پنجشنبه, 4 شهريور 1389
از تیک تاک ساعت بیزارم ... هر ثانیه اَش که می گذرد ... تو را هر لحظه از من دورتر می کند ... تو را از من دور می کند ... از تیک تاک ساعت بیزارم ...
چهارشنبه, 3 شهريور 1389
سه شنبه, 2 شهريور 1389
این منم ... آرام گوشه خانه ... کنار پنجره ... پشت به خاطرات تو ... و طعم تلخ خاطراتت را با طعم شیرین خاطرات اکنونم ... جایگزین می کنم ... بدرود ... ای سالهای جاهلیت ... دیگر خاطرت حتی لحظه ای / ثانیه ای هم خاطرم را مُکَدَر نمی کند ....
شنبه, 30 مرداد 1389
آن زمان که من در آتش جهنمی که تو در وجودم به پا کردی می سوختم ... تو با دخترهای رنگارنگ دورُ بَرَت حالَت را می کردی ...
پ.ن : این رسم روزگاره
جمعه, 29 مرداد 1389
صدای زمزمه هایم را که در خانه ، آرام روح تو را صدا می زند در گوشم می شنوم ...
پنجشنبه, 28 مرداد 1389
بعضی آدمها بجای قبول اشتاهشون هر چقدر هم که اشتباه کرده باشن سعی می کنن با یه منطق احمقانه که فقط خودشون قبول دارن کارشون رُ توجیح کنن ...
چهارشنبه, 27 مرداد 1389
سه شنبه, 26 مرداد 1389
چیزی که این روزا زیاده حیوون ... چیزی که کم کم داره کمرنگ میشه و به خاطره ها می پیونده آدم ...
دوشنبه, 25 مرداد 1389
دَم دَم های صبح ...
خسته ، داغان ، بی رمق ....
پا برهنه ...
خاموش و خمیده ....
ساده و بی ریا ...
قدم زنان ...
قطره های باران روی زمین ...
بخار هوا ...
دستان سرد ...
اشکهای روی گونه ...
بغض گلو ...
نگاه تنها ...
قدم زنان ...
ادامه می دهم ...
این زندگی من است ...
ادامه می دهم ...
پ.ن : این روزها برای همه ممکن هست باشد ...
يكشنبه, 24 مرداد 1389
آدمایی که خیلی ادعای زرنگیشون میشه هم خیلی رو اعصابن هم خیلی اَبلَه هستن که فکر می کنن خیلی زرنگن ....
شنبه, 23 مرداد 1389
یه وقتایی یه آهِ بـــلــــنـــد شاید ظاهرا یه آه باشه .... ولی درونش یک دنیا حرفِ ....
جمعه, 22 مرداد 1389
نیمه های شب ...
بی حس و حال ...
غرق در خاطرات بودم ...
دفتر خاطرات درون ذهنم را ...
آهسته آهسته ورق می زدم ...
می خواندم ...
بعضی صفحه ها جا پای اشک هایم بود ...
بعضی صفحه ها صدای خنده هایم بود ...
بعضی صفحه ها ....
فقط آه بود و ناله و شِکوه ...
شکوه از عالم و آدم ...
شکوه از دنیا و خدا ...
شکوه از ...
خستگی و درماندگی ...
چه روزهای می گذرد ...
چه خوب شد آن روزها گذشت ...
چه خوب شد خدا آن موقع سَرَش شلوغ بود و دعایم را مُستجاب نکرد ...
چه خوب شد ...
که خدا حالا تو را به من داد ...
که حالا تو هستی در کنارم ...
تو هستی تا من در آغوشت همه خستگی و ...
درماندگی قبل را فراموش کنم ...
چه خوب که خدا یک شیطان را از من گرفت و ...
یک فرشته به من داد ...
چه خوب که خدا خودش خوب می داند که چه کند ...
پنجشنبه, 21 مرداد 1389
چهارشنبه, 20 مرداد 1389
من نمی فهمم دقیقا چطوری ممکنه آدم یه نفرُ دوست داشته باشه بعد فُلانی رُ هم دوست داشته باشه بعد با فُلانی سکس داشته باشه ، با فُلانی هم دِیت داشته باشه ... هوم ؟ من واقعا نمی فهمم چجوری ممکنه !!!
سه شنبه, 19 مرداد 1389
من هیچ وقت آروزی خیلی بزرگی نداشتم ... دنیای من خیلی کوچیک تر از بزرگیه بعضی آرزوهاست ...
دوشنبه, 18 مرداد 1389
یه وقتایی راحت میای با اینکه واقعی نیستی .... یه وقتایی راحت میری با اینکه واقعی هستی ...
