت 1391
یه چیزی می نویسی و منظورت یک عده مخاطب خاص هست٬ بعد اون عده میان استتوست رو لایک می کنن و صد در صد هم باهات موافقن بعد کلا اون موقع دو نقطه اُ هستی که چطور ممکن هست آیا
يكشنبه, 24 ارديبهشت 1391
کلا همه چی اپیدمی هست٬ یه مدت همه عکاس بودن٬ یه مدت مدل٬ یه مدت جواهرساز٬ یه مدت طراح لباس٬ یه مدت نویسنده٬ ... حالا تا مورد بعدی ...
شنبه, 23 ارديبهشت 1391
یه ضرب المثل بی ادبی هست که میگه : بعضیا اصولا فقط گُ ه می خورن که که گُ ه خورده باشن!
پ.ن : بی ادبی متضاد ادبی هست
پ.ن : ضرب المثل رو خودم گفتم :|
جمعه, 22 ارديبهشت 1391
م ا د ر٬ این چهار حرف لبریز است از عشق٬ صبوری٬ فداکاری٬ مهربانی
مادر یعنی صبورترین٬ فداکارترین انسان در دنیا
مادر یعنی آرامش
مامان عزیزم٬ تو بهترین بودی٬ هستی٬ خواهی بود ... روزت مبارک
پنجشنبه, 21 ارديبهشت 1391
دلم یک جمله می خواهد٬
یا چند کلمه٬
چند کلمه حرف حساب٬
که بتواند حال این دل را شرح دهد ...
ولی نیست ...
گاهی هیچ کلمه ای٬ هیچ جمله ای٬ هیچ حرفی٬ نمی تواند حال دلت را توصیف کند ...
دوشنبه, 18 ارديبهشت 1391
دلهره های یک ذهن را نه می شود نوشت٬ نه می شود حس کرد ...
باید با او درد کشید
يكشنبه, 17 ارديبهشت 1391
آدمها را نه از نگاهشان می شود شناخت٬ نه از حرفهایشان٬ آدمها را فقط موقع مشکلاتتان می توانید بشناسید ... فقط ...
پنجشنبه, 14 ارديبهشت 1391
گاهی
آدمی
دلش
یک گوشه می خواهد
تا
برای خودش
بغض هایش را اشک کند
و روی صورتش پهن کند
و دستمالی بردارد
و فین فین کنان
بعضی از اشک ها را
که از زیر چانه اش سرازیر می شود
پاک کند
گاهی
آدم
دلش
می خواهد
خوب !
شنبه, 9 ارديبهشت 1391
من از میان این همه حرف
فقط سه حرف را برای خودم می خواهم
و
برای تو
ع ش ق
پ.ن : احسان ... بی مرز دوستت دارم ...
جمعه, 8 ارديبهشت 1391
آن مرد
گوشه ای از دنیا
کز کرده بود
و آرام
سیگار می کشید
آن مرد
گوشه ای از دنیا
آرام آرام
از بین می رفت
از درد
از فشار
از سختی
پ.ن : « این جا بدون من » رو الان دیدم و تقریبا با خاک یکسان شدم
پنجشنبه, 7 ارديبهشت 1391
آدم ها گاهی یک جا نمی روند ...
آرام آرام ...
زنده زنده ...
روح روح ...
می
ر
و
ن
د
جمعه, 1 ارديبهشت 1391
دلش چایی تو فنجونای خونه پدری٬ که همه بعد از شام دور میز٬ جلو تلوزیون بشینن و دور هم چایی بخورن می خواد٬ دلش از اون چایی ها می خواد٬ خیلی
چهارشنبه, 30 فروردين 1391
دیروز پیچک را دیدم
همان پیچک خودمان
کنار برکه
دلگیر بود
از چلچله ها
می گفت
از وقتی درخت چنار را آورده اند
آنها دیگر
صبح که می شود
پیش او نمی آیند
برایش نمی خوانند
دلش شکسته بود
سه شنبه, 29 فروردين 1391
به قاصدک گفته ام دوستت دارم
تا وقتی دارد در آسمان می رقصد
به همه چلچله ها بگوید
تا همه بدانند
دوستت دارم
دوشنبه, 28 فروردين 1391
داستان من و تو٬
مثل داستان لیلی و مجنون نیست٬
مثل شیرین و فرهاد هم نیست
من تو را دوست دارم
نه مثل این دوست داشتن های معمولی
نه
مثل گلبرگی به گلش٬
مثل گلی به ساقه اش
من بدون تو
می
می
رم
يكشنبه, 27 فروردين 1391
عاشق شدن در پاییز٬
کنار پیچک ها٬
کنار دریاچه روشن٬
میان برگ های پاییزی که سخت نیست
باید بتوانی در زمستان٬
وقتی پیچک ها خشک شده٬
وقتی دریاچه یخ بسته٬
وقتی خورشید کمرنگ شده عاشق شوی
شنبه, 26 فروردين 1391
جمعه, 25 فروردين 1391
لیوان چای را بر می دارم
دستانم را دورش حلقه می کنم
یک لحظه تو را می بینم
در میان چایی
لبم را می آورم جلو که ببوسمت
لبم می سوزد
و من
لبخندی تمسخر آمیز به خودم می زنم
پنجشنبه, 24 فروردين 1391
وقتی نیستی ...
شاید بو کردن لباست بچگانه باشد ...
ولی من دنیای بچگی را دوست دارم ...
چهارشنبه, 23 فروردين 1391
هر کسی می تواند برای خودش یک فلانی داشته باشد تا فحشش بدهد. هر کسی !
سه شنبه, 22 فروردين 1391
يكشنبه, 20 فروردين 1391
دوست ...
این روزها خیلی ها این چهار حرف را یدک می کشند ...
ولی مفهومش را نه می دانند نه می فهمند ...
فقط تظاهر به بودنش می کنند ...
جمعه, 18 فروردين 1391
به آدمها بیشتر از ظرفیتشان احترام نگذارید.
به آدمها بیشتر از ظرفیتشان محبت هم نکنید.
پ.ن : آدمها ظرفیت احترام گذاشتن را ندارند.
پ.ن دو : چون ظرفیت محبت را هم ندارند.
چهارشنبه, 16 فروردين 1391
قبل از هر پست و هر شیر ( share ) کردن فقط چند ثانیه در گوگل ( Google ) جستجو کنید٬ فقط چند ثانیه
جمعه, 4 فروردين 1391
اینجا بوی عید نمی دهد
اینجا خیابان ها بوی بهار نارنج نمی دهد
اینجا موقع عید خیابان ها شلوغ نمی شود
آدم ها خوشحال نیستند
شور و شوق عیدی وجود ندارد
شیرینی فروشی ها شیرینی های عید را ندارند
اینجا بوی عید نمی دهد
اینجا آدم ها هم بوی عید نمی دهند
ما سفره هفت سین چیدیم
دو٬ سه نفری دور هم جمع شدیم
می خندیم٬
روی هم را می بوسیم٬
به هم سال جدید را تبریک می گوییم
عکس همه عزیزان را روی سفره می گذاریم
ولی
اینجا
بوی
عید
نمی دهد
اینجا
خیابان ها
بوی
بهار
نارنج
نمی دهند
سه شنبه, 1 فروردين 1391
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
سال نود رفت٬
نه اینکه کاملا برود٬
خاطره هایش هستند٬
همین کنارها٬ می مانند
سال نو مبارک
پ.ن : احسان٬ نود و یک آمده٬ و این دومین عیدیست که ما باهم هستیم :* سال نو مبارک عزیزترینم
پ.ن دو : شعر از فریدون مشیری
چهارشنبه, 24 اسفند 1390
لابلای پیچ و تاب ملافه ها
به دنبال تو می گردم
ملافه ها می رقصند و
من به دنبال نگاهت می گردم
تو که نیستی
من و این ملافه ها
پر از حرف های نگفته داریم
من از دلتنگی برای تو می گویم
و آنها
اطراف من می رقصند
جمعه, 5 اسفند 1390
فرودگاه همیشه پر از حس هست٬ پر از حس های خوب٬ حس های بد
پ.ن :هیچ وقت فرودگاه رو دوست نداشتم
جمعه, 16 دي 1390
احسان
قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین هدیه من از خدا٬ تو و خنده هایت است.
پ.ن :دوستت دارم.
يكشنبه, 27 آذر 1390
گاهی آدم دوست دارد بخندد، دوست دارد چند لحظه ای، چند ساعتی، فراموش کند، هر چه دلتنگی دارد، و برای خودش بخواند و بخندد، گاهی آدم دوست دارد، خودش را به آن راه بزند، انگار که نه انگار، هی بخندد، انگار اگر لحظه ای نخندد، دنیا نمی چرخد ...
