يكشنبه, 10 فروردين 1393

آدم های خیالی٬ دوستی های خیالی می سازند.

Posted by Saghariii at 3:49 PM

جمعه, 23 اسفند 1392

بعضی وقت ها ...
امان از آن بعضی وقت ها ...
که دوست داری همه ی زندگیت را جمع کنی و بگذاری درون یک صندوقچه.
صندوقچه را چال کنی و راه بیفتی و بروی ...
و دور شوی از همه جا ...
و فراموش کنی ...
همه ی گذشته را٬ همه ی حال را ...
و حتی هر لحظه از آینده را ...
می خواهی به یاد نیاوری هیچ کسی و هیچ چیزی را ...
می خواهی احساس کنی تنها هستی ...
تنهای تنها ...
بعضی وقت ها مردن چه قشنگ می شود ...
و چه بد است ...

Posted by Saghariii at 9:09 AM

سه شنبه, 20 اسفند 1392

شدیم آدمهای نماندن.
شدیم آدم های نمی توانم٬ نمی خواهم٬ نمی شود.
دیگر همه ی فعل هایمان منفی شده.
شدیم آدم های خواستم ولی نشد.
نشد٬ دست من نبود٬ نمی شد٬ .... از زبانمان نمی افتد.
شدیم آدمهای گریزان.
گریزان از خودمان
دوستانمان
اطرافیانمان
اعصاب نداشته٬ خلق و خوی بد٬ بی ادبی٬ ... همه را می گذاریم پای مشکلاتمان.
وقتی کسی می رود دیگر نمی پرسیم چرا رفتی.
او هم وقتی می خواهد برود دیگر به خودش زحمت نمی دهد که توضیح بدهد چرا می رود.
دوستی هایمان یک دفعه شروع می شود و یک دفعه تمام. بی آنکه بدانیم چرا٬ بفهمیم چه شد.
می بینیم می رود٬ ولی دیگر نمی پرسیم. نمی خواهیم بفهمیم.
بجای حرف زدن به انتقام فکر می کنیم٬ به حالش را گرفتن فکر می کنیم یا در نهایت می گوییم٬ همان بهتر که رفت. چند تا جمله هم بعدش می گوییم که دلمان خنک شود.
شاید حوصله نداریم٬ شاید روزگار اوضاع را به کاممان تلخ کرده.
ولی انگار دیگر مهم نیست.
انگار دیگر هیچ چیز مهم نیست. نه خودمان٬ نه اطرافیانمان٬ ...
دیگر کسی نمی گوید لطفا بمان٬ چرا می خواهی بروی٬ کجا می روی٬ چه کردم که ناراحتت کردم٬ ...
دیگر کسی نمی گوید ببخشید٬ معذرت می خواهم٬ اشتباه کردم.
همه فکر می کنند حق با خودشان است. همه فکر می کنند حقشان خورده شده است.
هیچ کسی حاضر نیست از چیزی که می خواهد کوتاه بیاید.
شدیم آدم های فراری
فرار از خودمان٬ از لحظه هایمان.

روزگار شاید بدی کند٬ ولی هیچ وقت دلیل رفتارهای بدمان نمی شود.

Posted by Saghariii at 12:00 AM

دوشنبه, 12 اسفند 1392

یک دردهایی را هیچ وقت نمی توانی بیان کنی.
نه که بیان کردنش بد باشد٬ گفتنش سخت است.
در یک جمله در آوردنش سخت است.
این دردها هیچ وقت خوب نمی شوند.
همیشه گوشه ی قلبت می مانند.
آرام٬ آرام خانه ای برای خودشان درست می کنند.
آرام٬ آرام جزئی از زندگیت می شوند.
و بی آنکه بدانی آرام٬آرام با آنها کنار میایی.
اینها می شوند جزئی از وجودت٬ از زندگیت٬ از لحظه هایت.
دلتنگی یکی از این دردهاست.
نه فقط دلتنگی برای کسی یا کسانی.
گاهی هم آدم دلش برای خودش تنگ می شود.
خودش را فراموش می کند.
فراموش می کند چه کارهایی دوست داشته٬ از چه کارهایی لذت می برده.
فراموش می کند که بوده٬ چه برنامه هایی داشته.
بعضی وقت ها می نشیند و به خودش فکر می کند.
و می بیند ... چقدر وقت است که خودش را ندیده.
چقدر وقت است که خودش را فراموش کرده.
چقدر از خودش دور شده ...
این دردها ...
این دردها که می ماند دیگر به این آسانی ها نمی رود.

Posted by Saghariii at 11:18 AM

شنبه, 10 اسفند 1392

احسانم٬ شاید تا قبل از آشنایی با تو باور نداشتم که کسی بتواند بشود همه ی زندگی ات. خنده هایش٬ حتی وقتی ناراحتی٬ خنده روی لبت بیاورد. ناراحتی اش٬ حتی وقتی خیلی خوشحالی٬ غمگینت کند. باورم نمی شد کسی که از گوشت و خونم نیست اینقدر برایم عزیز شود. دوستم شود٬ عزیزم شود و همسرم شود. راستش بعضی وقت ها اصلا یادم می رود با هم ازدواج کرده ایم٬ فکر می کنم هنوز هم با هم دوست هستیم. خیلی خوشحالم که این دوستی روز به روز عمیق تر شد. مرسی که به دنیا اومدی٬ مرسی که هستی و بدون بودنت در کنارم برام بهترین هدیه هست. دوستت دارم و تولدت مبارک. برایت بهترین آرزوها رو دارم عزیز دلم. این رو بدون که بهترینی :x

Posted by Saghariii at 5:24 AM

جمعه, 9 اسفند 1392

وقتی بچه ایم بهمون میگن تو بچه ای نمی فهمی٬ نوجوون که میشیم باز میگن تو نوجوونی هنوز نمی فهمی٬ بعد جوون میشیم دیگه مهم نیست بقیه چی میگن چون خودمون فکر می کنیم خیلی می فهمیم. بعد از جوونی رد میشی و به این فک می کنی که ... ای کاش نمی فهمیدم.

Posted by Saghariii at 9:47 AM

سه شنبه, 6 اسفند 1392

بعضی آدم ها را آدم جور دیگر دوست دارد. اصلا حالتش فرق می کند. دوست داشتن آنها هیچ وقت تکراری نمی شود. هر چه بگذرد دوست داشتنشان نه فقط بیشتر بلکه محکم تر و عمیق تر می شود. مثلا مامان ها٬ مامان ها را همه مان از بچگی دوست داریم٬ به معجزه هایشان ایمان داریم. می گویم معجزه٬ مثلا وقتی زمین می خوردیم٬ زانویمان را بوس می کردند و خوب خوب می شد. مامان ها همیشه فقط قربان صدقه مان نمی رفتند ( اگر می رفتند خیلی لوس می شدیم ) وقت هایی هم دعوایمان می کردند شاید هم می کنند یا همیشه با همه ی کارهایمان موافق نیستند ولی هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان به آنها بیشتر می شود. شاید یک چند سالی آن وسط ها وقتی ۱۳-۱۴ سالمان هست و خیلی احساس بزرگی می کنیم فکر کنیم که آنها درکمان نمی کنند ولی بعد از چند سال می فهمیم تنها کسی که آن موقع درکمان می کرده مامانمان بوده است. یا بابا ها٬ بابا ها همیشه در گیر کار بوده اند و مطمئنا آن وقتی که شاید مامان ها داشته اند را برایمان نداشتند و خوب معمولا کمی جدی تر هستند. آنها را هم هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان محکم تر و عمیق تر می شود.
می دانی این وسط آنها نیستند که تغییر می کنند٬ ماییم که تغییر می کنیم. ما هستیم که زمانی فکر می کنیم آنها درکمان نمی کنند و شاید بی حوصله باشیم و اعصاب نداشته باشیم و با آنها بد صحبت کنیم و بعد هم ما هستیم که می فهمیم تنها کسی که همیشه درکمان کرده آنها بوده اند. آنها همانی هستند که بودند٬ ما تازه بلد شدیم درک کردن و درک نکردن معنیش چیست. این در مورد خواهر و برادر ها هم صدق می کند. شاید بچگی همدیگر را اذیت کنیم و حتی وقتی بزرگ تر می شویم باز هم یکدیگر را اذیت کنیم ولی یک احساسی همه ی این سالها درونمون وجود دارد و آن هم دوست داشتنی هست که به آنها داریم.
این در مورد زن و شوهر ها هم صدق می کند. همه ی زن و شوهر ها با هم دعوا می کنند٬ اصلا اگر دعوا نکنند یعنی یک جای کار ایراد دارد. زن و شوهر ها هم با هم دعوایشان می شود ولی حسی که بهم دارند٬ روز به روز بیشتر و عمیق تر می شود. آنها الان دعوا می کنند و ممکن است کمتر از ۱۵ دقیقه ی بعد در آغوش هم دراز کشیده و گل بگند و گل بشنوند. این در مورد بعضی از دوستی ها هم هست. دوست هایی که طی سال ها یا در مدت کوتاهی جزيی از زندگی آدم می شوند و به اندازه ی فامیل٬ به آدم نزدیک می شوند. به نظر من این دوست داشتن ها از آن عشق آتشین توی کتاب ها خیلی قشنگ تر است. داستان های خوب در بچگی همیشه آخرش دو نفر بهم می رسیدند و نوشته می شد Happily ever after و بقیه ی داستان را نشان نمی داد. آدم در دنیای بچگیش همیشه فکر می کرد خوب اینها هیچ وقت با هم دعوایشان نمی شود و خوشبختی یعنی اینکه دعوایی نباشد. دوست داشتن یعنی بوسه و محبت و در آغوش کشیدن. در صورتی که خوشبختی به دعوا کردن و نکرد نیست. خوشبختی در وجود آدمها است. خوشبختی از ما بوجود می آید. ما اگر بخواهیم ظرف ۵ دقیقه بجای احساس خوشبختی می توانیم با فکر کردن به همه ی بدبختی ها و مشکلات دنیا٬ بدبخت ترین آدم دنیا شویم. یا همین دوست داشتن٬ دوست داشتن معنیش این نیست که حتما همدیگر را بوس کنیم و در آغوش بگیریم و عشق بازی کنیم. بعضی ها همین کارها را می کنند ولی یکدیگر را دوست ندارند. دوست داشتن می تواند در سکوت هم باشد. در درک کردن٬ در فهمیدن٬ در خنده٬ در راه رفتن و ... اینها را باید خودمان یاد بگیریم. باید یاد بگیریم٬ بعضی وقت ها با درد بعضی وقت ها به سختی. اینکه سعی کنیم از دعواهایمان درس بگیریم کار سختیست ولی شدنیست. اینکه امروز بتوانیم بنشینیم چند دقیقه ای به خودمان فکر کنیم و بفهمیم نسبت به سال قبل بزرگ تر شده ایم و چه اخلاق های بدمان را کنار گذاشته ایم و یا سعی کرده ایم کنار بگذاریم سخت است ولی خیلی خوب است و شدنیست.. اینکه با خودمان روراست باشیم خیلی بهتر است.
خلاصه اینکه سعی کنیم دوست داشتنی هایمان را عمیق تر دوست بداریم و به آنهایی که دوستشان داریم بگوییم که دوستشان داریم. سعی کنیم خوشبختی را در وجودمان پیدا کنیم و آن را در زندگی روزمره مان استفاده کنیم. ما همیشه زنده نیستیم ...