" دقیقا زمانی که فکر می کنی همه چی خوبه و اوضاع آروم هستُ می تونی از زندگیت لذت ببری یه اتفاقی باید بییُفته که بهت بگه کاملا در اشتباهی "
يكشنبه, 17 مرداد 1389
یه وقتایی سکوت از رضایت نیست ... سکوت از درد ... سکوت از سر در گمیِ ...
سکوت همیشه از رضایت نیست ...
شنبه, 16 مرداد 1389
جمعه, 15 مرداد 1389
بعضی وقتا تنهایی آدم رُ داغون می کنه ...
بعضی وقتا تنهایی روح آدمُ آزار میده ...
بعضی وقتا تو تنهایی مغزت درد میگیره ....
بعضی وقتا وقتی تنهایی هر چی فکر بد سراغت میاد ...
بعضی وقتا تو تنهایی هر چی غم هست وجودتُ می خوره ....
بعضی وقتا تو تنهایی دلت می خواد چشماتُ ببندی و بتونی به هیچی فکر نکنی ....
بعضی وقتا تو تنهایی دوست داری گوشاتُ بگیری تا هیچ حرفی تو ذِهنِت رُ نشنوی ....
بعضی وقتا تو تنهایی اشکات آروم آروم میاد پایین ....
بعضی وقتا تو تنهایی حتی یه قطره اشکِت هم در نمیاد ....
بعضی وقتا تنهایی آرومت می کنه ....
بعضی وقتا تنهایی آرامِشِتُ میگیره ....
بعضی وقتا دوست داری تنها باشی ...
بعضی وقتا دوست داری هر کاری کنی که تنها نباشی .....
پنجشنبه, 14 مرداد 1389
کاش وقتی به دنیا میومدیم خدا یه پاک کن بهمون می داد که قسمتهایی از زندگیمونُ که قلبمونُ به درد میاره رُ پاک کنیم ....
چهارشنبه, 13 مرداد 1389
عشق یعنی ... کِرخت شدن بدن ، تپش قلب ، خواب رفتن عقل و گرفتن جان در کَفِ دست ..... و فقط به معشوق نگاه کردن .....
سه شنبه, 12 مرداد 1389
جناب آقای فیلترینگ آیا شما یا خواهر مادرتان با پیغام با استناد به قانون جرايم رايانه ای دسترسۍ به تارنماۍ فراخوانده شده امكان پذير نمۍ باشد برخورد نمی کنید ؟
دوشنبه, 11 مرداد 1389
يكشنبه, 10 مرداد 1389
شنبه, 9 مرداد 1389
عشق راه دور میشه اینکه تو غم داری آروم آروم اشک می ریزی من گوشیمُ میذارم رو شونم آروم آروم باهات اشک می ریزم ....
دلتنگی را که بگذارم کنار ... دلم تنها ، بی کَس می شود ... دلم بی تاب ، بی نفس می شود ... دلم تاب بی دلتنگ تو بودن را هم ندارد .... دلم به دلتنگ تو بودن هم خوش می شود ...
پ.ن : می دونستی وقتی تو ناراحتی دنیایی واسم نمی مونه ؟
جمعه, 8 مرداد 1389
اگر بیخوابی دست از سَرَم بر می داشت ، اگر صدای آروزها از دور دست ها شنیده نمیشد ، اگر آن دلهره های شبانه کمتر به سراغم می آمدند ، اگر این پشه های موذی تابستانی با بدنم قهر می کردند ، اگر .... اگر تو اینجا بودی ... دیگر هیچکدام مهم نبود ...
پنجشنبه, 7 مرداد 1389
نه ، این ربطی به خریت نداره ، این مال دوست داشتن زیاده ، مال اعتماد ، مال این هست که نمی خواسته از دستِت بده که خوب تو نفهمیدی و با خریت اشتباش گرفتی ...
پ.ن : درد دل های یک خر
چهارشنبه, 6 مرداد 1389
سه شنبه, 5 مرداد 1389
وقتی تو هستی ساعتها زود میگذرن ... ثانیه عجله دارن .... ولی وقتی تو نیستی .... دنیا دوست نداره بره جلو ... ساعت هم دلتنگت میشه و ... آروم آروم میره جلو ...
يكشنبه, 3 مرداد 1389
دستانم ، وجودم ، همه وجودم ... تو را از این راه دور التماس می کند ... ای کاش بودی .... تا آرامش را در وجودم زمزمه کنی ....
دوشنبه, 28 تير 1389
عزیزم تو خیلی خوبیو لیاقتت بیشتر از اینه که با من باشی ، این رسما یعنی پیچوندن و خر فرض کردن عزیزم ، بِ فَ ه م ...