دوشنبه, 21 آذر 1390
آدم گاهی دوست دارد بال در بیاورد
نه برای پریدن، نه
برای اینکه آن را جمع کند دورش
سرش را ببرد زیرش
که صدایی نشنود
کسی را نبیند
خودش باشد
و
خودش
يكشنبه, 20 آذر 1390
مگر نمی شود آدم دلتنگ سیب بخورد ؟
مگر نمی شود آدم گوشه ای بنشیند، سیب گاز بزند و اشک بریزد ...
شنبه, 19 آذر 1390
در پارک قدم می زدم
پیر مرد و پیر زنی دیدم
کنار هم نشسته بودند و دست هم را در دست گرفته بودند
من هم نشستم کمی آن طرف تر
نگاهشان کردم
نمی دانم چرا
ولی حس خوب داشتند
عطر خوب داشتند
نوای خوب داشتند
بعضی آدمها
چه از دور
چه از نزدیک
دلچسبند ...
پنجشنبه, 17 آذر 1390
و من در گستره این دنیا
میان خواستن ها و نخواستن ها
میان باید ها و نباید ها
میان دوست ها و دشمن ها
فکر می کنم
به باید هایم
به نباید هایم
به چراهایم
غافل از آنکه
این دنیا
برای خودش می خواهد
و من هیچ نقشی
ندارم
سه شنبه, 15 آذر 1390
من اینجا
خیالم کمی دورتر
دلم اندازه یک دریا
حواسم میان خیابان های شیراز
دل تنگی ام به اندازه همه آدم های عزیز زندگی اَم
دوشنبه, 14 آذر 1390
بعضی از آدمها پر از مفهوم بودنند
پر از حس های خوبند
پر از حرفهای نگفته اند
چه هستند، هستند
و چه نیستند، هستند
یادشان
خاطرشان
حس های خوبشان
آدمها
بعضی هایشان
سکوتشان هم پر از حرف هست
پر از مرحم به هر زخم است
شنبه, 12 آذر 1390
آهای شما
زندگی
زندگیست
زندگی هر کسی
رنگ خودش را دارد
زندگی هر کسی
درد خودش را دارد
خوشی خودش را دارد
غم خودش را دارد
بجای سرک کشیدن به زندگی همدیگه
همین خود شما
به زندگی خودتان بچسبید
تا
ناغافل کسی دیگر
مثل خود شما
آن را
از چنگتان در نیاورد
پنجشنبه, 10 آذر 1390
بعضی حرفها جواب ندارد
بعضی نگاه ها هم همینطور
بعضی حرفها را فقط باید شنید
شنید و لمس کرد
حس کرد
بعضی نگاه ها را فقط باید دید
دید و لذت برد
بعضی حرف ها را هم اصلا نباید شنید
انگار که از اول زده نشده
بعضی نگاه ها را هم اصلا نباید دید
انگار اصلا این نگاه وجود نداشته
يكشنبه, 6 آذر 1390
پنجشنبه, 3 آذر 1390
می خواهم برایت بنویسم
نه
از خودم
از خودم در روزهای بی تو
خوب این روزها برایم روز نمی شود
صبح که می شود
دلم نمی خواهد صبح بشود
سعی می کنم چشمانم را بهم فشار دهم تا دوباره خوابم ببرد
نمی شود
از این پهلو به آن پهلو می شوم
برای خودم قصه می گویم
چشمانم را بیشتر بهم فشار می دهم
ولی نه
انگار که نه انگار
واقعا صبح شده
و باید بیدار شوم
بالاخره بلند می شوم
بی حوصله به دستشویی می روم
بی حوصله صورتم را می شورم
بی حوصله مسواک می زنم
موبایلم را برمی دارم و از اتاق بیرون می روم
خوب
حالا بدتر می شود
روز شروع شده
روزی که تو نیستی
می روم روی مبل روبروی تلویزیون می نشینم
لپ تاپم را روشن می کنم
حوصله اینترنت گردی ندارم
فیلم می گذرام
حوصله فیلم را هم ندارم
روی مبل دراز می کشم
حوصله دراز کشیدن را هم ندارم
به اینجا که می رسد
تو زنگ می زنی
روی مبل قشنگ می نشینم
موهایم را برایت مرتب می کنم
و با تو صحبت می کنم
و وقتی که خدافظی می کنیم
دوباره
بی حوصلگی ها به سمتم حمله ور می شوند
روزهایی که تو نیستی
دوست دارم اصلا بیدار نشوم
بخوابم، بخوابم، ...
خوابت را می بینم
اگر هم نبینم، نبودنت را اینقدر دردناک حس نمی کنم
چهارشنبه, 2 آذر 1390
کنار برکه آرزوها
قدم می زنم
دلم می خواهد
آرزو کنم
همه آنچه دلم می خواهد
اصلا دلم می خواهد
در برکه شنا کنم
تا جایی که می توانم
برکه
آرام است
تمیز است
ساده است
بی آلایش است
بوی خوبی شاید ندهد
ولی همین است
به چیزی که نیست تظاهر نمی کند
دلم برکه را می خواهد
دلم
سادگی
بی آلایشی
پاکی
می خواهد
سه شنبه, 1 آذر 1390
شنبه, 28 آبان 1390
نشسته ام روی مبل
پاهایم را هم دراز کرده ام
زل زده ام به انگشتان پاهایم
چایی هم برای خودم ریخته ام و گذاشته ام روی میز
چند ثانیه ای یک بار باد خنکی به من می خورد
هوا گرم است
حوصله اینکه بلند شوم و پنکه را روی خودم تنظیم کنم ندارم
حوصله اینکه چای را هم از روی میز بردارم هم ندارم
حوصله خندیدن هم ندارم
گاهی آدم کلا حوصله هیچ کاری را ندارد
حوصله خودش را هم ندارد
دلش یک دیوار می خواهد
که سرش را گاه گاهی محکم تویش بکوبد
تا شاید این حوصله برگردد
پنجشنبه, 26 آبان 1390
من
و
این خاطرات
نشسته ایم در خانه
و تو را مرور می کنیم
هر دو
دلمان برایت تنگ شده
هر دو
زمزمه ات می کنیم
چهارشنبه, 25 آبان 1390
یه آدمهایی تو دنیا هستن که وقتی باهاشون هستی احساس می کنی خودتی،
آغوششون امن ترین جای دنیاست،
بودن باهاشون بهترین لحظات دنیاست ...
این آدمها کم هستن ... ولی هستن ...
پنجشنبه, 12 آبان 1390
گاهی بازی با کلمات فایده ندارد
اصل مطلب این است
دلم برایت بیشتر از همیشه تنگ شده
چهارشنبه, 11 آبان 1390
گاهی باید دلتنگی را سر به نیست کرد ... نه برای آنکه فراموششان کنی ... برای اینکه ... بیشتر از این توان نگهداریشان را نداری ...
سه شنبه, 10 آبان 1390
من و یه تخت به وسعت دنیا ... تو نیستی ... و من تازه به وسعت این تخت پی بردم ...
يكشنبه, 8 آبان 1390
دوشنبه, 2 آبان 1390
سه شنبه, 26 مهر 1390
دوست دارم در آغوشت خودم را گم کنم
تو پیدایم کنی
محکم تر به خودت فشارم دهی
و من غرق در عطر تنت شوم
دوشنبه, 25 مهر 1390
روی صندلی چوبی
کنار کافه قدیمی
نشسته ام
من هستم و خودم
خودم در شیشه با تعجب نگاهم می کند
انگار که می گوید
تا کی ؟
تا کی می خواهی اینچا بنشینی ؟!
او رفته
سالهاست که رقته
و من
بیخیال به او
به حرفایش
رویم را بر می گردانم
انگار که نمی بینمش
و
به خیابان نگاه می کنم
شنبه, 23 مهر 1390
پ.ن : صدای تلوزیون، صدای ریخته شدن چایی در لیوان، صدای حرف زدن احسان با تلفن
سه شنبه, 19 مهر 1390
یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
صبح با بغض چشمانت را باز می کنی ...
صبحانه می خوری ...
لذتی نمی بری ...
لقمه ها را می خوری تا بغضت مجال بالا آمدن نداشته باشد ...
با بغض راه می روی ...
با بغض کارهایت را می کنی ...
با بغض لبخند می زنی ...
با بغض حرف می زنی ...
امان از این بغض ها ...
اینقدر در گلو می مانند ...