Posted by Saghariii at 1:38 PM

يكشنبه, 27 بهمن 1392

رفته بود به یک جای دور
یک جایی
مثل یک خانه
مثل یک دریا
تنها بود
ولی آرام
خسته بود
ولی آرام
دلشکسته بود
ولی آرام
دور شده بود
از خودش
از آدمها
از نگاه ها
از حرف ها
از نادانی ها
از قضاوت ها
ولی آرام بود

Posted by Saghariii at 4:07 PM

يكشنبه, 20 بهمن 1392

آدم های فراموش شده ...

Posted by Saghariii at 5:06 PM

شنبه, 12 بهمن 1392

خودکشی فقط این نیست که آدم رگ خودش را بزند٬ سم بخورد یا خودش را آتش بزند یا طناب دار دور گردن خودش بیاندازد. آدم می تواند نفس بکشد ولی مرده باشد. می تواند تیغ بردارد ولی رگش را نزند٬ بند احساساتش را ببرد. می تواند نفس بکشد ولی دیگر هیچ وقت لبخند نزند. می تواند طناب بیاندازد دور گردن افکارش٬ همه را خفه کند. می تواند یک مرده را ببیند٬ ولی چیزی حس نکند٬ نه درد٬ نه ناراحتی. می تواند سم بدهد به دلش٬ دلش دیگر برای کسی تنگ نشود٬ دلش هیچ چیز را نخواهد٬ دلش دق کند و در سکوت بمیرد. می تواند روحش را آتش بزند ولی جسمش با شما همه جا باشد. آدم ها را به اینجا نرسانید. آدم ها می توانند مرده باشند ولی فقط جسمشان در کنارتان باشد. آدم ها می توانند از درون بمیرند.

Posted by Saghariii at 8:28 AM

چهارشنبه, 9 بهمن 1392

قورباغه در برکه مُرد به امید اینکه شاید روزی نیلوفر آبی هم به او بگوید دوستش دارد.

Posted by Saghariii at 7:09 AM

دوشنبه, 30 دي 1392

آدم اند دیگر٬اینقدر عاشق می شوند که لحظه ای هم نتوانند از هم دور شوند و بعد اینقدر بهم نزدیک می شوند٬که دیگر همدیگر را نمی بینند.

Posted by Saghariii at 1:21 PM

جمعه, 20 دي 1392

همیشه قصه از یک جا شروع می شود. از یک نگاه٬ از یک لبخند٬ از یک پیغام٬ ... راستش شروع شدن قصه اینقدر ها مهم نیست. نه که اصلا مهم نباشد٬ مهم هست ولی نه به مهمی پایان قصه

Posted by Saghariii at 4:35 PM

جمعه, 13 دي 1392

یک وقت هایی دلت از دست خودت می گیرد. اینکه آدم در زندگی اشتباه کند یک امر طبیعیست ولی اینکه آدم یک سری اشتباهات را چند سالی یک بار انجام دهد٬ این طبیعی نیست. این است که درد دارد و باعث می شود آدم دلش از دست خودش بگیرد. اینکه خودت نقطه ضعفت را می دانی و می گذاری آدم ها به آن دست پیدا می کنند٬ می گذاری تا آدمها انگشتان را بکنند نیزه و در آن فرو می کنند. اینکه خودت را می شناسی ولی بعضی وقت ها نمی توانی خودت را کنترل کنی٬ به هر نحوی٬ به هر دلیلی شرایط را برای آسیب رساندن به خودت فراهم می کنی. این ها درد دارد. این ها آدم را از خودش ناراحت می کند. باعث می شود از خودت دلخور شوی. کسی که در این کار مقصر اصلی هست خودت هسی و بس. دلت می خواهد خودت را دعوا کنی ولی دعوا کردن هم دردت را دوا نمی کند. خودت را تنبیه می کنی ولی باز هم فایده ای ندارد. جای زخم بعضی وقت ها یکی دو روزه آرام می گیرد ولی بعضی وقت ها خیلی می سوزد و به این زودی ها خوب نمی شود. شاید تا سال ها جایش درد بگیرد و هر باری که درد می گیرد تو باز از دست خودت دلخور می شوی. چون خودت و فقط خودت این بلا را سر خودت آوردی.

Posted by Saghariii at 5:53 AM

دوشنبه, 9 دي 1392

بعضي از آدمها هيچ وقت تكراري نمي شوند.
هميشه و هميشه دوست داشتني هستند.
هميشه از ديدنشان لذت مي بريد.
هميشه حس خوب به شما منتقل مي كنند.
حتي وقتي ناراحت هستند باز هم سعيشان را مي كنند.
اين آدمها را بايد ديد، بايد خواند، بايد با آنها نفس كشيد.
اين آدمها هر چند كم، هنوز هستند و قابل لمس.

پ.ن : احسانم ❤️

Posted by Saghariii at 8:28 AM

پنجشنبه, 28 آذر 1392

يه وقتايي هم هست كه نه خوبي، نه بد. هيچ حسي نيس... انگار از اول هم هيچ حسي وجود نداشته.

Posted by Saghariii at 3:16 PM

يكشنبه, 24 آذر 1392

تو نیستی و این خانه چیزی جز یک چهار دیواری بی احساس نیست ...

Posted by Saghariii at 10:37 AM

پنجشنبه, 21 آذر 1392

بعضي وقت ها در زندگي آدم ها يك اتفاقاتي مي افتد كه خودشان هم نمي دانند چيست. مثلا يك روز خوب از خواب بيدار مي شوند و مي بينند آن روز را دوست ندارند، حوصله براي انجام دادن هيچ كدام از كارهايي كه دوست دارند هم، ندارند. دست و دلشان به هيچ كاري نمي رود. دلشان هيچ چيزي را نمي خواهد. فكر مي كنند زود گذر است و فردا مي رود. ولي فردا مي بينند، نه، اين حس همچنان وجود دارد. روز زيباييست، دلشان مي خواهد بيرون بروند، لذت ببرند ولي اين حس گريبانشان را گرفته و نمي گذارد. ساعت ها مي نشينند و به يك نقطه خيره مي شوند. اينقدر در افكارشان فرو مي روند كه ساعت از دستشان در مي رود. اگر در همان چند روز اول بتوانند اين حس را از خودشان جدا كنند كه شانس آورده اند. ولي اگر يك هفته اي بگذرد و اين حس همچنان با آنها همراه باشد ديگر به اين راحتي ها نيست. اين حس هي بزرگ و بزرگ تر مي شود. و آنها كم كم روزهاي قبل از اين حس را فراموش مي كنند ...

Posted by Saghariii at 11:39 AM

چهارشنبه, 6 آذر 1392

آدمها بعضی وقت ها یه سری اشتباهات می کنن. بعضی ها وقتی نوجوون هستن٬ بعضی ها تو جوونی٬ بعضی ها تو بزرگی. دردناک ترینش وقت جوونی هست. چون دیگه فکر می کنن بزرگ شدن٬ دیگه عقلشون می رسه٬ دیگه حواسشون هست٬ دیگه ضربه نمی خورن. ولی ای دل غافل ... که می خورن. بعضی وقت ها این ضربه های روحی و اشتباهات خیلی کمک می کنه به آدم٬ به اینکه خودش رو بشناسه٬ دنیا رو بشناسه٬ زندگی رو بشناسه. همین که بشکنی و بتونی خودت رو جمع کنی و سرت رو بالا بگیری و اشک نریزی٬ کار راحتی نیست. ولی اگه بتونی٬ باورت میشه که چقدر قوی هستی. یه سری شکست ها با اینکه شکست هست٬ یه جور پیروزی محسوب میشه. چون کلی درس به آدم یاد میده. کلی چیز آدم ازش یاد می گیره. یه وقتایی شاید چندین سال بعد از اون شکست تازه می فهمی که خدا چه لطف بزرگی اون موقع بهت کرده و دعاهات رو مستجاب نکرده. تازه می فهمی چقد خدا دوستت داشته اون موقع و تو اشتباه فکر می کردی که دوستت نداره. زندگی واسه همه بالا و پایین داره. واسه هر کسی یه سری مشکلات هست. شاید به نظر شما مشکلات بقیه کوچیک باشن ولی اشتباهِ. هر کسی مشکلاتش واسه خودش بزرگ هستن. مهم اینه که هر کدوممون چطوری با مشکلات برخورد کنیم. یاد بگیریم که مشکلات رو حل کنیم٬ دورشون نزنیم. یاد بگیریم پاکشون کنیم ولی درسایی که ازشون یاد گرفتیم رو از یاد نبریم. یاد بگیریم که نذاریم زخمش هی بسوزه و دردمون بگیره. هیچ کسی زندگیش بی نقص نیست. مهم دید هر کسی به زندگی هست. زندگی رو اگه بخوایم می تونیم قشنگ ببینیم٬ می تونیم دوست داشته باشیم٬ می تونیم رنگارنگش کنیم. می تونیم همیشه لبخند بزنیم. سعی کنیم هیچ وقت کم نیاریم. زندگی بهرحال٬ با همه ی مشکلاتش٬ خوبی هاش٬ بدی هاش٬ بدبختی هاش٬ زندگیِ و زندگی قشنگِ ... سعی کنیم قشنگ ترش کنیم واسه خودمون.

Posted by Saghariii at 6:49 AM

جمعه, 24 آبان 1392

بعضی وقت ها آدم دوست داره خودش رو جمع کنه بذاره وسط لباسا تو گنجه ... دوست داره چند روز همون طوری بمونه و کسی پیداش نکنه ... ولش کنن با خودش تنها باشه ... تنها باشه که هر چقدر خواست بخنده٬ هر چقدر خواست گریه کنه٬ هر چقدر خواست جیغ بزنه٬ هر چقدر خواست سرش رو بزنه تو دیوار و کسی بهش چیزی نگه ... بعضی وقت ها آدم دوست داره مدتی گم و گور بشه ...

Posted by Saghariii at 11:21 PM

پنجشنبه, 23 آبان 1392

آدم هایی از جنس امید

پ.ن : این آدمها همیشه بودنشون و وجودشون اطراف آدم لازم هست.