پ.ن : چرا بعضیا فکر می کنن فقط خودشون می فهمن ؟
شنبه, 26 تير 1389
این روزها همه چی عوض شده ، معنیه جاست فِرند رُ هم فهمیدیم ، همون دوست دختر / پسر بصورت نا محسوس فقط اسمش عوض شده ، نیت یکیه ...
سه شنبه, 22 تير 1389
من دلم یه گوشه می خواهد که بشینم ...
شاید هم دلم می خواهد ، گوشه دل تو بشینم ...
بشینم و خودمان را از توی دلت نگاه کنم ....
يكشنبه, 20 تير 1389
بُغضَم را در دستم گرفته و در آغوشم می فشارم ... می خواهم آرام آرام ، آرامَش کنم ...
.... کاش می دانستی دنیای من در ....
... لبخندهای تو ... لمس کردن احساست .... گرفتن دستانت ..... و بوسیدن لبهایت ...
خلاصه می شود ...
دوست دارم ساعتها گوشه ای بشینم ... ساکت و آرام ... دُزدَکی تو را نگاه کنم ....
پنجشنبه, 17 تير 1389
چهارشنبه, 16 تير 1389
دیشب به خوابم آمدی ... آرام و بی صدا ... آمدی بالای سرم نگاهم کردی ... دستم را روی گونه اَت گذاشتم ... نفست را لمس کردم .... تا می توانستم نگاهت کردم ... و ... تو به همان آرامی رفتی ... و من با عطر و حس وجود تو بعد از مدتها ساعت ها خوابیدم ....
شنبه, 5 تير 1389
چند روزیست که من اینجا و تو آنجایی ... این روزهای بی تو دیگر روز من نیست ... دیگر مهم ترین روز من نیست ... من اینجا تنها یک گوشه نشسته ام ... و با خاطرات با تو بودن لبخند و اشکم با هم درگیر می شوند ....
سه شنبه, 1 تير 1389
یکی از رکن های بزرگ ازدواج در تختخواب این است که از حداقل فضا حداکثر استفاده را بکنی
دوشنبه, 31 خرداد 1389
بی تو اما ....
به چه حالی ....
بــــــــــاز
من از آن کوچه گذشتم ....
دوشنبه, 10 خرداد 1389
کاش می دانستی بستر چشمان تو تنها جاییست که من می خواهم در آن غوطه ور شوم ...
شنبه, 18 ارديبهشت 1389
تو خوابیدی در تخت من ... و تختم آغشته به بوی عطر تو شد ...
حالا تو نیستی ... و من هر شب و هر روز .... گویی در آغوش تو می خوابم ....
چهارشنبه, 15 ارديبهشت 1389
سه شنبه, 14 ارديبهشت 1389
همیشه و همیشه دلمان خوش می ماند که شاید فردا ... روز دیگری باشد ....
چهارشنبه, 8 ارديبهشت 1389
می دانی ... من از اینکه هر شب با فکر تو به خواب بروم و هر روز صبح با فکر تو از خواب بیدار شوم لذت میبرم ....
يكشنبه, 5 ارديبهشت 1389
من همه وجودم را به تو تقدیم کردم .... و تو ... با همه وجودت به من پشت کردی ....
شنبه, 4 ارديبهشت 1389
تو گفتی .... من شنیدم ...
من نمی گویم ... می خواهم همین اندک وقتم را هم صرف دیدنت کنم ....
چهارشنبه, 1 ارديبهشت 1389
اونی می تونه سخت ترین روزهارُ واست بسازه که بهتریناش رُ هم ساخته ....
این چه حکایتیست ...
می آیی ... بی آنکه بخواهم ....
میروی .... بی آنکه بخواهم ....
پ.ن : من قوی هستم مثل همیشه
خسته اَم ... خسته از تو ... خسته از خودم ... خسته از روزگار ...
تشنه اَم ... تشنه تو ... تشنه لبخند تو ... تشنه محبت تو ....
خاموشم ...
خاموش ... خاموش ....
دوشنبه, 30 فروردين 1389
بعضی وقتها ... بعضی آدمها که از زندگی آدم بیرون میرن ... اولش آدم نمی فهمه ولی بعد از گذشت چند روز می فهمه که ... بهترین اتفاقی هست که می تونه واسه آدم پیش بیاد ... و آدم روزی هزاران بار خدارو شکر می کنه که اون طرف رفته از زندگیش بیرون ....
يكشنبه, 29 فروردين 1389
... و من عشق بازیمان را به رُخ در و دیوار اتاق می کشم ...