که هر چه سعی کنی نمی توانی آنها را بیرون دهی ...
یک روزهایی با بغض شروع می شوند ...
و با بغض ...
بالاخره ...
تمام می شوند ...
يكشنبه, 17 مهر 1390
دلم کمی هوا می خواست ...
هوای تازه
هوای بودنت
هوای ... تازه
کناره پنجره رفتم، پنجره را باز کردم ...
باد می آمد
بادی آرام
ولی نسیم نبود
ملایم بود
لذتبخش بود
موهایم را باز کردم
دستانم را باز کردم
دلم خواست پرواز کنم
کنار پنجره نشستم دستهایم را باز کردم
نفس عمیق کشیدم
به زانوانم قدرت دادم
می خواستم پرواز کنم
و
پرواز کردم
خنده ات می گیرد، نه ؟
ولی باور کن،
من پرواز کردم
رفتم بالای آن درخت نخل
همان درخت بزرگ وسط حیاط
نشستم آنجا
همه را نگاه کردم
آدمها
تو را
خانه مان
خیلی جالب بود
حس آزادی داشت
حس رها شدن
ولی
ناگهان صدایی آمد
پرنده ای در نزدیکی ام
با ناله ای به زمین افتاد
یک نفر کمی آن طرف تر
با تفنگ به او شلیک کرده بود
آن پرنده
مُرد
همیشه دلم می خواست جای آن پرنده باشم
چه ناگهانی و بی مقدمه
کشته شد
بی آنکه بداند چرا
به سختی به خانه آمدم
پنجره را بستم
به بیرون نگاه کردم
دیگر دلم پرواز نمی خواست
پرده را کشیدم
موهایم را بستم
و
به کارهایم رسیدم
آن، رها شدن نبود
آزادی نبود
شاید همین
همین حس و حال
این
حس و حالم
رهایی باشد
آزادی باشد
چهارشنبه, 6 مهر 1390
تو ناراحتی که چرا من ساعتها روی پله ها می نشینم
خوب، من به پله ها وابسته شدم
وقت هایی که تو می رفتی
من ساعت ها روی آن پله ها می نشستم
و رد پایت را نگاه می کردم
تا تو برگردی
سه شنبه, 5 مهر 1390
بعضی ها اینقدر سیرند که حتی،
حتی اگر در بیست و چهار ساعت هم چیزی نخورند،
گرسنه نمی شوند تا بتوانند،
گرسنگی را درک کنند ...
جمعه, 1 مهر 1390
حس پاییز دارم، ولی ...
اینجا بهار است ...
دلم رنگارنگ است ...
اینجا سبز است ...
دلم خش خش برگها را می خواهد ...
اینجا برگی نیست ...
حس پاییز دارم ...
ولی ...
اینجا بهار است ....
پنجشنبه, 31 شهريور 1390
دراز کشیده ام روی تخت
چشمانم را بسته ام
خوابم نمی برد
خواب با من بازی می کند
چشمانم را بیشتر فشار می دهم
فایده ای ندارد
به طرف تو می چرخم
تو آرام خوابیده ای
مثل همیشه
خودم را در آغوشت جا می کنم
تو دستانت را دورم حلقه می کنی
و گردنم را می بوسی
من لبخندی روی صورتم می نشیند
چشمانم را می بندم
به صدای قلبت گوش می دهم
قشنگترین آهنگ دنیاست
و آرام آرام
مرا می خواباند
چهارشنبه, 30 شهريور 1390
دیشب
وقتی همه جا تاریک بود
پاورچین پاورچین راه رفتم
خانه اینقدر آرام بود
که صدای نوک انگشتانم که زمین را نوازش می کرد، می شنیدم
آن دامن سفیدم را پوشیده بودم، می دانی کدام را می گویم ؟
همان که تور داشت و پر از پولک بود
دلم می خواست برقصم
تو خواب بودی
و من خودم را در آغوش تو تصور کردم
که ایستاده ایم اینجا
نور روی صورت من و تو افتاده
چشمانت مثل همیشه می درخشید
یک دستت دور کمرم بود
و دست دیگرت، دستانم را می فشرد
من را به خود چسباندی
و من غرق در عطر تنَت می شوم
با هم قدم هایمان را تنظیم می کنیم
من محو تماشای تو می شوم
انگار طلسم شده باشم
تو می خندی
و من با لبخندت، لبخند می زنم
نور خاموش می شود
تو نیستی
و من تنها با دامن سفیدم
ایستاده ام اینجا
بدون تو
لبخند هنوز روی لبانم است
دستم هنوز روی جای شانه ات
خورشید دارد بالا می آید
امشب هم صبح شد
و من
هنوز بیدارم
پاورچین، پاورچین برمی گردم
می خوابم کنارت
و تا زمانی که خواب مرا با خود نبرده
نگاهت می کنم
يكشنبه, 27 شهريور 1390
فرقی نمی کند تو کجای دنیا باشی ... کافیست ... چشمانم را ببندم ... تو اینجایی ... کنارم ...
شنبه, 26 شهريور 1390
پنجره را باز می کنم
هوای تو می آید
می آید
و مرا مست می کند
من مست تو می شوم
خودم را به باد می سپارم
غرق می شوم
جمعه, 25 شهريور 1390
گاهی دلم بیشتر از همیشه هوایت می کند ...
هوای آغوشت ...
نگاهت ...
نفست ...
بوسه ات ...
خیالت ...
دلم می خواهدت ...
هر لحظه ...
هر ثانیه ...
دوشنبه, 21 شهريور 1390
می شنوی ...
صدای باد است ...
پشت پنجره ها ...
دارد خانه را در آغوش می کشد ...
می خواهد ...
ما را با خود ببرد ...
ما را ...
ببرد ...
ما را ...
ب ...
ب ...
رد ...
چهارشنبه, 16 شهريور 1390
ببین ...
کم کم دارد پاییز می شود ...
دلم کمی عاشقانه پاییزی می خواهد ...
بیا من و تو، نیمه پاییز ...
دست هم را بگیریم ...
کمی روی برگها با هم قدم بزنیم ...
صدای خش خش برگها را دوست دارم ...
تو در گوشم زمزمه کنی و من ...
غرق در پاییز عاشقانه شوم ...
سه شنبه, 15 شهريور 1390
دوشنبه, 14 شهريور 1390
شنبه, 12 شهريور 1390
سخت ترین کار دنیا، نگه داشتن احترام کسی که خودش احترام خودش را نگه نمی دارد است.
جمعه, 11 شهريور 1390
وقتی تو نیستی ...
این خانه عجیب بزرگ تر می شود ...
وسعتش مرا می ترساند ...
وقتی تو نیستی ...
اتاقمان رنگ دیگری دارد ...
غمگین می شود ...
وقتی تو نیستی ...
حتی شمعدانی ها ...
با من قهر می کنند ...
وقتی تو نیستی ...
دنیایم چیزی کم دارد ...
وقتی تو نیستی ...
دلم خالی می شود ...
تنهاترین تنها می شوم ...
وقتی تو نیستی ...
زود دلم تنگ می شود ...
زود اشک از چشمانم جاری می شود ...
وقتی ...
تو ...
نیستی ...
دنیا برایم غیرقابل تحمل می شود ...
سیاه و تاریک می شود ...
پنجشنبه, 10 شهريور 1390
افسوس ...
ما مردمی شدیم که به جای هم دردی با هم ... به دردهای هم می خندیم ...
ما مردمی شدیم که به جای حل کردن مشکلاتمان ... از مشکلات خودمان هم می خندیم ...
افسوس ...
دوشنبه, 7 شهريور 1390
چقدر خسته ام ...
خسته از نبودن ها ...
خسته از دلتنگی ها ...
خسته از فاصله ها ...
خسته از نوشتن ها ...
خسته از واژها ...
خسته از شاید ها ...
خسته از اگر ها ...
خسته ام ...
دلم، همه بودن ها را با هم می خواهد ...
دلم، اما و اگر و شاید نمی خواهد ...
دلم، دلتنگی نمی خواهد ...
دلم، فعل گذشته و آینده نمی خواهد ...
دلم، ای کاش هم نمی خواهد ...
پ.ن : دلم واسه همتون تنگ شده ... مامان، بابا، سحر، سمن، سعید
پنجشنبه, 3 شهريور 1390
سه شنبه, 1 شهريور 1390
می دانستی ...
از صبح که لبانم را بوسیدی هنوز جایش را نشستم ...
حتی نگذاشتم دستم به آن بخورد ...
حتی نگذاشتم خودت دوباره آنجا را بوس کنی ...
بوسه ی صبح برایم طعم دیگری دارد ...