Posted by Saghariii at 9:23 AM

شنبه, 11 آبان 1392

Hope is just around the corner.

Posted by Saghariii at 12:10 AM

دوشنبه, 6 آبان 1392

انبوه درد ها همیشه در یک جا٬ یک زمان و یک لحظه ای که نباید٬ هجوم می آورد.

Posted by Saghariii at 12:39 AM

يكشنبه, 5 آبان 1392

دلش تنگ شده بود برای کسانی که نمی شناخت٬ کسانی که ندیده بود. دلش می خواست یک نفر از آن نا آشناها را پیدا کند٬ از آن نا آشناها که فکر می کنی سالها می شناسی شان. از آن ها که دلت می خواهد ساعت ها بنشینی و برایشان صحبت کنی. از آنها که گوش می دهند٬ هم دردی می کنند٬ با تو عصبانی می شوند٬ با تو لبخند می زنند. از آنها که حس بد به تو نمی دهند. دلش از آنها غریب های آشنا می خواست. ولی می دانست که به این راحتی ها هم نیست. دیگر هیچ غریبی به این راحتی آشنا نمی شود. دیگر هیچ کسی به این آرامی گوش نمی شود. دیگر هیچ کسی پای حرف های یک غریبه نمی نشیند. دیگر کسی هم دردی نمی کند. ....

دلش تنگ شده بود برای همه ی آنهایی که نمی شناخت و غریبه بودند.

Posted by Saghariii at 11:01 AM

سه شنبه, 30 مهر 1392

بعضی آدمها را باید پاک کرد. از نگاه٬ از خاطره٬ از زندگی ...

Posted by Saghariii at 3:06 PM

سه شنبه, 9 مهر 1392

برای شناختن آدمها عجله نکنید. آن ها بالاخره خودشان را در یک جایی٬ یک زمانی به شما می شناسانند.

Posted by Saghariii at 2:24 PM

دوشنبه, 8 مهر 1392

از ياد مي روند، آدم ها و خاطره هايي كه نبايد از ياد بروند و از ياد نمي روند، آدم ها و خاطره هايي كه بايد از ياد بروند.

Posted by Saghariii at 5:59 PM

سه شنبه, 2 مهر 1392

همیشه هم ناامید شدن و دست کشیدن بد نیست. معنی اش این نیست که کم آورده ای و شکست خورده ای. گاهی اوقات اگر بیشتر بمانی از خودت دست کشیده ای. بعضی وقت ها باید از بعضی چیزها و بعضی آدم ها دست کشید. دست کشید و رفت ... و آنها را پشت سر گذاشت.

Posted by Saghariii at 6:23 AM

دوشنبه, 1 مهر 1392

تنهایی به کافه رفتن در عین حال که حس تنهایی را به آدم می دهد یک چیزهای جالبی هم دارد. اینکه حواست به آدم های دیگر هست. چند گروه را می بینی. اول آدمهایی که مثل خودت تنها نشسته اند. دوم آدمهایی که دو نفره هستند. سوم همکار های دو نفره. چهارم گروه های بیشتر از دو نفر. بعضی ها تنها می آیند با موبایل٬ لپ تاپ٬ آی پد یا روزنامه شان مشغول می شوند. بعضی هایشان همین طور که مشغول موبایل٬ روزنامه٬ ... هستند هر از گاهی سرشان را بالا می آورند و به دیگران نگاهی می کنند یا از پنجره به بیرون خیره می شوند. از حالتی که صورتشان به خودش می گیرد٬ از خط های صورتشان می توانی بفهمی که دارند به چه چیزی فکر می کنند. اینکه خوب هست یا دلشان برای آن نفر دومی که همراهشان می توانست باشد تنگ شده. آنهایی که پیداست همکار هستند٬ اصلا ساکت نیستند. تمام مدت حرف می زنند و گاهی یکی شان به آن یکی اصلا وقت حرف زدن نمی دهد. بعضی از دو نفره ها از یک نفره ها ساکت ترند. دو نفر٬ دو دوست٬ دو عاشق٬ دو همدم٬ ... کنار هم یا روبروی هم می نشینند و چیزی نمی گویند. بعضی هایشان سکوتشان قشنگ است. انگار می دانند در سر آن یکی چه می گذرد٬ مثلا هر از گاهی با یک لمس کوچک روی دستان طرف به او فقط یادآوری می کنند که کنارش هستند. یک طوری بالاخره نشان می دهند که شاید در سکوت ولی از بودن در کنار او دارند لذت می برند. ولی بعضی ها هیچ چیزی نمی گویند٬ بهم نگاه نمی کنند٬ همدیگر را لمس نمی کنند٬ از غذای یکدیگر نمی خورند٬ .... و انگار دو غریبه فقط روبروی هم می نشینند. یکی از مقصرین این قضیه جز خود آدم ها٬ تکنولوژیست. بعضی ها همه اش سرشان با تلفنشان گرم است. این گروه از آدمهای دو نفره به نظرم دردناک ترند. اینکه می بینم دو نفر که عاشق و معشوق و دوست٬ ... هستند چرا هیچ حرفی برای زدن با یکدیگر ندارند. چرا دو ساعت روبروی هم می نشینند و هیچ حرکتی نمی کنند. حتی وقتی غذای یا قهوه شان می آید نگاهشان به هم گره نمی خورد. لبخندی رد و بدل نمی شود. غذایشان را بی آنکه در مورد مزه اش٬ بی آنکه در مورد قیافه اش حرف بزنند٬ بی احساس در دهانشان می گذارند. حتی گاهی به غذایشان هم نگاه نمی کنند چون چشمشان به تلفنشان است. آدم باید غذا خوردن را لمس کند. بعضی غذاها باید وقتی قاشق/ چنگال را در دهانت می گذاری٬ چشمانت را ببندی. همه ی حس هایت را درون حس چشایی ات جمع کنی و طمع غذا و حسش را درک کنی. با شریکت آن را تقسیم کنی. در مورد طعم غذایش بپرسی. اینکه می گویند موقع غذا خوردن آدم ها نباید حرف بزنند به نظر من عجیب است. اصلا آدم اگر در مورد غذایش حرف نزند که نمی شود. یا اگر یک تعریف خوب داشته باشد موقع ی غذا٬ غذا را لذیذ تر می کنید. به نظر من موقع غذا خوردن٬ نوشیدن٬ دور هم بودن باید تلفن همراه یا اینترنت را قطع کرد. به اندازه ی کافی همه مان درگیر زندگی روزمره با اینترنت هستیم. می شود یرای چند ساعتی آن را خاموش کرد و از هم نشینی با عزیزان لذت برد. همیشه فکر می کنم که حیف این ساعت هاست. این لحظه ها که در کنار هم هستیم و از وجود هم لذت نمی بریم. باید همه از هر لحظه اش استفاده کنیم. زندگی خبر نمی دهد٬ یک دفعه تغییر می کند و آن وقت شاید حسرت یک لحظه نشستن و غذا خوردن با بعضیا را برای همیشه به دلمان بگذارد.

Posted by Saghariii at 4:36 AM

شنبه, 30 شهريور 1392

غصه که نه٬ ولی درد است. که گاهی می پیچد حوالی آدم ها.
حوالی تنشان٬ جسمشان و از همه بدتر روحشان.
می پیچد آن حوالی و انرژی را٬ شادی را٬ بودن را٬ حواس را می گیرد.
باید جنگید٬ باید جلویش را گرفت وگرنه او کاملا می پیچد و در آغوشت می گیرد و بعدش دیگر به این راحتی٬ راه فراری نیست.

Posted by Saghariii at 6:32 AM

پنجشنبه, 28 شهريور 1392

آدمها مثل کتاب هستند. برای آنکه بشناسیِ شان باید آنها را لمس کنی٬ بو کنی٬ ورق بزنی و هر صفحه را با دقت بخوانی٬ زمزمه کنی٬ چند ساعتی٬ چند روزی را به هر صفحه فکر کنی و درک کنی. اگر آن کتاب را دوست داشتی همیشه در اطرافت نگهش داری و چند روزی یک بار با دیدنش لبخند بزنی و هر از چند مدتی دوباره آن را برداری و بخوانی. و دوباره از خواندنش لذت ببری. اگر هم دوست نداشتی باز هم چیزی عوض نمی شود٬ یک کتاب جدید خوانده ای٬ چیزهای جدید یاد گرفته ای ولی خوب٬ جزء کتاب های مورد علاقه ات نیست و شاید دیگر هیچ وقت نخوانی اش.

Posted by Saghariii at 8:58 AM

چهارشنبه, 27 شهريور 1392

در اینکه آدم نمی شود هر کاری بکند و در آخر بگوید ببخشید که شکی نیست. ولی گاهی آدم می تواند بجای پا فشاری روی حرف یا کاری که می کند٬ کمی فکر کند و متوجه بشود که حرفش یا کارش اشتباه هست. بجای لج کردن و اینکه بخواهد نشان دهد هیچ وقت اشتباه نمی کند٬ می تواند فقط٬ فقط٬ یک معذرت خواهی کوچک کند. قبول کند که اشتباه کرده است. این معذرت خواهی چیزی از کسی کم نمی کند٬ غرور کسی را همه لکه دار نمی کند٬ کار را هم درست نمی کند٬ ولی می تواند طرف یا طرفین مقابل را آرام کند و آرامش را برقرار کند. این کمترین کاریست که آدم وقی کار اشتباهی می کند یا حرف اشتباهی می زند٬ می تواند انجام دهد.

Posted by Saghariii at 10:26 AM

سه شنبه, 26 شهريور 1392

آنهایی که می بینید یک دفعه فرو می ریزند.
آنها صبر داشتند.
صبر کردند.
هی چیزی نگفتند.
خودشان را آرام کردند.
دلشان که شکست٬
شب ها آرام روی بالش اشک ریختند.
دلتنگ که شدند٬
خودشان را بغل کردند.
خسته که شدند٬
به خودشان امید دادند.
آنها روزها٬
ماه ها٬
سال ها٬
خودشان را کنترل کردند.
دم نزدند٬
سخنی نگفتند٬
گله ای نکردند.
آنها بالاخره٬
بعد از این همه مدت٬
یک دفعه٬
ریختند.

آنها٬
حتی گاهی٬
ریختنشان هم آرام است.
که نکند٬
کسی را بیآزارد.

Posted by Saghariii at 7:14 AM

دوشنبه, 25 شهريور 1392

شاید یک روزی٬ یک جایی٬ یک اشتباهی ...

ده سال هست که طلاق گرفتم و دیگه تو هیچ رابطه ای نرفتم.
- چرا ؟
چون دوستش دارم هنوز.
- خوب چرا طلاق گرفتی ؟‌
چون اون موقع دوستش نداشتم.