دستانت دور کمرم قُفل می شود ...
نفس هایت را روی شانه هایم ، گردنم ، حس می کنم ...
نفس های تند تند و آرامت ...
انگشتانت که آرام آرام روی کمرم بازی می کنند .... گویی با مهره های کمرم عشق بازی می کنند ...
و تو همچنان ... ساکت و آرام ... اگر صدای نفس هایت نبود ... هیچ صدایی نمی آمد ...
می دانی ... عطر تنت را دوست دارم ...
صدای نفس هایت برایم مثل موسیقیست ...
دستانت دورم حلقه شده ... و من را به سمت خود می کشی ... می خواهی من را با خودت یکی کنی ...
گردنم را می بوسی .... گونه هایم ... لبانم .... هوم م م م ... چه حس شیرینی ....
گرمای تَنَت ... دستانت ... وجودت ... تمام وجودم را در بر می گیرد ...
تو من را در آغوشت جای می دهی ... و من از هر لحظه نفس کشیدن با تو لذت می برم ...
من در وجود تو غرق می شوم ....
... و من عشق بازیمان را به رُخ در و دیوار اتاق می کشم ...
شنبه, 28 فروردين 1389
پ.ن : لذت می برم که اینقدر سوختی که 4 ساله جِلِز و ولزش رُ هم من می بینم هم بقیه ... اگه این استعداد تو حسودی رو تو زمینه های دیگه به کار می بردی شاید یه گ ُ ه ی می شد ... تازه شایدا ...
پ.ن 2 : تو و آن موجود به درد نخور مثل خودت سالهاست به خاک سپرده شدید ...
سه شنبه, 24 فروردين 1389
شنبه, 21 فروردين 1389
پنجشنبه, 12 فروردين 1389
من تو را التماس کردم ...
ولی تو گویی ... نشنیدی ....
من تو را گریه کردم ...
ولی تو گویی ... اشکهایت را شستی ...
من تو را خواستم ...
ولی تو گویی ... خواستنی تری داشتی ...
چهارشنبه, 11 فروردين 1389
کاش می شد بی حرف و بی کلمه نوشت ....
کاش می شد بی صدا و بی نَجوا حرف زد ....
کاش می شد بی هوا و بی اکسیژن نفس کشید ....
کاش می شد بی بهانه و بی دلیل خندید ....
کاش می شد بی بَدی و بی هَوَس زندگی کرد ....
کاش می شد بی مِنَت و بی ریا عاشق بود ....
سه شنبه, 10 فروردين 1389
می خواستم نظم دنیا را بهم بریزم ....
عاشقم کرد ...
عاشقش شدم ...
به او رسیدم ...
او را بوسیدم ....
او من را خواست ...
من او را خواستم ...
در آغوش گرفتمش ...
از آغوشم بیرون آمد ...
رهایم کرد ...
و ...
رفت ...
ولی دنیا آمد و نظم زندگیم را بهم ریخت ...
سه شنبه, 3 فروردين 1389
دغدغه های ذهن خرابم را گذاشتم در صندوقچه .... کنار باقیمانده خاطرات تو ... می خواهم دیگر گاهگاهی به سراغشان بروم ... تا فقط بدانم که چه بودم ... و چه می خواهم باشم ....
هر کی گفته آدمها رُ از رو دوستاشون میشه شناخت یا تا حالا آدم ندیده یا به آدمهای که دوست دارن حسادت میکرده ....
چهارشنبه, 26 اسفند 1388
پنجشنبه, 20 اسفند 1388
دیشب ...
همین دیشب ...
یک ستاره به خوابم آمد ....
آرام و آهسته در گوشم زمزمه کرد ...
می خواست مرا گول بزند ...
برایم حرف زد ...
می خواست با او به آسمان بروم ...
می خواست مرا در این آسمان باکره غرق کند ...
ولی من گولش را نخوردم ...
دیگر اینقدر ها هم ساده نیستم ...
بگذریم ....
گفته بودی برایت از آن کلبه کاه گِلی بگویم ...
آن کلبه ...
آن کلبه از وقتی تو رفتی آرام خوابیده است ...
راستش را بخواهی ...
من هم دیگر سراغش نرفته ام ..
می گویند که باد که می آید ...
شیشه ها آه سردی می کشند ...
در زوزه های آرامی می کشد ...
و اتاقت .... آرام گوش می دهد ...
گوش می دهد ...
تا شاید صدای آمدنت را بشنود ....
من و کلبه هر دو در اعماق دنیا غرق شده ایم ...
تا شاید تو بیای ....
هم من ... هم تو ... نه آنطور که باید بودیم ... نه آنطور که باید هستیم ...