يكشنبه, 30 مرداد 1390
داشتم فکر می کردم که فردا چقدر کار دارم ...
که حسی به من گفت ...
باید بیایم ...
از پشت بَغَلَت کنم ...
و در گوشت زمزمه کنم ...
که چقدر دوستت دارم ...
پ.ن : احسان دوستت دارم
شنبه, 29 مرداد 1390
گاهی اینقدر دوستت دارم که خودم هم می ترسم ... تو اگر بترسی حق داری ...
جمعه, 28 مرداد 1390
آدم گاهی دوست دارد هِی اشتباه کند ...
کَر شود ...
کور شود ...
دلش را به دریا بزند ...
آدم گاهی دوست دارد به حرف عقلش گوش ندهد ...
دوست دارد کارهای غیر معقول کند ...
بلند بلند بخندد ...
روی جدول کنار خیابان راه برود ...
برای خودش آواز بخواند ...
گاهی بدود ...
آدم گاهی دوست دارد ...
از هر چه قید و بند در دنیا وجود دارد ...
رها شود ...
پنجشنبه, 27 مرداد 1390
بین خودمان باشد ...
من شبها یواشکی بیدار می شوم ...
آرام می نشینم ...
نگاهت می کنم ...
سه شنبه, 25 مرداد 1390
يكشنبه, 23 مرداد 1390
ای کاش آدمها فقط سِنِشون بیشتر نمی شد، عقلشون هم همزمان باهاش رشد می کرد ...
شنبه, 22 مرداد 1390
رفتن همیشه به معنای جا زدن نیست ... گاهی می روی برای شروعی تازه ... برای رسیدن ...
پنجشنبه, 20 مرداد 1390
فرقی نمی کند تو کنارم نشسته باشی یا نه ...
بهرحال من ...
با تو حرف می زنم ...
سرم را روی شانه هایت می گذارم ...
برایت چای می ریزم ...
لباسهایت را مرتب می کنم ...
روی یخچال برایت پیغام می گذارم ...
هـــوم ...
تو همیشه هستی ...
اینجا ...
در وجود من ...
چهارشنبه, 19 مرداد 1390
تو نیستی ...
ولی تخت هنوز بوی عطر تَنَت را می دهد ...
من بالِشَت را بغل کرده ام ...
جایی که تو می خوابیدی ... خوابیده ام ...
و به تو فکر می کنم ...
و تو را مرور می کنم ...
و لبریز می شوم ...
سه شنبه, 18 مرداد 1390
یادت می آید ...
روی پله ها ...
رو به دریا ...
نشسته بودیم ...
تو آرام آرام ...
دستانت را روی دستم گذاشتی ...
دستم را فشار دادی ...
من ...
نگاهت کردم ...
چشمانم را بستم ...
صورتم را نزدیک صورتت آوردم ...
و ...
دنیا ایستاد ...
همه وجودم گرم شد ...
آن بوسه ...
آن بوسه قشنگ ترین بوسه دنیا بود ...
مزه اش همیشه می ماند ...
در یادم ...
در قلبم ...
دوشنبه, 17 مرداد 1390
گاهی آنقدر آدم دلش می گیرد ...
که هیچ چیزی نمی تواند آرامش کند ...
نه یک شعر ...
نه یک کتاب ...
نه حتی یک بوسه ...
يكشنبه, 16 مرداد 1390
می دانستی ...
هر وقت کنار خاطراتمان می نشینم ...
لبخندی روی صورتم می نشیند ...
مزه مزهِشان می کنم ...
شیرینیشان را حس می کنم ...
و حالا ...
بعد از این مدت که تو مال من شدی ...
باز دلم کمی یواشکی می خواهد ...
دوست دارم یواشکی نگاهت کنم ...
یواشکی صدایت را بشنوم ...
یواشکی برایت بنویسم ...
یواشکی غرق بوسه ات کنم ...
یواشکی آرامم کنی ...
هــــــوم ... دلم کمی یواشکی می خواهد ...
شنبه, 15 مرداد 1390
آدم گاهی دوست دارد برود ... ولی نرسد ...
دوست دارد گریه کند ... ولی کسی دلیلَش را نپرسد ...
دوست دارد بغض کند ... ولی بی بهانه ...
آدم گاهی دوست دارد گوشه ای از این دنیا را ...
برای خودش پیدا کند ...
خودش را بَغَل کند ...
و آرام آرام ...
خودش را آرام کند ...
پنجشنبه, 13 مرداد 1390
زندگی به این کوتاهی ... چرا این همه دروغ ... این همه دو رنگی ... این همه نفرت !!!
چهارشنبه, 12 مرداد 1390
نگاهت که می کنم، لبخند می زنم ... خوب دوستت دارم ...
برایم که حرف می زنی، لبخند می زنم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی خوابیده ای، نگاهت می کنم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی می خندی، می خندم ... خوب دوستت دارم ...
وقتی ناراحتی، از تو بیشتر غم دارم ... خوب دوستت دارم ...
می دانی ... من دوستت دارم ...
نه فقط بخاطر خودت ... بخاطر احساسی که در درونم به من می دهی ...
بخاطر حسی که فقط وقتی با تو هستم در وجودم حِسَش می کنم ...
خوب، من ... دوستت دارم ...
دوشنبه, 10 مرداد 1390
من آن طرف شکوفه های نارنج ... می نشینم ... منتظرت ... مثل همیشه ... یادت نرود با خود ... دستمال بیاوری ... شاید آره ... شاید هم نه ... اشک بخواهد ... خودش می آید ... دست من و تو نیست ... یادت باشد ... کمی خیال راحت هم بیاوری ... بگذاریم کنارمان ... که آسوده ... اگر خواستیم ... اگر خودش آمد ... اشک ها را رها کنیم ...
سه شنبه, 28 تير 1390
آدم گاهی خسته از روزمرگی ها، خسته از شلوغی های روزگار ... دوست دارد یک گوشه ای دنج برای خودش پیدا کند، فقط به کارهایی که دوست دارد فکر کند ... به تو ... به شیرینی بوسه ات ... و ... برای خودش ... بنویسد ... عکس بگیرد ... اصلا هر کاری که خودش دوست دارد انجام دهد ...
سه شنبه, 14 تير 1390
من
خسته
از دوری
از روزگار
از غربت
پناه آورده ام،
به تو
به آغوشت
به گرمای وجودت
آغوشت برایم،
یک دنیاست
وجودت برایم،
زندگیست
نگاهت برایم،
زیباترین تصویر خداست
يكشنبه, 12 تير 1390
بعضی وقتا آدم خسته است ... ولی از آن خستگی های خوب که لبخندی روی لب می آورد ...
شنبه, 11 تير 1390
همه کلافه ...
همه خسته ...
همه گوشه ای آرام نشسته ...
همه بُغض فرو خورده ...
همه مدت هاست از ته دل نخندیده ...
همه نالان ... همه پر از شکوه ...
همه صبور ... همه شکسته ...
بالاخره یه روز خوب میاد ... من می دونم ... تا آخر که دنیا روی همین لنگه در نمی ماند ...
جمعه, 10 تير 1390
دروغ گو ... قبلا دشمن خدا بود ... ولی حالا به خود خدا هم دروغ می گویند ...
پنجشنبه, 9 تير 1390
من و شما ندارد ... همه مان افتاده ایم در ایران ... همه مان بجای آباد کردنش ... زیر آبی هایش را یاد گرفتیم ... همه مان مقصریم ...
دوشنبه, 6 تير 1390
من همین گوشه دنیا ...
یک جایی داشته باشم ...
که بنشینم ...
آرام ...
نفس عمیق بکشم ...
بی فکر ...
بی دغدغه ...
آزاد ...
برایم کافیست ...
پ.ن : صدای چیپس خوردن احسان، کلیک روی موس
جمعه, 3 تير 1390
پنجشنبه, 2 تير 1390
دلتنگی گاهی همه وجود آدم را می گیرد ... دور گردنش می پیچد ... و آرام آرام ... خفه اَش می کند ...
چهارشنبه, 1 تير 1390
لحظه ای در زندگی انسان وجود دارد که دوست دارد با تمام وجودش خدا را بَغَل کند، فشار دهد، تشکر کند
سه شنبه, 31 خرداد 1390
آدم گاهی دلش می خواهد ... اشک بریزد ... اشک هایش قطره قطره گونه اش را خیس کند ... توی شکلات گرمش بریزد ... نگاهی به آنها کند ... دوباره اشک بریزد ... بی اندازه ... بی نهایت ... تا آرام شود ...