Posted by Saghariii at 11:08 AM

جمعه, 22 شهريور 1392

آدم ها را براي آن كسي كه هستند دوست بداريم نه براي آن كسي كه ما مي خواهيم باشند.

Posted by Saghariii at 6:49 PM

چهارشنبه, 20 شهريور 1392

وقتی عصبانی هستید قبل از که حرفی بزنید٬ فکر کنید٬ فقط چند ثانیه٬ چون رد پای بعضی حرف ها هیچ وقت پاک نمیشود٬ هیچ وقت.

Posted by Saghariii at 7:07 AM

سه شنبه, 19 شهريور 1392

-از خودت بگو، از خودت و روزهايي كه من نيستم؟
وقتي تو نيستي ... من هم نيستم ...

Posted by Saghariii at 5:30 PM

شنبه, 16 شهريور 1392

آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را به زبان نمی آورد٬ نه که نخواهد٬ نه که نشود٬ نمی تواند. انگار که حرفها در دهانش قفل شده باشند. همان جا می مانند. همین حرفها بعد از مدتی بغض می شوند و گیر می کنند در گلو. طوری که نفس را به شماره می اندازند. آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را پیش خودش نگه می دارد. چون توان گفتنشان را ندارد. چون گوش شنیدنشان را پیدا نمی کند. این حرفها وقتی می مانند و بغض می شوند٬ جایشان خیلی درد می گیرد. خیلی ...

Posted by Saghariii at 3:06 PM

پنجشنبه, 14 شهريور 1392

بعضیا هم هستن که تو زندگیتون هیچ کار خاصی نمی کنن٬ فقط دقت می کنن.

Posted by Saghariii at 8:53 AM

چهارشنبه, 13 شهريور 1392

- آقای آمریکا یک سوالی که برای ما و بینندگان عزیزمون پیش اومده این هست که : اصلا کلا به شما چه ؟
-- به ما خیلی ربط دارد ما بزرگترین و بودون ترین و با فهم ترین کشور دنیا هستیم.
- می شود برای ما توضیح بدهید دقیقا چطور به یک همچین نتیجه ای رسیده اید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم. قدرتمند ترین کشور دنیا.
- آیا شما خودتان جز اولین کشورهایی نبوده اید که از سلاح هسته ای در دو جنگ استفاده کرده اید ؟
-- چرا ولی لازم بوده است. ما هر کاری می کنیم درست است.
- خوب حالا شاید اینها هم به نظرشان کارشان درست بوده و در کشورشان از سلاح شیمیایی استفاده کردند٬ تازه هنوز هم ۱۰۰٪ مشخص نیست که استفاده شده است یا خیر.
-- بیخود می کنند٬ اینها آدم های بی گناه را اینطوری کشتند. ما باید برویم آنجا دو سه تا٫ حداقل بمب بندازیم تا بفهمن دیگه نکنن.
- بعد در اون دو سه تا بمب شما آدمهای بی گناه دیگر نمی میرند؟
-- نه ما اصولا با مردم عادی و زنان و بچه ها کاری نداریم. ما هر که را می کشیم بد هست.
- چطور می توانید مطمئن باشید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم.
- خوب اینها الان توی کشورشون جنگ هست و چند میلیون نفر آواره شدند و چند صد هزار نفر مرده اند٬ اگر شما جنگ راه بیندازید که بدتر می شود!
-- نه٬ همه چیز درست می شود. ما کارمان درست است.
- الان افغانستان و عراق درست شده است ؟ مشکلشان حل شده است ؟
-- به نظر ما که همه چیز خوب است.
- آقای آمریکا بعد شما فکر نمی کنید که اینطوری ممکن هست چند درصد جنگ جهانی سوم راه بیفتد ؟ با وجود کشورهایی که با شما مخالف هستند ؟
-- آنها را هم تنبیه می کنیم. ما کلا هر که را بخواهیم تنبیه می کنیم.
- تا حالا کسی به شما گفته است گُ ه بخورید؟
-- ...

و در اینجا بخاطر استفاده از سلاح شیمیایی در ستاد خبرگزاری ما٬ ارتباط قطع شد.

Posted by Saghariii at 10:03 AM

سه شنبه, 12 شهريور 1392

یک سری خاطره ها همیشه گوشه ی ذهن آدم می مانند و هر وقت که دلشان بخواهد پررنگ می شوند. فرقی نمی کند خاطره ی شیرین یا خاطره ی تلخ. یک سری آدمها در زندگی آدم بودند و یا هستند که کل وجودشان تلخ بوده و هست و شاید خواهد بود. این خاطرات چیزهایی را یادت می آورند که شاید مدت ها سعی می کردی فراموش کنی. یادت می آید چقدر اشتباه کردی و نمی دیدی٬ یادت می آید چقدر اذیت می شدی و نمی فهمیدی٬ یادت می آید چقدر درد کشیدی و سکوت کردی و یادت می آید بخاطر کسی که اینقدر تلخ بوده چقدر عزیزانی را در اطرافت رنجاندی.

اینجور آدمها حتی خاطرات شرینشان هم تلخ هست و چند خط به پیشانی آدم می آورد.

Posted by Saghariii at 7:27 AM

پنجشنبه, 7 شهريور 1392

آرام مي گيرد دلم در شهري كه نفس توست.

Posted by Saghariii at 10:39 AM

سه شنبه, 5 شهريور 1392

گاهي با ديدن لبخند يك نفر همه ي مشكلات محو مي شود ...

Posted by Saghariii at 6:01 PM

دوشنبه, 4 شهريور 1392

ببین دارند فراموش می کنند خوبی ها را٬ حالا دیگر فقط بدی هاست که یادشان می ماند.

Posted by Saghariii at 8:45 AM

جمعه, 1 شهريور 1392

مشکل از اونجا شروع شد که هر کسی فکر کرد اونی که خودش میگه درست هست و حق با خودش هست.

Posted by Saghariii at 4:28 PM

چهارشنبه, 30 مرداد 1392

بعضی آدم ها را گاهی باید بوسید و گذاشت کنار ...

پ.ن : بعضی ها را هم نبوسیده باید گذاشت کنار ...

Posted by Saghariii at 7:10 PM

سه شنبه, 29 مرداد 1392

کاش زندگی هم موسیقی متن داشت. مثلا صبحت با یک آهنگ زیبا و آرام و دلنواز شروع شود. وقتی خوشحال در آشپزخانه مشغول آشپزی کردن هستی٬ یک آهنگ دوست داشتنی که نه خیلی ملایم باشد نه تند شروع شود. تا همزمان وقتی داری مایه ی کیک را بهم می زنی کمی برای خودت آرام برقصی. یا وقتی موقع ناهار یا شام می شود٬ یک آهنگ آرام و دلچسب شروع شود. که شام یا ناهار را دوست داشتنی تر بکند. یا وقتی آن کسی که باید را می بوسی یک آهنگ که متن شعرش در زمینه ی عشق و دوست داشتن و پایان خوش باشد٬ پخش شود و تو غرق در دنیای فانتزی بوسه و موسیقی متن شوی. یا وقتی ناراحت و غمگین هستی آهنگ هایی پخش شود که نه ناراحت ترت می کند نه اعصابت را از آنچه هست خراب تر می کند. آهنگ هایی که بتواند آرامت کند. یا وقتی می خواهی بنشینی برای خودت گریه کنی٬ آهنگی پخش شود که متنش همه ی حرف های دلت باشد تا دلت زودتر خالی شود. یا مثلا وقتی از دست کسی عصبانی هست آهنگی پخش شود که متنش به طرف یادآوری کند که چقدر تو را عصبانی کرده است. دنیای من٬ در ذهنم٬ یک وقتهایی٬ نه همیشه٬ فقط یک وقتهایی واقعا اینطوری می شود. ولی اگر تمام مدت زندگی٬ موسیقی متن داشت که خودش می دانست کی و کجا و در چه لحظه ای شروع و تمام شود٬ عالی بود.

Posted by Saghariii at 8:42 AM

وقت هایی که قرار است خوابد نبرد. همه صداها را هم قطع کنی با میلیون ها صدایی که در ذهنت هستند هیچ کاری نمی توانی بکنی. هیچ کاری ... هیچ و هیچ ... تو محکوم می شوی به بیدار ماندن و شنیدن ...

Posted by Saghariii at 2:03 AM

دوشنبه, 28 مرداد 1392

او رفته. حالا ديگر چه فرقي مي كند كه گلدان شمعداني روي طاقچه باشد يا كنار ورودي خانه ...

Posted by Saghariii at 8:11 PM

يكشنبه, 27 مرداد 1392

آدم یک روز صبح یک دفعه از خواب بیدار می شود و می بیند که گم شده است.

در خودش٬
در زندگی اش٬
در نوشته هایش٬
از همه مهم تر در تنهایی اش.

دلش می خواهد همه چیز را٬ لباس ها٬ نوشته ها٬ عکس ها٬ دوست ها٬ ... را جمع کند بگذارد در یک چمدان قدیمی زیر تخت. شاید هم در انباری. یک جایی که دستش هم بهشان نرسد. بعد برود برای خودش بگردد و از نو شروع کند. انگار تازه متولد شده باشد. قدم بزند٬ مغازه ها را ببیند٬ داخل مغازه ها برود و بلند سلام کند. چند تا سوال کند٬ مثلا که از این قرمز هم دارین ؟ از اون سایز فلان دارین ؟ بعد با لبخند از مغازه بیرون بیاید. قدم زنان به پارک برود٬ بستنی قیفی بخرد و همینطور که قدم می زند بستنی اش را لیس بزند. کنار دریاچه بنشیند٬ کفشش را در بیاورد٬ پایش را در آب بزند. همانطوری دراز بکشد. چشمانش را ببندد. بگذارد دیگر هر چه در وجودش هست از پاهایش برود در دریاچه. گم شود برای خودش. آدم بعضی وقتها دلش می خواهد اصلا پیدا نشود. همانطوری تا هر وقت خواست گم بماند.

Posted by Saghariii at 4:00 PM

جمعه, 25 مرداد 1392

پ.ن : هر وقت از ادد کردن همه ی لیست دوستهای من تو فیسبوک خسته شدی برو به زندگیت برس. :)

Posted by Saghariii at 2:03 PM

پنجشنبه, 24 مرداد 1392

تو در شهر نیستی و همه جا دلگیر شده است.
جایت خالیست.
می دانی کجا از همه جا بیشتر ؟
در تخت٬ این تختخواب بدون تو وسعتش زیاد می شود.
انگار انتها ندارد.
شبها سرم را روی بالشت می گذارم.
از شب ها هم بگویم ؟
این شب ها بدون تو صبح نمی شود.
بگذار از صبح ها هم بگویم.
این صبح ها هم بدون تو شب نمی شود.
هیچ غذایی آن طمعی که باید را نمی دهد.
دیگر هیچ جایی در شهر زیبا نیست.
هیچ کاری بدون تو هیجان انگیز نیست.