دوشنبه, 17 اسفند 1388
یک پنجره ... در ... کلبه ای سرد ... صدای شکستن چوب ها ... صدای نوازش باد به پنجره ... صدای جیر جیر چوب .... صدای نفس های آرام من .... صدای خوبی های خدا ...صدای خوردن قطره های باران .... و ... حس خوب بودن تو ....
يكشنبه, 16 اسفند 1388
شنبه, 15 اسفند 1388
سه شنبه, 11 اسفند 1388
تو ...
امروز نسیم خنکی می آید .... بوی تو را برایم از دور دستها می آورد .... نسیم که به صورتم می خورد ... چشمانم را می بندم ... احساس می کنم تو را ... لبهایت را ... دستانت را .... که دور کمر من حلقه شده و موهایم را نوازش می کند .... احساس می کنم لبهایت را ... که روی لبهایم گذاشتی ... و برایم حرف می زنی .... احساس می کنم نگاهت را .... لبخندت را .... آرامشت را ....
امروز گهگاه آسمان هم برایمان می گرید .... آسمان که می گرید ... من هم اشک می ریزم ... این هم اشک شوق هست ... هم اشک غم .... اشک شوق ... برای داشتنت ... برای دوست داشتنت .... و اشک ... برای دلتنگی هایم برای تو .... رعد و برق که می آید .... قبلا می ترسیدم .... ولی حالا حتی رعد و برق به من حس خوب می دهد .....
تو دنیایم را عوض کردی ... بدیهایش را خوب کردی .... رنگش را قشنگ کردی ....
.... تو دنیایم را خوبِ خوب کردی ....
دوشنبه, 10 اسفند 1388
بُت پرست ...
نمی خواستم بدانی ..... ولی ... من کمی بُت پرست شده اَم .... هر آنچه تو به من داده ای را آرام آرام می پرستم ....
پ.ن : تولدت مبارک با دلتنگی زیاد ...
يكشنبه, 9 اسفند 1388
یه وقتایی از دلتنگی نفس آدم بالا نمیاد ... هر چی سعی می کنی یه نفس عمیق و کامل بکشی ... نمیشه ....
شنبه, 8 اسفند 1388
يكشنبه, 2 اسفند 1388
من و تو .... صدای دلنواز موجهای دریا ... پله هایی به سمت دنیای آبی ... به سمت آرامش مطلق ... پچ پچ هایمان ... خنده هایمان .... درد دلهایمان .... دلم همه را خواست که ...
شنبه, 1 اسفند 1388
من تو را حس کردم ...
من تو را حس کردم ...
من به تو نگاه کردم ... به تو ... به خوبی هایت ...
من تو را دیدم ... خوبی هایت را دیدم ... آنها را حس کردم ....
من دست تو را در دست گرفتم ... لبهایم را روی لبت گذاشتم ... تا همه اَت ... همه خوبی هایت در وجودم بدَمَد ....
من نفس عمیق کشیدم ... تا خوبی هایت ... همه وجودم را در بر گیرد ....
من به چشمانت نگاه کردم .... آرامش ... صداقت ... مهربانی را دیدم ....
من می خواهم ثانیه ها ... دقیقه ها ... ساعت ها ... به تو نگاه کنم ... تا همه وجودت در ذهنم ... در روحم نقش ببَندَد ....
من خوبی ها را دیدم .... با چشمان باز ... با چشمان بسته ...
من همه را حس کردم .... چه در رویا ... چه در بیداری ....
من تو را حس کردم ....
من تو را خواستم ....
من می خواهم که ... همیشه با من بمانی .... همیشه با تو بمانم ....
شنبه, 17 بهمن 1388
من اینجا در این چهار دیواری نشسته ام و حرفهای زده و نزده اَت را زمزمه می کنم .... حرفهای خودم را مرور می کنم ......
من گفتم .... من گفتم برو ... و تو رفتی ... اینقدر آرام و بی صدا رفتی ... بی آنکه بدانی .... که هر ذره ذره وجودم تو را صدا می کند ... هر لحظه اَم تو را می خواهد ... هر نگاهم دنبال تو می گردد ....
تو رفتی .... و اینقدر ساده رفتی ... مثل همیشه که می خواستی بروی و برگردی ... وقتی تو بودی این چهاردیواری ... کاخ آروزهایم بود ... و حالا کاخ آروزهایم شده یک چهار دیواری ... که دیوارهایش روز به روز به هم نزدیک تر می شود .... و نفس من را می گیرد ....