دوشنبه, 30 خرداد 1390
يكشنبه, 29 خرداد 1390
بعضی آدمها مثل زالو هستند ، تا وقتی که می توانند از شما تغذیه کنند همیشه با شما هستند، بعضی آدمها هم مثل عصا هستند ، گوشه ای آرام می نشینند تا زمانی که بتوانند کمکی به شما کنند ، دست شما را می گیرند ...
شنبه, 28 خرداد 1390
تجاوز ... تجاوز ... تجاوز ... اینقدر این روزها زیاد شده که اصلا غیرقابل باور هست ... هی می خوانیم ... شیر می کنیم ... بعضی مثل من اشک می ریزند با شنیدنش ... بعضی فحش می دهند ... بعضی بیشتر فحش می دهند ... و همه اینها هی تکرار می شود ... انگار نه انگار که هموطنی ... آدمی ... مورد تجاوز قرار گرفته ... به سر ما چه می آید ... خدا می داند و بس ...
جمعه, 27 خرداد 1390
من و تو ...
حاصل یک دگرگونی هستیم ...
دگرگونیِ احساس ... عشق ... حیات ...
من عاشقانه تو را دوست دارم ...
تو عاشقانه مرا دوست داری ...
و به خاطر احساسی که به هم داریم
... زنده ایم ...
پنجشنبه, 26 خرداد 1390
پدر ... یعنی کسی که وجودش تکیه گاه زندگی باشد، که دردش هم بگیرد اشک نریزد ، که امید خانه باشد، لبخندش شیرین ترین لبخند باشد، دستانش آرامش را به وجود آدم برگرداند ... پدر یعنی تکیه گاه، عشق، همراه، پشتیبان ... بابا تو بهترین بابای دنیا هستی ... دوستت دارم ... روزت مبارک
چهارشنبه, 25 خرداد 1390
سه شنبه, 24 خرداد 1390
پ.ن : صدای نفس های احسان ... صدای فین فین من ... صدای کتری ...
ساعت ۸:۳۰ شب به وقت اینجا
جمعه, 20 خرداد 1390
عشق یعنی ...
با تپش قلب تو زنده بودن ...
با نفس تو نفس کشیدن ...
با خنده تو خندیدن ...
با آغوش تو به خواب رفتن ...
با عشق تو روزها را گذراندن ...
با شادی تو شاد شدن ...
با عشق تو صبح بیدار شدن ...
با آغوش تو آرام شدن ...
...
بدون که تو بهترین هدیه زندگیم بودی ...
هستی ...
خواهی بود ...
... عاشقتم احسان ...
پ.ن : یکسال ... از روزی که ... من و تو ... ما شدیم ... می گذرد ... ما یکساله شدیم عزیزم ...
چهارشنبه, 18 خرداد 1390
سه شنبه, 17 خرداد 1390
چنگ می زنم ...
به در و دیوار آسمان ...
این نفس ها ...
به شماره افتاده ...
صبوری می کنم ...
نفس عمیق می کشم ...
این پا آن پا می کنم ...
بی حس و حال ...
صبوری می کنم ...
دوشنبه, 16 خرداد 1390
روزگار ... روزگار آدمها را عوض می کند ... رنگارنگ می کند ... از این رو به آن رو می کند ... روزگار آدمها را رسوا می کند ...
يكشنبه, 15 خرداد 1390
گاهی آدم باید ...
دلش را ...
دستانش را ...
احساسش را ...
وجودش را ...
به باد پسپارد ...
باید آرام شود ...
ذره ، ذره ...
چشمانش را ببندد ...
نفس عمیق بکشد ...
خودش را ...
رها کند ...
آرام شود ...
آرام شود ...
آرام ...
آرام ...
شنبه, 14 خرداد 1390
آدمها ...
عجیبَند ...
غریبَند ...
دورند ...
پ.ن : صدای تلویزیون ، صدای خنده من ، صدای در دستشویی
ساعت ۱۱:۲۰ شب به وقت اینجا
پنجشنبه, 12 خرداد 1390
صداها . . .
۷:۳۰ صبح : صدای زنگ موبایل احسان ، صدای خواندن پرنده ها ، صدای پاشنه کفش در راهرو
۷:۴۵ صبح : صدای باز شدن شیر آب ، صدای سیفون توالت ، صدای کشیدن پرده حموم
..:۸ صبح : صدای ریخته شدن آب روی زمین ، صدای برداشتن حوله از جا حوله ای ، صدای پرنده ها
۸:۳۰ صبح : صدای باز شدن کشو ، صدای زیپ کیف ، صدای پر مردن بطری آب ، صدای بوسه ای بر لبهای من ، صدای خداحافظ گفتن احسان
۸:۳۲ صبح : صدای سیفون توالت ، صدای باران ، صدای هواپیما
۹:۳۰ صبح : صدای حرف زدن همسایه ، صدای روشن شدن ماشین ، صدای هواپیما
۱۰:۱۰ صبح : صدای باز شدن شیر آب ، صدای مسواک زدن ، صدای افتادن جعبه در حیاط همسایه
۱۱:۰۰ صبح : صدای روشن شدن لپ تاپ ، صدای باز شدن در کِرم ، صدای هواپیما
۱۱:۳۰ صبح : صدای دکمه های کیبورد ، صدای در واحد بَغَلی ، صدای کشیدن دمپایی روی زمین
۱۲:۱۵ ظهر : صدای کتری برقی ، صدای پرنده ای پشت پنجره ، صدای دکمه های کیبورد
۱:۰۰ بعد از ظهر : صدای آمبولانس ، صدای کلیک روی موس ، صدای پرنده پشت پنجره ، صدای هواپیما
۱:۳۰ بعد از ظهر : صدای در ساختمان ، صدای پایی در راهرو ، صدای هواپیما ، صدای زنگ موبایل
۱:۳۴ بعد از ظهر : ریختن چای در استکان، لیوان ، باز شدن درب فلاسک ، ریختن چای در فلاسک ، بسته شدن درب فلاسک ، ریختن چای در لیوان ، صدای هواپیما
۱:۳۷ بعد از ظهر : صدای باد در برگها ، صدای هواپیما ، صدای حرف زدن همسایه ، صدای درب اصلی ساختمان
۱:۵۶ بعد از ظهر : پرنده هایی دارند می خوانند ، باد در برگها می پیچه ، و زنگوله پرچم خانه همسایه با باد جیلینگ جیلینگ می کند ، درب واحدی محکم بسته شد
۲:۲۷ بعد از ظهر : صدای چند تا هواپیما ، صدای چند مدل پرنده ، صدای ریختن شن احتمالا
۲:۴۴ بعد از ظهر : باز شدن درب ساختمون ، صدای پا ، صدای کلید ، باز شدن درب خونه ، صدای سلام کردن احسان
۳:۳۰ بعد از ظهر : صدای حرف زدن احسان با تلفن ، صدای شخصی که پشت خط هست ، صدای هواپیما ، صدای پرنده ، و ناله های یک گربه
۴:۲۷ بعد از ظهر : صدای خر و پف احسان ، صدای رد شدن یک ماشین ، صدای آدامس جویدن خودم
۵:۱۵ عصر : صدای خر و پُف احسان ، صدای حرف زدن دو نفر در حیاط خانه بَغَلی ، صدای رد شدن یک ماشین ، صدای تعدای بشقاب و قاشق از یه جایی ، صدای باد تو برگها
۷:۰۵ شب : صدای ماشین لباسشویی در لاندری ، صدای دکمه های کیبورد ، صدای میو میو گربه
۷:۲۸ شب : صدای هواپیما ، صدای خورد کردن غذا توسط گربه زیر پنجره ، صدای ماشین خشک کن ، صدای جیر جیر صندلی زیر پای احسان
۹:۴۳ شب : صدای جویدن ناخن هام ، صدای کیلیک روی موس ، صدای داد آقای همسایه طبقه بالا ، صدای رد شدن ماشین
۱۱:۳۳ شب : صدای داد آقای همسایه طبقه بالا ، صدای داد آقای همسایه طبقه بالا ، صدای کوبیده شدن در ، نفس عمیق احسان
۱۱:۳۸ شب : بالاخره صدای داد خانم همسایه ( داشتم نگرانش می شدم )
پ.ن : مجموعه صداها قسمت اول
پ.ن ۲ : ۱۳۹۰.۳.۱۱ مساوی با ۱ جون ۲۰۱۱
پ.ن ۳ : واسه خودم هم صداها جالبه ، تاحالا اینقد بهشون توجه نکرده بودم
چهارشنبه, 11 خرداد 1390
بیسکوییتَش را می زند در چایی و می خورد و چایی هم پُشتَش می خورد تا دل تنگیهایش مجالی برای بالا آمدن پیدا نکنند ...