این دل٬ تنگ است. خیلی هم دلتنگ است.

Posted by Saghariii at 6:26 PM

دوشنبه, 21 مرداد 1392

بعضی چیزها هست که هیچ وقت به آنها عادت نمی کنی٬ فقط از گفتنشان خسته می شوی ... همین

Posted by Saghariii at 12:54 PM

يكشنبه, 20 مرداد 1392

دلتنگی از یک جایی شروع می شود
از یک آه٬
از یک ضربه انگشت روی پا٬
از کشیدن دست روی لبه ی مبل٬
از چند چروک روی پیشانی.
بعد حرکت می کند٬
آرام آرام٬
در خون جریان پیدا می کند.
در همه ی بدن حرکت می کند٬
در پاها٬
در دستها٬
در سر و متمرکز می شود دور قلب.
بعد جمع می شود٬
دور قلب جمع می شود٬
آنقدر که با هر ضربان قلب دلتنگی حس می شود.
در ریه نفوذ پیدا می کند٬
آنقدر که با هر نفس ضربه ای می زند.
دلتنگی چیزی نیست که فراموش شود٬
از بین برود
یا تمام شود.

دلتنگی از آدمی به آدم دیگر منتقل می شود.

Posted by Saghariii at 5:43 PM

جمعه, 18 مرداد 1392

آدمها از تنهايي نمي ميرند ولي از دلتنگي چرا ...

Posted by Saghariii at 6:10 PM

سه شنبه, 15 مرداد 1392

اين فاصله هاي لعنتي، كه نه كم مي شوند نه تمام مي شوند.
فقط هي دوري ها را يادآوريت مي كنند.

Posted by Saghariii at 8:27 PM

چهارشنبه, 9 مرداد 1392

چمدان پیچیدن یکی از کارهای عجیب دنیاست. وقتی می خواهی بروی پیش عزیز یا عزیزانت٬ لذت بخش ترین کار دنیاست و وقتی می خواهی از پش آنها بروی یا یکی از عزیزانت از پیشت برود٬ زجرآورترین کار دنیاست.

Posted by Saghariii at 9:45 PM

وقتی آشپزی می کنی بیاد از پشت دست بندازه دور کمرت و گردنت رو بوس کنه

Posted by Saghariii at 12:19 PM

پنجشنبه, 3 مرداد 1392

بعضي وقت ها فداكاري بعضي از آدمها اينقدر زياد و بزرگ هست كه هيچ جمله اي، هيچ حرفي، هيچ كاري نمي تونه جبران اين همه زحمت و فداكاري باشه. شما دو نفر عزيزترين و بهترينيد هم واسه من هم سحر هم سمن، شما كه همه عشق و جووني و خوشي و زندگيتون رو بخاطر ما و براي ما گذاشتين. شما كه با اينكه من و سحر الان كيلومترها دوريم ازتون و بزرگ شديم و ازدواج كرديم بازم هميشه نگرانمونين و به فكرمونين و از راه دور هر كاري كه از دستتون بر مياد برامون انجام ميدين. اينقدر قلبتون بزرگ هست و مهربونيد كه شوهرامون هم واستون شدن بچه هاتون و همون قدر كه نگران ما هستين نگران سعيد و احسان هم هستين. شما دو نفر به ما عشق رو ياد دادين، زندگي رو ياد دادين، مهربوني رو ياد دادين، خوبي رو ياد دادين و راه زندگي رو نشونمون دادين. هر چقدر بگم بازم كم هست ... دوستتون داريم از صميم قلبمون و اميدواريم هميشه لبتون خندون باشه و تنتون سالم و سايتون بالاي سر ما. سي و هفتمين سالگرد ازدواجتون مبارك باشه بهترين ها

Posted by Saghariii at 4:26 AM

يكشنبه, 23 تير 1392

شعور از آنچه فكر مي كنيد به شما نزديك تر است.

Posted by Saghariii at 6:48 PM

يكشنبه, 16 تير 1392

آدم ها گاهي آنقدر به راحتي همه چيز را فراموش مي كنند، كه تو شك مي كني كه شايد آن چيزها اصلا وجود نداشته اند.
جز در خيال تو ...

Posted by Saghariii at 8:20 PM

شنبه, 15 تير 1392

وقتی تو هستی٬ ساعت ها زود می گذرند و صبح٬ زود شب می شود.
اما امان از وقتی که تو نیستی ...
این ثانیه ها٬ این دقیقه ها٬ این ثانیه ها نمی گذرند ...
هر ساعت٬ یک روز
هر روز٬ چند روز ...

Posted by Saghariii at 6:18 PM

چهارشنبه, 12 تير 1392

عطر نرگس که می پیچه تو خونه ...

Posted by Saghariii at 12:47 PM

سه شنبه, 11 تير 1392

فقط «تو» می توانی آرامم کنی ...

Posted by Saghariii at 6:24 PM

خورشید٬ آسمان آبی٬ نسیم خنک٬ یک لیوان چای٬ در حال نوشتن ... هومممم

Posted by Saghariii at 6:28 AM

دوشنبه, 10 تير 1392

چطوری می شود آدم یک فیلم را ببیند بدون آنکه در آن فرو رود‌ ؟ بدون آنکه با شخصیت ها بخندد٬ با آنها گریه کند و وقتی فیلم تمام می شود بلند شود و برود دنبال زندگی خودش ؟ برای من عجیب است. من تا ساعتها به فیلم فکر می کنم٬ به تک تک شخصیت ها٬ کارها٬ حرف ها٬ احساس ها. بستگی به فیلم دارد گاهی شاید حتی چند روز فیلم من را درگیر خودش کند و نتوانم از فکرش بیرون بیایم. بعضی فیلم ها خیلی ناراحتم می کند٬ حتی شاید بیشتر از شخصیت های اصلی اشک بریزم. با بعضی فیلم ها می خندم٬ بلند بلند. هیجان زده می شوم٬ شاد می شوم٬ ناراحت می شوم و عصبانی می شوم. یکی از شخصیت های فیلم را می گیرم و برای مدت زمانی که فیلم را می بینم جای او را می گیرم. فقط فرق من با شخصیت فیلم این است که شخصیت فیلم بعد از که فیلم تمام شد دنبال زندگی اش می رود ولی من تازه چند ساعتی٬ چند روزی بعد از تمام شدنش درگیری فکری دارم. شاید برای خیلی ها خنده دار باشد ولی خوب این منم و شاید خیلی های دیگر ...

Posted by Saghariii at 5:19 PM

يكشنبه, 9 تير 1392

هوای سرد٬ کنار بخاری٬ عطر تن تو٬ سرت را که گذاشته ای روی پایم و به خواب رفته ای.
نفس عمیق٬ لبخندی از لبخندت وقتی آرام و بچه گانه خوابیده ای ...
وقتی خوشبختی در خونم می دود ...
وقتی بودنت دلتنگی های دیگر را کم می کند ...
وقتی آرامشت٬ آرامم می کند ...
تو الهه آرامشم شدی ...

Posted by Saghariii at 11:19 AM

شنبه, 8 تير 1392

بعضی وقت ها بعضی حرف ها را نباید زد. باید سکوت کرد. باید گوش کرد٬ نگاه کرد و گذشت و فراموش کرد ...

Posted by Saghariii at 12:46 PM

جمعه, 7 تير 1392

بعضی آدمها٬ همان هایی که خیلی محکم هستند.
آنها هم می شکنند.
آرام و محکم می شکنند.
گوشه ای٬ بی سر و صدا.
بی آنکه کسی بفهمد.
بی آنکه کسی ببیند.
می شکنند و دیگر ... ه ی چ ...

Posted by Saghariii at 5:35 PM

پنجشنبه, 6 تير 1392

یک استکان چای برای خودت میریزی.مینشینی کنار بخاری٬ پاهایت را دراز می کنی. لپ تاپت را روی پایت می گذرای. چشمانت را می بندی. نفس عمیق می کشی. صفحه ورد را جلویت باز می کنی. جمله های قبلیت را می خوانی. چند کلمه را عوض می کنی٬ یکی دو تا غلط پیدا می کنی٬ آنها را هم درست می کنی. می رسی به آخرین جمله. اینتر را می زنی و می روی سر خط ... | همین طوری جلویت می رود و می آید و تو محو تماشایش می شوی. نفس عمیق دیگری می کشی و انگشتانت را روی کلید ها می گذاری ...‌ | همچنان دارد چشمک می زند. لپ تاپت را می بندی٬ دراز می کشی٬ چشمانت را می بندی ... و در دنیایت غرق می شوی. دنیایی که نتوانستی آن را بنوبسی ولی می توانی ببینی ...

Posted by Saghariii at 5:32 PM

چهارشنبه, 5 تير 1392

دوستت دارم فقط حرف نیست٬ یک تعهد هست. به احساس٬ به قلب٬ به وجود ...

Posted by Saghariii at 5:53 PM

سه شنبه, 4 تير 1392

Sometimes it feels like there are so many things in this world we can't control: Earthquakes, floods, reality shows. But it's important to remember the things that we can .. Like forgiveness, kindness, fresh starts. Because the one thing that turns the worlds from lonely place to a beautiful place is love. Love in any of its forms. Love gives us hope. Hope gives us new life.

P.S : From New year's eve movie

Posted by Saghariii at 8:01 AM

دوشنبه, 3 تير 1392

صبح که از خانه بیرون می رود و تو خوابی٬ لبهایت را آرام ببوسد...

Posted by Saghariii at 5:01 AM

شنبه, 1 تير 1392

یک زمانی می رسد که آدم دیگر نه گریه می کند٬ نه ناله٬ نه سخنی می گوید. آن هم زمانیست که دلتنگی هایش به اوج می رسد.

Posted by Saghariii at 5:34 PM

جمعه, 31 خرداد 1392

آدم يك جايي يك دفعه تمام مي شود، مي رود.
آرام آرام از سطح زمين، از خاطره، از ياد و از دست مي رود.
نه حسش نه جسمش نه روحش نه حتي نگاه يا خنده اش.
مثل قطره اي باران، مثل ياري، مثل احساسي,... يك دفعه مي رود ...

Posted by Saghariii at 9:09 PM

سه شنبه, 14 خرداد 1392

دیگه واسه دور همی های خانوادگی باید یه جا وسط دنیا قرار بذاریم همه بیان تا بشه همدیگرو ببینیم ... بعد یه کشوری که با پاسپورت ایرونی هم بهمون راحت ویزا بده٬ با این وضع دلار واسه کسایی که ایران هستن هم خیلی گرون نباشه. مثلا میشه ۲ ماه دیگه٬ تایلند٬ پاتایا٬ سر کوچه پاتایا ۸- طبقه سوم. به صرف شادی کنون فامیلی
همه دور شدن از هم ...