به یاد داری ... وقتی می خواستی اینجا را بسازی ... گفتی اینجا را می سازم ... نه تو می روی نه من ... هیچ کس از اینجا نمی رود ... گفتم من هستم تا آخرش ... تو نرو ... گفتی من هم هستم تا آخرش .... آخرش چه زود رسید ... چه زود آخرش آمد و تو را از من گرفت ...
چه زود همه چیز تمام شد ... چه زود من در چهار دیواریمان ماندم تنهای تنها .....
و خاطره تو را به دیوار کوبیدم و صندلی را جلوی دیوار گذاشتم ... و هر روز و هر روز ... به خاطره ها نگاه می کنم .... و آنها را مَزه مَزه می کنم .... چه زود طعم خاطراتت دارد شیرینش را از دست می دهد ..... و من را آب می کند .... من بخار میشوم ... به آسمان می روم .... و تمام می شوم ....
....
آهسته آهسته آمدی ... تند تند در گوشم زمزمه کردی .... آرام آرام عاشقت شدم ... خیلی سریع ترکم کردی و ... رفتی ....
جمعه, 16 بهمن 1388
" دنیای وارونه "
دنیای وارونه ... دلمان غم دارد ، لبمان می خندد ... حوصله نداریم ، بیشتر از همه شلوغ می کنیم .... از همه بدمان می آید ، با همه گَپ می زنیم ....
دیشب ...
دیشب از آن شب ها بود ....
دراز کشیده بودم روی تخت ... صدای تیک تاک ساعت را می شنیدم ... نه فقط آن ساعت بزرگ قدیمی پدر را ... حتی صدای ساعت مچی مادر که در اتاقش بود ... صدای قطره های آب شیر دستشویی ... صدای نفس های ممتد خواهرم ... صدای قُرقُر های بچه همسایه .... صدای ماشین های توی خیابان ... نفس عمیقی کشیدم ... تا شاید بتوانم بخوابم ... دیگر حتی صدای رد شدن آب توی لوله ها را هم می شنیدم ... حتی صدای راه رفتن مورچه ها را هم می شنیدم .... چشمانم را بیشتر فشار دادم ... گفتم شاید خوابم ببرد ... صدای قلبم را هم می شنیدم .... صدای استخوانهایم هم می شنیدم .... بلند شدم ... چند قدمی در خانه پرسه زدم ... کتابی برداشتم و شروع کردم بخواندن ... یک صفحه دو صفحه .... صفحه پنجاه بود که دیگر بلند شدم تا دوباره به تخت بروم ...
دراز کشیدم روی تخت .... و ... باز همه صداها را می شنیدم ... حتی صدای نبض اَم را هم می شنیدم ... صدای نفس کشیدن کتاب را هم می شنیدم ... خواب از چشمانم فرار کرده ... اصلا نزدیکی چشمانم هم نمی آید .... انگار با من قهر کرده است ....
....
دیشب نخوابیدم .... من هم با خواب قهر کرده اَم ....
تا صبح با چشمان باز به سقف نگاه کردم .... و فکر کردم ... و فکر ... فکر ....
آدمها بزرگ می شوند ، آرزوهایشان عوض میشود ، دنیایشان تغییر پیدا می کند ، پیشرفت می کنند ، شکست می خورند ... ولی تو ... همان گُ ه ی که بودی هستی ....
سه شنبه, 13 بهمن 1388
اصلا بیا کاری کنیم ...
من می روم تو باش ....
من می گِریم تو بخند ....
من می نویسم تو بخوان ...
من ناله می کنم تو برقص ...
....
اینجوری بهتر است ... حداقل تکلیف خودم را می دانم ....
خدایا تو اگر خودت خیلی خدایي چرا نمی آیی روي زمین چندی با ما زندگي کنی ؟
پ.ن : خدای مورد نظر در دسترس نمی باشد ...
نمی دانم چرا این روزها برای بدست آوردن آدمها باید ظاهرا آنها را از دست بدهی ...
سه شنبه, 6 بهمن 1388
همین دوران قاعدگی فقط مال خودمان بود که مردها آن را هم صاحب شدند ....
حس های خوب ، حس های بد را کنار میگذارم ... می خواهم عادلانه در موردت تصمیم بگیرم .... می خواهم عادلانه در مورد خودم قضاوت کنم ...
يكشنبه, 4 بهمن 1388
یه وقتایی ، یه آدمایی ، وقتی انتظارشون رُ نداری ... خیلی آروم و بی سرُ صدا میان تو زندگیت ... خیلی ساده و قشنگ ... و این .... یه وقتایی خیلی می چسبه ....
شنبه, 3 بهمن 1388
هم اکنون خدا آفرینش مردها را کلا تکذیب کرد ....