دوشنبه, 9 خرداد 1390
بعضی روزها ، چشمانت را که باز می کنی ، لبخندی بر روی لبانت می نشیند ... این روز تا آخر روزه خوبی می شود ... گاهی دنیا قشنگ می شود ... کافیست قشنگی اش را ببینی ...
پ.ن : خوشبختی در دل آدمهاست ...
يكشنبه, 8 خرداد 1390
آدم گاهی تهی می شود ... خالی می شود ...
دلش یک گوش می خواهد که فقط برایش حرف بزند ... غُر بزند ...
دلش می خواهد ... زیر دوش آب ریز ریز برای خودش اشک بریزد ...
دلش می خواهد ... زیر باران ساعت ها قدم بزند و خیس شود ...
دلش می خواهد ... برود ... ولی نرسد ...
دلش می خواهد ... فقط به صدای باران گوش دهد ...
دلش می خواهد ... ساعت ها بخار دهانش را نگاه کند ...
دلش می خواهد ... چشمانش را ببندد ... به هیچ چیز فکر نکند ...
دلش می خواهد ... خودش را لوس کند ... دلش یک آغوش اَمن می خواهد ...
جمعه, 6 خرداد 1390
این روزها همه خودشان دیکتاتورند ... فقط سنگ دموکراسی را به سینه می زنند
پنجشنبه, 5 خرداد 1390
می روم ...
می روم چند شاخه سکوت ، چند شاخه تحمل ، کمی صبر بچینم ...
می خواهم گوشه ای از آسمان را هم بچینم ...
چند عدد عکس هم بر می دارم ...
همه را می گذارم در بُغچه ...
می خواهم بروم جایی ...
گوشه ای از دنیا ...
آرام و بی صدا ...
می روم ...
چهارشنبه, 4 خرداد 1390
ما ایرونیا تو همه چی افراط می کنیم واقعا ، تو شادی ، ناراحتی ، تعصب ، ... :|
سه شنبه, 3 خرداد 1390
مادر یعنی کسی که در هنگام شادی با تو شاد شود ، یعنی وقتی غم داری با تو اشک بریزد ، وقتی مریضی با تو مریض شود ، از لذتت لذت ببرد ، با خنده هایت بخندد ، همراهت باشد ، بوسه اَش همه دردهایت را خوب کند ، خالصانه دوستت داشته باشد ... مادر یعنی همه اینها ... و تو بیشتر از همه اینها بودی و هستی و خواهی بود ...
تو بهترینی مامان ... بهترین مامان دنیا ... روزت مبارک
دوشنبه, 2 خرداد 1390
ای کاش از روز اول خدا یک روزهایی را گذاشته بود برای اینکه بتوانید بدون رودرواسی هر چه در دل دارید بگویید ، بعد هم طرف ( یا طرف ها ) را از لیست زندگیتان ، فیسبوکتان ، ... پاک می کردید و دلتان خنک میشد
يكشنبه, 1 خرداد 1390
ما همه ایرانی هستیم ، تا یکی به خلیج فارسمان میگوید خلیج عرب غیرتی میشویم ...
ما همه ایرانی هستیم ، تا یکی بر خلاف ایرانمان حرف میزند شاکی می شویم ...
ما همه ایرانی هستیم ، تا یکی یه شایعه راجع به یه هنرپیشه، فوتبالیست،... میسازه پیج ضد اون هنرپیشه رُ می سازیم ، هر چی از دهنمون در بیاد به او می گوییم ، اصلا هم سعی نمی کنیم مطمئن شویم از خبر ...
ما همه ایرانی هستیم ، تا یکی مخالف نظرمون حرف بزنه فحشش میدهیم ...
ما همه ایرانی هستیم ، از صبح تا شب خودمون به ایران فحش میدیم و می خواهیم ازش فرار کنیم ، تا یکی از ایرانی های اون ور دنیا یه چیزی راجع به ایران میگن هر چی از دهنمون در بیاد بهشون میگیم ...
ما همه ایرانی هستیم ، یه نفر رُ اینقدر می بریم بالا که دستِ خودمون هم بهش نمی رسه ، بعد الکی بخاطر یه حرفی که نمی دونیم از کجا اومده ، می کشیمش پایین و گند می زنیم بهش ...
ما همه ایرانی هستیم ، تو یه گروه ایرونی از ۱۰ تا که بیشتر می شیم همش با هم دعوا می کنیم ...
ما همه ایرانی هستیم ، میایم تو فیسبوک عقده هامون رُ خالی کنیم ...
ما همه ایرانی هستیم ، ولی خیلی از ایران دور شدیم ... خیلی از انسان بودن دور شدیم ...
ما همه ایرانی هستیم ...
ایرانی هستیم ...
ایرانی ...
...
شنبه, 31 ارديبهشت 1390
میگه خوش میگذره ؟
میگم جز دوری آره.
میگه خیلی اونجا خوبه ها، خوشیها، عشق و حال.
میگم اینجا هم مثل بقیه دنیا، بد نیست.
میگه برو بابا ، خوشی اونجا حالیت نیست ، معلومه داری حال می کنی ، کاش من جای تو بودیم ، قدرشُ نمی دونی ، لیاقتت همین ایرانه.
خوب عزیزم چرا سوال می کنی ؟
جمعه, 30 ارديبهشت 1390
نگاهم که می کنی ...
غرق در چشمانت می شوم ...
آرام می شوم ...
خواستی بری ...
برو ...
ولی چشمانت را با خود نبر ...
پنجشنبه, 29 ارديبهشت 1390
اینایی که فقط پشت سر همه حرف می زنن و حرفای اینُ به اون میگن ، حرفای اونُ چهار تا میذارن روش به اون یکی می گن ، خیلی هم احساس زرنگی می کنن ...
چهارشنبه, 28 ارديبهشت 1390
وقتی داشتن رو رُ تقسیم می کردن بعضیا اول صف بودن همچین اســـــــــــاســـــــــــــــی گیرشون اومده ها
سه شنبه, 27 ارديبهشت 1390
يكشنبه, 25 ارديبهشت 1390
گاهی باید بعضی آدمها را ندید ، از آنها گذشت ، از آنها رد شد ، انگار اصلا وجود خارجی نداشته اند ، انگار اصلا از اول هم نبودند ، آدم ها گاهی از بد هم بدتر می شوند ...
جمعه, 23 ارديبهشت 1390
پنجشنبه, 22 ارديبهشت 1390
اینایی که تا تصمیم میگیرن تجربی بخونن ، مامان باباشون بهشون میگن دکتر
سه شنبه, 20 ارديبهشت 1390
آدم واسه کسی که دوستش داره اما، اگر، شاید نمیاره ، ... هر کاری می کنه
دوشنبه, 19 ارديبهشت 1390
مدتها سعی می کنی در یه موردی با کسی حرف نزنی ... آخرش به دو نفر میگی فقط ... بعدِ یه مدت می بینی بعضیا می دونن ... اینقدر که به خودت و نفر دوم شک می کنی ... به نفر اول اصلا فکر نمی کنی ... بعد یه مدت که می فهمی نفر اول بوده که به بقیه گفته ... هیچ چیزی نداری بگی ... جز اینکه به خودت فحش بدی که اینقدر احمق بودی ...
پ.ن : مربوط به ۷ ماه پیش هست
يكشنبه, 18 ارديبهشت 1390
من فکر می کنم جیرجیرک ها هم عاشق می شوند ... دلیل دیگری برای این سر و صدایش ... زیر پنجره نمی بینم ... احتمالا دارد آهنگ مورد علاقه اش را می زند ...
شنبه, 17 ارديبهشت 1390
درد ما ...
مردمیست ...
که قبل از نگاه کردن به خود ...
می خواهند کشورشان را تغییر دهند ...
مردمی که همه می نالند ...
ولی خودشان را نمی بینند ...
درد ما ...
مردم است ...
آدمهاست ...
همین خودمانها ...
جمعه, 16 ارديبهشت 1390
قبلا می گفتن خوش می گذره که زود می گذره ... ولی حالاها مال خوش گذرونی نیست فقط ... واقعا زود می گذره ...
پنجشنبه, 15 ارديبهشت 1390
خوشبختی برای من یعنی همین ... گرفتن دستان تو ... شنیدن صدای قلب تو ... دیدن خنده پدر و مادرم ... دیدن خوشبختی خواهرانم .... و ... سلامتیه همه شماها ...