Posted by Saghariii at 6:09 AM

يكشنبه, 12 خرداد 1392

وقتی حتی دیگر هیچ نظری در مورد انتخابات نداری ...
هیچ احساسی نداری ...
وقتی دیگر نه می خندی٬ نه گریه می کنی٬ نه هیجان زده می شوی ...
نه از نوشته های طنزآلود دیگران خنده ات می گیرد نه غصه ات می گیرد ...
حتی دیگر فکر هم نمی کنی که ممکن است چه کسی رییس جمهور شود ...
حتی نمی توانی یک خط یا یک جمله کوتاه در موردشان بگویی ...
وقتی دیگر جوهرش تمام می شود ... و سفید می ماند ...
و تو ... فقط نگاه می کنی

Posted by Saghariii at 4:00 PM

چهارشنبه, 8 خرداد 1392

دستت را که یواشکی می گیرد ...

Posted by Saghariii at 12:10 PM

جمعه, 3 خرداد 1392

بابا جونم روزت مبارک باشه بهترین :*

Posted by Saghariii at 1:11 PM

شنبه, 21 ارديبهشت 1392

همیشه باید یک جای کار بلنگد٬ انگار که نمی شود همه با هم٬ ما شوند.
انگار که بالاخره باید همیشه جای یک یا چند نفر خالی باشد ...

Posted by Saghariii at 8:10 PM

دوشنبه, 2 ارديبهشت 1392

قربون خدا بروم که یکهو وقتی انتظارش را نداری٬ وقتی فکر می کنی کسی تو را نمی فهمد٬ کسی نیست که تو را درک کند٬ کسی نیست که تو درکش کنی٬ کسی نیست که دوستش داشته باشی از ته دل٬ کسی نیست که دوستت داشته باشد از ته دل٬ کسی نیست که تکیه گاهت باشد٬ کسی نیست که دوستت باشد٬ کسی نیست که زندگیت باشد و وقتی حس می کنی کاملا تنهایی٬ یک دفعه یک نفر را سر راهت قرار می دهد٬ که زندگیت را شیرین می کند٬ خوشبختی را در آغوشت می آورد٬ لبخند را همیشگی روی لبت می نشاند٬ از وجودش٬ از لبخندش٬ از احساسش به تو انرژی می رسد.

Posted by Saghariii at 4:10 PM

يكشنبه, 1 ارديبهشت 1392

یک وقتهایی هست که نه حس نوشتن است٬ نه عکاسی کردن٬ نه آشپزی کردن ... این وقتها دلت هیچ کاری را نمی خواهد حتی سه کار مورد علاقه ات. می نشینی یک گوشه٬ پاهایت را جمع می کنی در آغوشت و فکر می کنی و فکر٬ فکر٬ فکر ...

Posted by Saghariii at 3:02 PM

جمعه, 30 فروردين 1392

می خواست که بداند برایش همه دنیاست٬ ولی نمی توانست. انگار که کلمات در زبانش نمی چرخیدند. رفت جلو و دستانش را گرفت و گونه اش را گاز کوچکی گرفت و خندید. او با لبخند و تعجب در صورتی که یک دستش را روی گونه اش می کشید نگاهش می کرد. چرخید و به سمت آشپزخانه رفت و گفت «ظرفهارو من می شورم٬ شام هم با من». او لبخندی زد و گفت «مرسی ولی خسته ای!». ولی جوابی نشنید. او می دانست که او هر وقت بخواهد بگوید دوستش دارد هول می شود و کاری در خانه انجام می دهد. اینکه دو کار خانه را همزمان انجام می داد با اینکه خسته بود٬ یعنی می خواست بگوید که چقدر دوستش دارد. او لبخندی زد و دستش را روی گونه اش کشید و همینطور که نگاهش می کرد چای برای هردویشان ریخت.

Posted by Saghariii at 8:32 AM

چهارشنبه, 28 فروردين 1392

بوسه های آرام و یواشکی کنار لب <3

Posted by Saghariii at 6:10 PM

پنجشنبه, 22 فروردين 1392

- وقتی کسی نشسته گوشه ی مبل٬ زانوانش را جمع کرده در آغوشش و سرش را کج گرفته و آرام آرام لیوان چایی اش را به لبش نزدیک می کند و یک در میان یک جرعه می نوشد. بدان که دلش گرفته حتی اگر لبخندی روی لبش باشد٬ حتی اگر چیزی نگوید و به تلویزیون نگاه کند. دلش می خواهد بیایی٬ دستت را دورش بیندازی٬ سرش را روی شانه ات بگذاری و سکوت کنی. از آن سکوت ها که کلی حرف دارد٬ از آن سکوت ها که آخرش آدم احساس می کند ساعت ها حرف زده و خالی شده٬ از آن سکوت ها که دلت را٬ وجودت را٬ روحت را آرام می کند.

Posted by Saghariii at 4:42 PM

شنبه, 17 فروردين 1392

تو در شعرهاي من و من در تو، حل مي شوم.
مثل يك عاشقانه، مثل يك آرزو، مثل يك لبخند.

Posted by Saghariii at 6:56 PM

پنجشنبه, 15 فروردين 1392

ببین٬ می خندیم ...
ببین٬ می خوانیم ...
ببین دنیا به ما می خندد ...
ببین حتی دیگر زیر باران نمی دویم٬ حتی دیگر چتر بر نمی داریم ...
ببین انگار که آسمان هم لبخند می زند گاهی٬ انگار که دارد با لبخندش ما را همراهی می کند ...
ببین حتی وقتی دیرمان می شود٬ دیگر نمی دویم٬ حتی باد هم٬ انگار که خودش می داند و با مسیرمان یکی می شود ...
ببین بودنت و بودنمان دنیا را می چرخاند ...

Posted by Saghariii at 5:51 PM

چهارشنبه, 14 فروردين 1392

صبح که بیدار می شوید٬ لبخند بزنید٬ هر چند شده به زور. باور کنید هم روی روحیه تان تاثیر خیلی مثبتی دارد هم باعث اتفاقات خوب می شود.

Posted by Saghariii at 4:02 PM

سه شنبه, 13 فروردين 1392

یواشکی نگاه کردنت٬
صد سال هم که بگذرد٬
به من می چسبد
<3

Posted by Saghariii at 12:54 PM

يكشنبه, 11 فروردين 1392

لحظه ها را در حسرت ديروزها و به اميد فرداها، هدر ندهيد ... زندگي همين لحظه هاست، همين با هم بودن هاست، نگاه هاست، خنديدن هاست، ...

Posted by Saghariii at 7:20 PM

جمعه, 2 فروردين 1392

هیچ دشمنی خطرناک تر از دوستِ حسود نیست ...

Posted by Saghariii at 6:46 PM

دوشنبه, 28 اسفند 1391

وقتي تو دلت بهار داره ميشه و سال داره نو ميشه ولي اينجا نه از بهار خبري هست، نه از سال نو ... وقتي تو دلت با همه عزيزانت دور هم، دور سفره هفت سين نشستين و گل ميگين و گل مي شنوين ولي اينجا خبري از دور هم بودن نيست ... سال نو همه مبارك، سالي لبريز از سلامتي و شادي و موفقيت واسه همه آرزو مي كنم و ايشالا كه هيچكسي دور از عزيزانش نباشه ...

Posted by Saghariii at 12:40 PM

پنجشنبه, 24 اسفند 1391

- علم بهتر است یا ثروت ؟
-- هیچ کدام٬ شعور!

Posted by Saghariii at 12:38 PM

شنبه, 19 اسفند 1391

نمی دونم این همه نفرت تو آدمها از کجا اومده ؟ همه به راحتی میگن از این متنفرم از اون متنفرم٬ پیج ساخته میشه از فلانی متنفرم و سریع هزاران نفر لایکش می کنن. چرا آدمها اینقدر راحت متنفر میشن از همدیگه ؟ از زندگی٬ از دوست داشتن٬ از عشق٬ از رابطه ها. کاش اینطوری نبود٬ تنفر یه حس خیلی بد هست که اینقدر که خود شخص رو اذیت می کنه کسی دیگه رو اذیت نمی کنه٬ کاش مثل آب خوردن از همدیگه متنفر نمی شدیم ... ای کاش

Posted by Saghariii at 9:58 AM

پنجشنبه, 17 اسفند 1391

یه آدمهایی تو زندگی آدم هستن که فکر کردن بهشون هم لبخند رو روی لب آدم میاره

Posted by Saghariii at 1:48 PM

پنجشنبه, 10 اسفند 1391

بعضی آدم ها بودنشان٬ لبخندشان٬ نگاهشان٬ آرامششان٬ ٬ وجودشان در زندگی آدم تاثیر خیلی بزرگی داره. احسان مرسی که به دنیا اومدی و دنیا رو برام قشنگ کردی٬ دوستت دارم٬ خودت می دونی چقدر برام عزیز هستی٬ برات بهترین آرزوهارو دارم و امیدوارم همیشه خوب و پرانرژی ( مثل الانت ) و لبت خندون و موفق باشی و سایت هم بالُی سرُم باشه D: تولدت مبارک عزیزترینم ♥ ♥ :****

Posted by Saghariii at 5:02 PM

چهارشنبه, 2 اسفند 1391

يك آرزوهايي را همان بهتر كه آدمها با خود به گور ببرند.

Posted by Saghariii at 5:07 PM

يكشنبه, 29 بهمن 1391

مشکل از آنهایی بود که فکر می کردند همه آدم هستند
مشکل از آنهایی بود که فکر کردند دنیا ارزش بدی ندارد
مشکل از آنهایی بود که گذشتند و بخشیدند و فراموش کردند
...
هومممم٬ مشکل از شما نبود٬ مشکل از آنها بود

Posted by Saghariii at 4:37 PM

شنبه, 28 بهمن 1391

هیچ وقت آدمها رو از خودتون نا امید نکنید٬ چون شما براشون یه کوهید و وقتی ازتون نا امید بشن٬ خورد میشن٬ خیلی خورد میشن ...
وقتی یکی بهتون تکیه می کنه یعنی شما براش همه چیز هستید٬ پشتش رو خالی نکنید چون میشکنه ...

Posted by Saghariii at 12:00 PM

جمعه, 27 بهمن 1391

شنيدن بعضي حرفها از بعضي آدمها خيلي درد دارد، خيلي ... انگار كه هر كلمه تكه اي از وجودتان را مي خراشاند ...