پ.ن : خدا خودش هم از آفرینش مردها پشیمان شده ....
" مزخرف "
گفته هایت را روی سنگ هَک کرده ام تا در اولین فرصت سنگ را توی سَرَت بکوبَم تا بدانی که مزخرف گفتن درد دارد ...
چهارشنبه, 30 دي 1388
ماشین
عزیزم ، ماشین یه وسیله ای هست که شاید نصف جمعیت جهان داشته باشن ، لازم نیست وقتی میشینی پشت فرمون اینقدر ژست بگیریا ....
سه شنبه, 29 دي 1388
شب هایم ...
شب هایم را جستجو می کنم ....
تا شاید .... با دست هایت اشک هایم را پاک کنم .... با گوش هایت حرفایم را بشنوم .... با لب هایت ترانه اَم را سَر دهم ....
شب هایم را جستجو می کنم ....
تا شاید .... خنده ات را ببینم .... صدایت را زمزمزه کنم .... و نگاهت را لمس کنم ....
شب هایم را جستجو می کنم ....
تا شاید .... احساست را بشنوم .... احساسم را پاک کنم ....
يكشنبه, 27 دي 1388
چیزی شبیه تو گلویم را گرفته و فشار می دهد .... چیزی شبیه خودم اشک را به چشمانم می آورد ... چیزی شبیه بزرگی اَم عروسک هایش را می خواهد ... و چیزی شبیه اینها آرام آرام جانم را می گیرد ...
خاطرات ...
چشمهایم را روی طاقچه می گذارم و در خاطراتم قدم می زنم ، می خواهم آنها را بدون چشم به خاطر بیاورم و طعم هر لحظه اَش را در دهانم مزه مزه کنم ....
دوشنبه, 21 دي 1388
پنجشنبه, 17 دي 1388
پنجشنبه, 10 دي 1388
جمعه, 4 دي 1388
... دلم خواست ...
دلم خواست .... دراز کشیده باشم روی شن های ساحل ... نسیم خنکی به صورتم بخورد ... نفس هایم را در خود غرق کند .... موهایم را آشفته کند ... دلم خواست ... نم نم بارانی ببارد ... صورتم را خیس و تازه کند ... اشک هایم را پاک کند ... چشمانم را بشورد ... دلم خواست ... تو هم اینجا ... همین جا ... کنارم خوابیده باشی ... دستانمان را زیر سرمان بگذاریم ... به آسمان نگاه کنیم ... و بگذاریم باران روحمان را تمیز کند ... دلم خواست ... تو رویت را برگردانی ... و در گوشم زمزمه کنی ... آهنگ های مورد علاقه مان را .... و من آنها را در دلم زمزمه کنم ... و لذت ببرم ... دلم خواست ... آغوشت را باز کنی ... و من را در آغوش بگیری ... برایم بگویی و ... بگویی و ... بگویی ...
.... دلم خواست ... خواست که ...
... کنارت باشم ... کنارم باشی ...
چهارشنبه, 2 دي 1388
آسان نگاه می کنم به دنیا ... به دنیایی که تا همین چند وقت پیش سخت به من می نگریست ...
سه شنبه, 24 آذر 1388
گوش کن ... به صدای باد ... آواز پرندگان ... خشم دریا .... گوش کن ...
يكشنبه, 22 آذر 1388
من آنجا ... آن گوشه ایستاده ام و نگاه می کنم ... نگاه می کنم ... تا این تن خسته و داغان را ... تا این روح بی روح را ... تا این آغوش تنها را ... تماشا کنم ... من آنجا ایستاده ام ... و صدای زوزه های آرامم را می شنوم ... بغض هایم را قورت می دهم ... فریادهایم را ساکت می کنم ... و احساسم را آتش می زنم ... نگاه می کنم ... به غم درون نگاه می کنم ... به نگاه تُهی نگاه می کنم ... به خواسته های نا خواسته ام نگاه می کنم .... تو ... تو آنجا ایستاده ای ... پشت به من ... با چشمان بسته من را نگاه می کنی .... با گوشهای گرفته به حرفهایم گوش می دهی ... با لبهای بسته برایم سخن می گویی ... و من ... همچنان آنجا ایستاده ام ... و نگاه می کنم ... خاموش و خاموش ... آرام و آرام ... تنها و تنها ... نگاه می کنم
سرما/قطره های باران / بخار نفس های من / اشک های روی گونه هایم / ریزش آخرین برگ های پاییزی / قدم های من توی پیاده روی خیس / و فکر کردن های دوباره به حرف های نگفته دلم ....
دوشنبه, 2 آذر 1388
....
ولی ...