چهارشنبه, 14 ارديبهشت 1390
گاهی خودت را در آغوش بگیر ... تا بفهمی خیلی از اونی که فکر می کنی تنها تری ...
پ.ن : بدبینی
اینایی که سالها می زنن تو سر خودشون تا هرجوریه از ایران برن بیرون ، بعد که رفتن هی میگن کاش نیومده بودم ، هیچ جا از ایران بهتر نیست ، نیاین ازش بیرون
سه شنبه, 13 ارديبهشت 1390
به به چه صبح دل انگیزی ... اصلا این هوا با آدم صحبت می کنه ... پرنده ها امروز قشنگ تر از دیروز آواز می خونن ... نسیم خنکی که میاد ... بو و عطر پاییز میده ... چه صبح خوشگلی ... حتی چایی هم امروز خوشمزه تر شده ... امروز روزه قشنگیه ... من می دونم
پ.ن : خوشحالیم
دوشنبه, 12 ارديبهشت 1390
ما گاهی ... نگاه می کنیم ولی نمی بینیم ... فکر می کنیم ولی نمی فهمیم ... گوش می دهیم ولی نمی شنویم ... همه مان ... گاهی دیر می فهمیم ، دیر می بینیم ، دیر می شنویم ...
يكشنبه, 11 ارديبهشت 1390
گاهی خودت را در آغوش بگیر ... شاید تنهای ات را پر نکند ... ولی می توانی برای داشتن دستانت خدا را شکر کنی ... بعضیا همین را هم ندارند ...
پ.ن : خوش بینی
شنبه, 10 ارديبهشت 1390
کاش شعور یه رشته تحصیلی بود ، یا یه دوا و درمونی داشت ، که بعضیا بتونن هر جوری شده با شعور بشن
جمعه, 9 ارديبهشت 1390
یه وقتایی دوست داری هیچ کسی رو نبینی ... تنها باشی ... هی چایی بریزی ... بخوری ... هی اشک بریزی ... کسی هی بهت نگه چی شده ؟ نفس عمیق بکشی ... آه بلند بکشی ... تنها باشی ... تنهای تنها ...
پ.ن : این یه وقتایی یعنی فقط نهایتا یکی دو روزا ، بیشتر نه
پنجشنبه, 8 ارديبهشت 1390
گاهی اینقدر خوش و خرمی که حتی از بخار چایی که به صورتت می خوره هم لذت می بری ... گاهی هم اینقدر غمگین که هر چیز شادی آوری تو را خسته تر می کند ...
دوشنبه, 5 ارديبهشت 1390
آدمها میرن ولی فکرشون ، یادشون و خاطرشون می چسبه به آدم ، بعضیاشون خوبه آدم کلی کیف می کنه با هر خاطره و یادشون ، بعضیاشون هم حالت بهم می خوره هر وقت یادشون میفتی ، لامصب هر چی هم سعی کنی پاک نمیشه از حافظت
يكشنبه, 4 ارديبهشت 1390
شنبه, 3 ارديبهشت 1390
جمعه, 2 ارديبهشت 1390
دلتنگم ...
دلتنگ خانه ای که همه کودکی ام در آن بود ...
دل تنگ دستانی که همیشه پشتیبانم بود ...
دلتنگ آغوش مادرانه ای که همیشه برایم باز بود ...
دلتنگم ...
دلتنگ می نشینم ...
کنار دیوار آروزها ...
عکسهارا می بویم و می بوسم ...
چشمانم را می بندم ...
منتظر می مانم ...
من به دوری عادت نمی کنم ...
هیچ وقت ...
دلتنگم ...
پنجشنبه, 1 ارديبهشت 1390
همین گوشه ... می نشینم ...نزدیک به خیال تو ... خیال تو را در آغوش می گیرم ... دستمال را دم دست می گذارم ... شاید چند قطره اشک هم سرازیر شد ...
پ.ن : دل تنگِ خونَم
چهارشنبه, 31 فروردين 1390
گاهی
خسته از روزمرگی ها
خسته از آدمها
چشمانم را می بندم
آرام آرام فکر می کنم
زمزمه می کنم
تو را به یاد می آورم
دستم را دور گردنت می اندازم
آرام گونه هایت را می بوسم
اولین بوسه مان را به یاد می آورم
غرق در لذتش می شوم
گرمای دستانت را به یاد می آورم
که دور کمرم حلقه شدند
سرم را روی سینه ات می گذارم
بیاد می آورم
قشنگ ترین ملودی دنیا
صدای تپش قلب تو
لبریز می شوم
سه شنبه, 30 فروردين 1390
ما آواره های بهشتیم در زمین ... برای همین است که هیچکدام با اینجا اُنس نمی گیریم ...
دوشنبه, 29 فروردين 1390
همیشه فکر می کردم دل به دل راه داره ، ولی مدتیه فهمیدم دل به دل راه که هیچی ، لوله کشی فاضلاب هم داره
يكشنبه, 28 فروردين 1390
امروز ... خسته از این روزها ... گوشه ای کنار پنجره نشستم ... لیوان چایی را در دست گرفتم ... بخارش را بر پوست صورتم حس کردم ... و آرام نگاه کردم ... به روزمرگی ها ... به آدمها ... به زندگی ...
شنبه, 27 فروردين 1390
بعضی آدمها یه وقتایی لازم نیست خودشون رُ خفه کنن ، بهترین کار اینه که بشینن تو یه تشت آب سرد ... اینجوری حداقل از یه ناحیه آروم میشن ...
جمعه, 26 فروردين 1390
آدمهای خوب هنوز هستند ، فقط کمرنگند ، آرامند ، ما هم دیر پیدایشان می کنیم
چهارشنبه, 24 فروردين 1390
دوست داشتن و دوست داشته شدن یه حس خیلی قشنگِ که بعضیا رسما ر ی د ن توش
سه شنبه, 23 فروردين 1390
ما عادت داریم ... از خوبیها راحت بگذریم ... خوبیها را زود فراموش کنیم ... بدیها را بزرگ کنیم ... تا آخر عمر به یاد بیاوریم ... و حرص بخوریم ...
دوشنبه, 22 فروردين 1390
گاهی دنیا ...
همین دنیا ...
خفه میشود ...
بسته میشود ...
طناب میشود ...
می اُفتد دور گردن آدمی ...
آدمی را خفه می کند ...
باید ...
نفس کشید ...
باید فرار کرد ...
باید نجات داد ...
باید ...
نفس کشید ...
يكشنبه, 21 فروردين 1390
خاطرات ... خاطرات خوب است ... خوب بد هم هست ... بعضی خاطرات سالها هم که از آنها بگذرد با بیاد آوردنشان ... لبخندی شیرین صورت آدم را پر می کند ... بعضی خاطرات هم بر عکس ... سالها هم که بگذرد ... با بیاد آوردنشان ... اعصاب آدم خراب می شود ...
شنبه, 20 فروردين 1390
بزرگترین مشکل مملکت ما مردمِش هستن ... خیلی کارا رُ خود مردم می تونن درست انجام بدن که نمیدن ... میندازنش گردن بقیه ...
جمعه, 19 فروردين 1390
باران که می بارد ... آرام می شوم ... انگار جای من آسمان اشک می ریزد ...
پنجشنبه, 18 فروردين 1390
یکی از روش های لاغری این هست که اگر خودتون نمی توانید لاغر شوید ، اطرافیانتان را چاق کنید
چهارشنبه, 17 فروردين 1390
سه شنبه, 16 فروردين 1390
گاهی وقتها ... بعضی آدمها ... با یه حرف ... با یه کار ...
نمی دونن که پاشون رُ میذارن رو گلوی آدم و فشار میدن ...
نمی دونن که ذره ذره آدمُ داغون می کنن ....
نمی دونن که یه زخمی میذارن تو وجود آدم که تا مدتها دردش حس میشه ...
گاهی وقتها ... بعضی آدمها ... نمی دونن با یه حرف ... با یه کار ... چی به سر همدیگه میارن ...
دوشنبه, 15 فروردين 1390
بعضیا فقط وقتی دلشون میگیره میان سراغت ... حاضر هم نیستن موقع دلتنگی تو به حرفات گوش بدن
يكشنبه, 14 فروردين 1390
امروز ...
یه روز بود ...
از اون روزا که کلا احساس می کنی دنیا دوست نداره ...
از اون روزا که همش دلتنگی یادت میاد ...
از اون روزا که کلی دلت میگیره ...
از اون روزا که هر چیزی تو رُ یاد دلتنگیت میندازه و اشکتُ در میاره ...
از اون روزا ...