Posted by Saghariii at 3:13 PM

سه شنبه, 24 بهمن 1391

خستگی گاهی از یک جا شروع می شود٬ مثلا از انگشت کوچک پا٬ بعد از مدتی به بقیه انگشت های پا می رسد و کم کم از مچ پا بالا می آید به کمر که می رسد صبر می کند و نیمی به پای دیگر می رود این دفعه از ران ها شروع می کند و به انگشت کوچک می رسد و نیمه دیگر از کمر به بالا می رود از قفسه سینه رد می شود و به گردن و گوشها می رسد٬ اگر اینجا سعی نکنید خستگی را در کنید همچنان پیشروی می کند ولی آرام تر٬ کمی گولتان می زند و فکر می کنید که تمام شده ولی نه٬ خستگی دارد آرام آرام به بقیه جاها می رسد٬ وارد گونه هایتان می شود و لبها را در بر می گیرد و زیرکانه به چشم ها می رسد٬ یک دفعه همه خستگی را در چشمانتان حس می کنید٬ اینجاست که باید بدانید اگر هر چه سریعتر استراحت نکنید از این بدتر هم می شود و ناگهان به مغز و به همه سیستم عصبی تان یورش می برد ... و آنوقت یک دفعه همه چیز به هم می ریزد و شما باید سریعا خود را خاموش کرده و استراحت کنید وگرنه کل سیستم دچار اختلال های شدید می شود.

Posted by Saghariii at 4:09 PM

دوشنبه, 23 بهمن 1391

آدم بعضی وقتها دلش یک دوست باب یا ناباب٬ فرقی نمی کند٫ می خواهد که با او بنشیند و از شیرین کاری هایش بشنود حالا شاید هم گل بگوید و گل بشنود٬ بعد یکهو به ساعت نگاه کند ببیند صبح شده و بگوید پایه ای بریم صبحانه بخوریم٬ رفیق هم بدون هیچ حرف اضافه ای بگوید باشد و از خانه جیم شوید و بروید یک قهوه خانه خطرناک و یک املت مشتی با پیاز بزنید و بعدش هم چای سماوری بخورید و بعد قدم زنان به خانه برگردید و روزتان را با بوی پیاز و خواب آلودگی شروع کنید٬ آی می چسبد!

Posted by Saghariii at 3:05 PM

يكشنبه, 22 بهمن 1391

به آدمها بگویید دوستشان دارید٬ شاید دیر شود ...

Posted by Saghariii at 1:21 PM

شنبه, 21 بهمن 1391

بهتر قبل از هر شعار دادنی یکم فکر کنیم ببینیم شاید واقعا ما هم اگه تو اون شرایط قرار بگیریم چیکار می کردیم نه که فقط هی بگیم من بودم اینجوری٬ من بودم اونجوری ...

Posted by Saghariii at 2:27 PM

جمعه, 20 بهمن 1391

بلایی که بوی نون داغ سر احساسات آدم میاره٬ شکست عشقی نمیاره

Posted by Saghariii at 10:49 AM

پنجشنبه, 19 بهمن 1391

دارد با تلفن حرف می زند و من نگاهش می کنم٬ یک لحظه چشمش به من می افتد و خنده اش می گیرد٬ رویم را بر می گردانم و بعد از چند لحظه یواشکی دوباره نگاهش می کنم٬ از نگاه کردنش لذت می برم٬ نمی دانم این تجربه را داشته اید یا نه٬ اینکه یک نفر را اینقدر دوست داشته باشید که دلتان بخواهد ساعت ها نگاهش کنید٬ وقتی خوابیده دستتان را بگذارید زیر سرتان و آرامشش را نگاه کنید بعد آرام بوسش کنید و او همانطور که خواب است لبخند کوچکی روی لبانش بیاید٬ یا وقتی در خانه نیست لباسش را بو کنید٬ بوی تنش را دوست داشته باشید٬ وقتی کنارتان نشسته و دارید فیلم نگاه می کنید٬ یک دفعه دستش را بگذارد روی دستتان و شما کلا دیگر حواستان به فیلم نباشد و در دلتان غوغایی شود٬ وقتی دارد لباس می پوشد روی تخت دراز بکشید و نگاهش کنید٬ سربه سرش بگذارید٬ از خنده اش بخندید٬ از دردش٬‌ درد بکشید٬ از خوشحالیش٬ خوشحال تر شوید. یعنی به تمام معنا از وجودش٬ از حسش٬ از آرامشش٬ از بودنش لذت ببرید.

Posted by Saghariii at 12:19 PM

دوشنبه, 16 بهمن 1391

نشسته بود روی صندلی و به آتش شومینه خیره شده بود
داشت برایم شال گردن می بافت
یکی رو٬ یکی زیر٬ یکی رو٬ یکی زیر
نفس هایش با دستانش می آمدند و می رفتند٬ انگار داشت می رقصید
می دانست من یواشکی از پشت شیشه نگاهش می کنم ولی به روی خودش نمی آورد
از دور لرزش دستانش را دیدم و آه کشیدم٬ آن دستها را باید پرستید
همه عمرش زحمت کشیده بود٬ برای همه٬ جز خودش
سرش را چرخاند و به طرف جایی که من ایستاده بودم نگاه کرد
می دانستم مرا نمی بینید ولی کمی زانوانم را بیشتر خم کردم
لبخندی زد و زیر لب حرفی زد
مطمئن بودم دارد قربان صدقه می رود
همیشه دوست داشتم یواشکی نگاهش کنم و خودش می دانست
چند سال پیش گفته بود این کار را نکنم چون استرس می گیرد
ولی من گفته بودم که دوست دارم
و او مثل همیشه لبخند زده بود و بخاطر من دیگر چیزی نگفته بود
دوباره نگاهش کردم٬ یکی رو٬ یکی زیر٬ این شالگردن بهترین شالگردن همه زندگیم خواهد بود

Posted by Saghariii at 3:42 PM

يكشنبه, 15 بهمن 1391

همه روزها غروب جمعه می شود وقتی تو نیستی

Posted by Saghariii at 11:38 AM

شنبه, 14 بهمن 1391

آدم گاهی تکه ای از وجودش را جایی جا می گذارد٬ گوشه کمد٬ زیر بالش٬ میان اشک هایش٬ لابلای نوشته هایش و ... در دستان یک نفر

Posted by Saghariii at 12:36 PM

جمعه, 13 بهمن 1391

يك بوسه صبحگاهي مي تواند روز شما را كاملا عوض كند

Posted by Saghariii at 2:12 AM

دوشنبه, 9 بهمن 1391

همین که من اینجا باشم تو هم باشی٬ صدای نفس هایت٬ صدای خنده هایت٬ صدای ضربان قلبت٬ صدای بودنت باشد ... دنیا می شود بهترین

Posted by Saghariii at 2:25 PM

شنبه, 7 بهمن 1391

آدمهایی که دورند ولی بهت نزدیکند٬ آدمهایی که نزدیکند ولی ازت دورند ... دو ... ر ... ند ...

Posted by Saghariii at 10:02 AM

پنجشنبه, 5 بهمن 1391

بغض یک نفس است که گاهی دوست ندارد بالا بیاید٬ همانجا می ماند٬ می نشیند و هی بزرگ و بزرگ تر می شود

Posted by Saghariii at 10:58 AM

دوشنبه, 2 بهمن 1391

داف ناشتا٬ به دافی میگن که وقتی صبح زود هنوز چشم و چار شما باز نشده و شاید کمی کج و کوله هم هستید٬ خیلی شیک با موهای درست کرده و آرایش به قاعده و کفش پاشنه بلند و لباس قشنگ و بسیار تر و تمیز میاد میشینه جلوتون و باعث میشه شما چشماتون باز شه

Posted by Saghariii at 6:54 AM

يكشنبه, 1 بهمن 1391

قضاوت ... کاش ما آدمها می تونستیم زود قضاوت نکنیم ...

Posted by Saghariii at 9:59 AM

پنجشنبه, 28 دي 1391

دنیا هم لبخند می زند وقتی خنده هایت را ببیند ...

Posted by Saghariii at 3:29 PM

چهارشنبه, 27 دي 1391

تمام بودنش صرف گذشته و آینده شد٬ داشت ذره ذره آب می شد بی آنکه بداند همه بودنش در حالش هست ...

Posted by Saghariii at 4:28 PM

سه شنبه, 19 دي 1391

من و احسان و ماشين و جاده و يه آسمون پُرستاره ... از اين بهترم ميشه؟!

Posted by Saghariii at 8:23 AM

پنجشنبه, 14 دي 1391

یه آدمهایی تو زندگیت میان که فکر می کنی وقتی نبودن چطوری بدونشون داشتی زندگی می کردی٬ هم دوستت میشن٬ هم زندگیت میشن٬ هم همدمت میشن٬ هم رفیقت میشن٬ هم شریک زندگیت ...


پ.ن : احسان :X

Posted by Saghariii at 1:39 PM

يكشنبه, 10 دي 1391

انگار مغزش خالی شده بود
خالی از سکنه
انگار دیگر کسی دلش نمی خواست به ذهنش بیاید
کسی در نوشته هایش نمی آمد
دیگر نمی توانست بنویسد
دستانش می لرزید
باورش نمی شد
او باشد و کاغذی سفید

Posted by Saghariii at 4:05 PM

شنبه, 9 دي 1391

آدميست ديگر با هزاران درد، دلتنگي، تنهايي، شكست، موفقيت،... ولي با يك دل

Posted by Saghariii at 4:32 PM

جمعه, 8 دي 1391

بعضی وقتها دلت کودکانه هایت را می خواهد
اینکه سرت را بگذاری روی پای مادرت
مادرت با موهایت بازی کند
برایت قصه تعریف کند
با همه وجودت گوش دهی
غرق در آرامشش شوی
و تنها ترست
ترس از آخر قصه باشد

Posted by Saghariii at 1:02 PM

پنجشنبه, 7 دي 1391

گاهی دلت تنگ می شود
برای همه آنانی که هستند
برای همه آنانی که بودند
برای همه خودت که بودی٬ هستی٬ ... و شاید باشی

Posted by Saghariii at 12:59 PM

سه شنبه, 5 دي 1391

بعضی ها٬ بعضی چیزها دفن می شوند٬ زیر آوار خاطره ها

Posted by Saghariii at 6:26 AM

يكشنبه, 3 دي 1391

قدیم ها از پشت خنجر می زدند٬‌ اما این روزها می آیند روبرویت در چشمانت نگاه می کنند٬ می گویند و می خندند و همزمان خنجر را می زنند و بعد که شکایت می کنی لبخندی تحویلت می دهند و ... تمام ...