تو رفتی ... و ای کاش وقت رفتن نیم نگاهی هم به من بیچاره دل انداخته بودی ...
يكشنبه, 1 آذر 1388
... سایه ...
سایه ترس را می بینم ...
صدای خش خش برگها را زیر پایش می شنوم ...
این منم ... زنی تنها ....
که آرام گوشه ای برای خود می خواند ...
این منم تنهای تنها که آرام گوشه ای برای خود می نویسد ......
این منم تنها ترین تنها که چشمهایش گوشه ای پر اشک می شود و ...
...
...
.... دم نمی زند ....
پنجشنبه, 28 آبان 1388
آرزو ...
آرزوهایم را گذاشته ام درون قاب روی طاقچه اتاق ... و هر روز و هر روز به آنها نگاه می کنم ... تا یادم نرود چه بودم و چه هستم و چه می خواستم باشم ....
دوشنبه, 18 آبان 1388
یک نفس عمیق می کشم ..
اشکهایم را پاک می کنم ...
زیر لب به تو و به خودم ناسزا می گویم ...
... و آرام آرام به حرفهای دلم گوش می دهم
پنجشنبه, 7 آبان 1388
" زندگی "
نسکافه / صندلی / پنجره / قطره های باران روی شیشه / یک پتو پیچیده شده دورم / و برای چندمین بار گوش دادن به آنچه هایی که همیشه در فکرم شنیده می شوند ...
دوشنبه, 4 آبان 1388
یه وقتایی یه بُغصی تو گلوی آدم هست که احساس می کنی می خواد خفت کنه ، احساس می کنی مثل یه دست افتاده دور گردنت و داره گردنت رُ فشار میده ، احساس می کنی تو دلت دارن لباس می شورن و دل آشوب داری ، احساس استرس داری ، احساس می کنی حتی دوش آب سرد هم نمی تون...ه آرومت کنه ، احساس می کنی باید صبر کنی و بذاری زمان آرومت کنه ، بغضت رُ خوب کنه ، استرست رُ کم کنه ... و صبر کنی ، صبر کنی ، صبر کنی
دوشنبه, 27 مهر 1388
آغوشم خالیست .. احساسم تهیست .... دستانم سرد است .... صدایم کم است ... چشمانم بستَست ... لبهایم خاموشست ... نگاهم پر درد ... و ... آهم ... سربلند ....
يكشنبه, 26 مهر 1388
خسته ام ... می خواهم آرام باشم ...
تنها ام ... می خواهم بی صدا اشک بریزم ...
شنبه, 25 مهر 1388
آتش ...
می دانم که می دانی ... می دانم که می شنوی ... می دانی که می بینی ... می دانم که لمس می کنی ...
این آتشی را که به جانم انداختی ....
شنبه, 4 مهر 1388
این منم ...
تنها و تنها ... نشسته و خسته .... آرام و آهسته .... ساکت و صامت .... ساده و صبور ... عاشق و بی معشوق ... آنجا نشسته ام ... می گریم ... می خوانم ... می شنوم ...
و تو ...
تو نیستی ...
سه شنبه, 17 شهريور 1388
دلم ... گوشه ای نشسته ... و به آرزوهایش فکر می کند ... دلم در دلش به دنیا می خندد ... و ...به آرزوهایی دست نیافتنی می خندد ... که می خواهد آنها را در دنیای دیگرش به دست بیاورد ....
يكشنبه, 15 شهريور 1388
... زخم ...
یه زخمهایی به نظر کوچیک میاد ولی عمقش زیاده .... تا مدتها آدم سوزشش رو حس می کنه ...
دوشنبه, 2 شهريور 1388
... خلاء زندگی ...
امروز آرامم ... آرام آرام .... هیچ صدایی نیست ... انگار در خلاء هستم ... خلاء زندگی ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... مثل آب دریاچه ... هیچ بادی آرامشم را بهم نمی زند ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... هیچ حرفی نیست ... انگار همه لال شده اند ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... مثل آرامش قبل از طوفان ... مثل یک دیوانه آرام ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... هیچ نگاهی نیست ... انگار همه کور شده اند ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... مثل یک مرده ... مرده ای که سالها مرده ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... هیچ حسی نیست ... نه حس خوب ... نه حس بد ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... مثل پروانه ای که در پیله است ...
امروز آرامم ... آرام آرام ... هیچ صدایی نیست ... انگار در خلاء هستم ... خلاء زندگی ...
شنبه, 9 خرداد 1388
دلم تنگ شده ...
برای دل تنگی های دیگرم ....
برای بی صدا خوابیدنم ....
برای اشک ریختنم ....
دلم تنگ شده ...