نگاه کردن به تو ... نیمه های شب ... وقتی آرام و کودکانه خوابیده ای ... لذت شبهای منِ ...
شنبه, 13 فروردين 1390
یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر ... همین که دستِت رُ آروم بگیره ... یه فشار کوچیک بده ... این یعنی من هستم تا آخرش ... همین کافیه ...
جمعه, 12 فروردين 1390
همین که موقع خواب می شود و همه می خوابند ...
این ذهن درب و داغان من خلاقییَتَش می گیرد ...
دلش نوشتن می خواهد ...
کلمه ها یکی پس از دیگری می آیند ...
چشمانم را می بندم ...
بیشتر می شوند این کلمه ها ...
و مرا در خود غرق می کنند ...
دنیای شبانه من ...
صدای جیرجیرک و موتور یخچال ...
که گاهی هم با صدای بلندی خاموش می شود ...
و صداهای ذهن خودم ...
خواب کلا با من سر ناسازگاری دارد ...
پنجشنبه, 11 فروردين 1390
یه وقتایی تو برخورد با بعضیا ... یه حرفایی تو گلو آدم گیر می کنه و تو دِل آدم می مونه ... بعد آروم آروم میشه یه بُغض ... بعد آروم آروم میشه یه فریاد خالی ... میشه یه غُده ... بعد بالاخره یه روزی که نباید و یه وقتی که لازم نیست ... می تِرکه ...
پ.ن : امان از روزی که بِتِرکه ...
پ.ن ۲ : بهتره آدم همه حرفاشُ همون موقع بزنه ... کاش میشد ...
چهارشنبه, 10 فروردين 1390
خدا ... این روزها خستَست ... می شیند ... نگاه می کند ... به دنیا ... می بیند آدم ها را ... رویش را بر می گرداند ... ولی من قطره های اشک را که روی زمین می ریزند .... می بینم ...
سه شنبه, 9 فروردين 1390
از دنیا کلافه که می شوم ... بُغچه اَم را جمع می کنم ...
چند عکس یادگاری ... چند دستمال بَر می دارم ...
می روم گوشه دنیا ... پُشت به دنیا ...
رو به خدا ... عکسها را بَغَل می کنم ... روی قلبَم می گذارم ...
و ... نجوا می کنم ... با خدا ...
آرام ... آرام ... زمزمه کنان ...
می گویم ...
می گویم ...
می گویم ...
و خدا ... آرام ... آرام ... گوش می دهد ...
و من ... قطره های اشکَم را لابه لای دستمال قایم می کنم ...
دوشنبه, 8 فروردين 1390
شنبه, 6 فروردين 1390
چهارشنبه, 3 فروردين 1390
فاصله ها ...
هیچوقت تمام نمی شوند ...
حتی در قصه ها ...
همیشه می گویند ...
یکی بود ، یکی نبود ...
انگار هیچ وقت نمی شود ...
همه باشند ...
همه با هم ...
در کنار هم باشند ...
همیشه باید ...
جایی ...
زمانی ...
فاصله ای ...
چیزی باشد ...
تا قصه ها کامل شوند ...
اَمان از این فاصله ها ...
خسته اَم ...
خسته از این آدمها ... از این همه دروغ و ریا ...
خسته اَم ... از آدمهایی که هر دقیقه یک رنگَند ...
نمی دانم ... چرا زندگی را اینقدر نفرت انگیز می کنند ...
نمی دانم ... چرا نمی فهمند که همه می بینندِشان ...
نمی دانم ... چرا این همه بد جنسی ، این همه از کجا سرچشمه میگیرد ...
خسته اَم ... از آدمهایی که ظاهرا خیـــلـــی نزدیکَند ... باطناً خیـــلــــی دور ...
خسته اَم ...
چهارشنبه, 25 اسفند 1389
اینجا عیدَش بوی عید نمی دهد ... بوی شکوفه ... سبزه ... بهار نارنج نمی دهد ... اینجا عیدش هم دلتنگیست ... عیدَش عم غُربَت هست ... این سال جدید کجا و ... شیراز کجا ...
دوشنبه, 23 اسفند 1389
دوری سختِ خیلی ... ولی عادت کردن به دور بودن از عزیزا خـــیـــلـــی سخت تره ....
يكشنبه, 22 اسفند 1389
پشت پنجره خیالَم نشسته اَم و نگاه می کنم آدمها را ، گذر زندگی را ، ... و با نفس های عمیقَم ، پنجره بخار میگیرد ...
سه شنبه, 10 اسفند 1389
جمعه, 6 اسفند 1389
اَمان از دلتنگی که گاهی هر چه هم سعی کنی به روی خودت نیاوری باز هم اَمانَت را می بُرَد و یه بُغض گنده در گلویت از خودش به جا می گذارد ...
دوشنبه, 25 بهمن 1389
دَردَم غریبی بود و بَس ، مَرحَم فقط یک هم نَفَس ، مَرحَم فقط خاک من است ، خاک من ایران هست و بَس
| زیبا شیرازی |
جمعه, 22 بهمن 1389
اصلا بیا ... این روزها و شادی ها مال تو ... این شب ها و دلتنگی ها مال من ... من با دلتنگی دلم خوش است ... حداقل می دانم وفایَش بیشتر است ...
پنجشنبه, 21 بهمن 1389
آدمهای صبور بدتَرَند ... صبرشان که تمام شود دیگر کسی جلو دارشان نیست ...
يكشنبه, 17 بهمن 1389
دهانم پُر از حرف است ...
پُر از حرفهای پر درد است ...
نگاهم آه تنهاییست ...
صدایم فریاد خاموشیست ...
نفس های عمیقَم ... مدتیست ... جایشان پیشِ من خالیست ...
چهارشنبه, 13 بهمن 1389
گاهی
سعی می کنی
نفس عمیق بکشی
اما
این دلتنگی نمی گذارد
گاهی هر متنی که می بینی
تو را یاد دلتنگی اَت می اندازد
گاهی هر نگاهی تو راه یاد دلتنگی اَت می اندازد
گاهی حتی می خندی
خنده هایت هم تو را یاد دلتنگی اَت می اندازند
خنده اَت گریه می شود
اَشکَت آه می شود
دلت تنگ تر می شود
نفس کشیدن سخت تر می شود
بُغضَت بزرگ تر می شود
نمی توانی آن را بیرون دهی
و این بُغض هی بزرگتر و بزرگتر می شود
جمعه, 8 بهمن 1389
گذشت آن زمانها ...
آن زمانها که رُستَم و لیلی و مجنون بود ...
این روزها ...
نه رُستَم ها ، رُستَمَند ...
نه عاشق و معشوق ها ، لیلی و مجنون ...
پنداری قهرمانها جایشان عوض شده ...
این روزها ...
عاشق ها به بی وفایی معروفند ...
معشوق ها به بی مهری ...
رُستَم هم ...
که اصلا نداریم ...
پنجشنبه, 7 بهمن 1389
من از ماندن خسته اَم ... دلم کمی فرار کردن می خواهد ... کِی و کجایش مهم نیست ... دلم کمی پرواز می خواهد ...
چهارشنبه, 6 بهمن 1389
سه شنبه, 5 بهمن 1389
خوشبختی را دیدم ...
همین چند ساعت پیش ...
گوشه ای نشسته بود ...
ساکت و تنها ...
دلگیر بود ...
مدتیست جایی ندارد برای اُتراق کردن ...
دوشنبه, 4 بهمن 1389
بعضی وقتا آدم خودش اجازه میده بعضیا سوارش بشن ، بعضی وقتا هم بعضیا احتیاج به اجازه ندارن ، یه سلام که بهشون می کنی سوارت میشن ...
يكشنبه, 3 بهمن 1389
درد می کشم ...
از این به ظاهر آدمها ...
که نمی فهمند ...
و خود فکر می کنند خیلی می فهمند ...
و من ...
آرام ...
نگاه تلخی می کنم ...
لبخند تلخی می زنم ...
و آرام درد می کشم ...
سکوت می کنم ...
و ادامه می دهم ...
شنبه, 2 بهمن 1389
هر که می گوید آسمان همه جا یک شکلُ یک رنگ است دروغ گفته ، اینجا آسمانش دلتنگ است ، رنگش هم فرق می کند ...
پنجشنبه, 23 دي 1389
افسوس که در روزگاری زندگی می کنیم که شکستن دل آدمها و خراب کردن زندگیِ شان جز افتخارات محسوب می شود ...
جمعه, 17 دي 1389
اینجا می خوابم ... می خندم ... ولی نه این خواب ، خواب است نه این خنده آن خنده است ... نیمی از من آنجاست ... پیش شما ...