Posted by Saghariii at 6:35 PM

هیچ وقت از کسی متنفر نبودم و دلم نمی خواسته بمیره٬ ولی واقعا به نظرم کسایی که تجاوز می کنن باید بهشون تجاوز بشه تا بمیرن

Posted by Saghariii at 5:25 PM

جمعه, 1 دي 1391

شب یلدا٬ چهارشنبه سوری٬ عید٬ .. و این سری مراسم ها که میشه آدم اینجا دلش بیشتر میگیره٬ چون بیشتر حس می کنه که چقدر دور هست٬ چقدر تنهاست٬ بیشتر حس می کنه چقدر دلش تنگ شده واسه همه و همه این مراسم ها٬ واسه اینکه خاله٬ دایی٬ عمو٬ عمه٬ مامان بزرگها همه دور هم جمع بشن و گل بگن و گل بشنون٬ بچه ها یکم تو سر و کله هم بزنن. ما که اینجا شب یلدا نداشتیم٬ شب یلدای این طرف شش ماه دیگست٬ بعد حالا بگن خوب شما بگیرین٬ خوب آخه اصن حس و حالش نیست. حس و حال خیلی از مراسم ها نیست. همین سال نو٬ اینجا که هستی نه واسه کریسمس اینا هیجان داری چون خوب به تو چه که هیجان داشته باشی٬ نه عید خودت اون هیجان رو داره که تو ایران داشته٬ چون اصلا حال و هواش فرق می کنه٬ کلا اینجا حس نمی کنی سالت نو میشه٬ فقط می بینی که سال بقیه جدید میشه٬ تو هم سعی می کنی یکم هیجان داشته باشی ولی دریغ از یک ذره هیجان ... نمی دونم والا٬ حالا شاید ما پیریم٬ ما خسته ایم٬ ما ذوق نداریم٬ ولی ایران امکان نداشت شب یلدا باشه و هندونه نخورم٬ دیروز اصلا دوست نداشتم برم هندونه بخرم که بخورم٬ ما که یلدامون در نشد٬ ایشالا مال بقیه شده باشه.

Posted by Saghariii at 12:59 PM

پنجشنبه, 30 آذر 1391

سلام. من نمی خوام فردا دنیا تموم شه٬ در جریان باش. نقطه

Posted by Saghariii at 2:32 PM

شنبه, 25 آذر 1391

انگار گاهی٬
دردی می پیچد
حوالی دوست داشتن ها٬
حوالی احساس ها٬
حوالی رابطه ها٬
حوالی نگاه ها٬
درد می رود٬
ولی آن حوالی چیزی دیگر نیست
انگار که از اول نبوده

Posted by Saghariii at 4:00 PM

جمعه, 24 آذر 1391

بعضی ها یک دفعه می افتند نه از ارتفاع ... از چشم می افتند

Posted by Saghariii at 5:08 PM

پنجشنبه, 23 آذر 1391

بعضی ها هستن که ندیدیشون٬ندیده اینقدر به دلت می شینن که بعد از یکی دوبار مجازی باهاشون در ارتباط بودن احساس می کنی سالها می شناسیشون٬ بعضی ها هم هستن که هی می بینیشون ولی کلا اصلا به دلت نمی شینن٬ نمی تونی باهاشون ارتباط برقرار کنی و کلا هر دفعه که می بینیشون بعدش باید خودت رو خفه کنی

Posted by Saghariii at 2:35 PM

چهارشنبه, 22 آذر 1391

آنکس که خنده اش بر هر درد بی درمان دواست ...

Posted by Saghariii at 3:28 PM

سه شنبه, 21 آذر 1391

کاش آدمها وقتی دیگر نمی خواستند با هم باشند٬ یک دکمه می زدند و همه چیز تمام می شد٬ انگار که از اول هم نبوده٬ بعد دیگر هیچ چیز نمی ماند٬ همه چیز پاک می شد٬ نگاه ها٬ خنده ها٬ گریه ها٬ دردها و از همه مهم تر خاطره ها ...

پ.ن : فرقی نداره چه رابطه ای٬ دوستانه٬ عاشقانه٬ ... هر نوع رابطه ای

Posted by Saghariii at 4:06 PM

دوشنبه, 20 آذر 1391

خواب موجود خبیثی که وقتی قرار است بیاید٬ نمی آید و وقتی قرار نیست و نباید بیاید٬ می آید

Posted by Saghariii at 3:46 PM

يكشنبه, 19 آذر 1391

انگار ثانیه ها دلتنگی حالیشان نمی شود٬ هر چه بیشتر می گذرند تو را از من دورتر می کنند ...

Posted by Saghariii at 1:36 PM

شنبه, 18 آذر 1391

میروم به کافه
پشت همان میز همیشگی
روبروی صندلی تو
می نشینم
دو تا چای سفارش می دهم
و کیک مورد علاقه ات
و با خیالت چای می نوشم
یک چای دو نفره خیالی ...

Posted by Saghariii at 6:05 PM

جمعه, 17 آذر 1391

وقتی دلت خیلی تنگ باشه٬ چایی هم تو گلوت گیر می کنه ...

Posted by Saghariii at 5:48 PM

پنجشنبه, 16 آذر 1391

تعارف که نداریم جای خالی بعضی را هیچ کسی و هیچ چیزی پر نمی کند٬ همه چیز دلتنگی ات را برایش بیشتر می کند. می خواهی بخوابی٬ جای خالیش. می خواهی غذا بخوری٬ صندلی خالی اش. اینکه نیست وقتی آشپزی می کنی بیاید یکهویی گونه ات را٬ گردنت را ببوسد. ظرف که می شوری بیاید کمرت را بگیرد و لپت را گاز بگیرد.روی مبل که نشسته ای بیاید سرش را روی پایت بگذارد. اینکه صدای خنده اش را کنار گوشت نمی شنوی٬ خنده اش را که دنیا را بهت می دهد از نزدیک نمی بینی. این وسط باز باید خدا را شکر کرد که تکنولوژی هست و صدایش را می توانی بشنوی٬ ولی این هم جای خالی اش را کنارت پر نمی کند. دل تنگت را هم تنگ تر می کند.

خوب نمی شود٬ این دل تنگی تا نیاید٬ تا خنده اش را نبینی٬ تا دستانش را در دست نگیری٬ تا نبوسی اش خوب نمی شود.

Posted by Saghariii at 5:02 PM

چهارشنبه, 15 آذر 1391

خسته بود٬ مثل جاده ای که انتها نداشته باشد ... هر چه می رفت٬ نمی رسید ... خسته بود ...

Posted by Saghariii at 3:16 PM

سه شنبه, 14 آذر 1391

آدم ها بالاخره یک روزی٬ یک جایی٬ در یک لحظه تمام می شوند ...
نه که بمیرند٬ نه ...
جوهر احساسشان تمام می شود ...

Posted by Saghariii at 3:08 PM

دوشنبه, 13 آذر 1391

فکر کنید دیشب ساعت ۵ با بدبختی خوابتون برده باشه٬ صبح ساعت ۹ با سر درد شدید از خواب بیدار شدید چون از روز قبل تصمیم گرفته بودین امروز برید بیرون و به بعضی کاراتون برسید٬ بالاخره لباس می پوشید از خونه می رید بیرون٬ بارون اومده و هوا خیلی خوبه٬ نفس عمیق می کشید و لبخند می زنید٬ می خواید امروز روز خوبی باشه براتون٬ سر خیابون می رسید٬ یه ماشین با سرعت رد میشه و یه گودال که نمی دونید از کجا پیداش شده بود اونجاست و پر از آب٬ در نتیجه شما کاملا خیس میشید٬ سعی می کنید آرامش خودتون رو حفظ کنید بر می گردید خونه٬ لباس عوض می کنید و دوباره میرید بیرون٬ به زور لبخند می زنید و نفس عمیق می کشید٬ سر کوچه حواستون هست که اگه ماشین میاد کنار باشید آب روتون نریزه با خیال راحت دارید راه می رید موزیک مورد علاقتون رو هم گوش می دید٬ یهو نمی دونید از کجا دوباره پاتون خیس میشه چون یه ماشین از کنار پیاده رو با سرعت رد میشه و باز شما خیس میشید ولی این دفعه فقط از زانو به پایینتون خیس شده دیگه بر نمی گردید خونه و میگید عیبی نداره و همچنان سعی می کنید امروز رو واسه خودتون خوب کنید٬ هنوز چند دقیقه نگذشته بارون میاد٬ کمتر از ۲ ثانیه به حدی بارون تند میشه که شما تا چترتون رو در میارید تقریبا خیس شدید٬ به ایستگاه قطار می رسید بلیط می خرید و سوار قطاری میشید٬ تا می خواید بشینید پهلوتون تیر میکشه و خوب این درد چیزی نیست جز درد کلیه٬ مسکن همراتون نیست و الان دیگه نمی تونید هم برگردید خونه پس باید برید٬ روی صندلی نمی تونید درست بشینید و هی کج و کوله میشید٬ می رسید به مرکز شهر٬ پیاه می شید٬ کلیتون آروم شده٬ پس برنامتون رو انجام می دید. قصد داشتید برای اولین بار تنها برید سینما٬ با اینکه خیلی سختتون هست ولی سعی می کنید قولی که دیروز به خودتون دادید رو انجام بدید٬ می رید سینما٬ توی سالن اینقدر سرد هست که دندوناتون از سرما بهم می خوره٬ مخصوصا که لباستون هم خیس هست٬ فیلم تموم میشه میاید بیرون٬ می رید خرید کنید کارتتون کار نمی کنه٬ یه کارت دیگتون رو می دید و میرید به طرف بانک تا ببینید چرا کارتتون کار نمی کنه٬ بانک تعطیل هست و کارتون انجام نمیشه٬ در حالیکه کاملا اعصابتون دیگه خورد هست یک جمعیتی به طرفتون میان٬ سعی می کنید خودتون رو جمع کنید که نه به کسی تنه بزنید نه کسی به شما تنه بزنه٬ خوب یکی محکم بهتون تنه می زنه اینقدر که نزدیک بخورید زمین٬ یهو احساس می کنید یکی داره دست می کنه تو جیب عقب شلوارتون که موبایلتون اونجاست٬ بر می گردید میگید داری چیکار می کنید٬ که می بینید یکی داره از تو کیفتون یه چیزی بر می داره و سریع کیفتون رو محکم می گیرید و داد می زنید داری چیکار می کنی ؟ همون موقع صدای ماشین پلیس رو می شنوید و صدای دویدن چند نفر و بعد دویدن دزدها٬ پلیس به شما می رسه و یکیشون میگه چیزی از وسایلتون گم نشده و شما تو کیفتون رو نگاه می کنید و میگید نه و می فهمید که پلیس دنبالشون بوده و اینها در کمال پررویی وسطش می خواستن جیب شما رو هم بزنن٬ در حالی که شکه شدید و دست و پاتون می لرزه و اعصاب هم دیگه رسما اصلا ندارید می رید با سرعت به طرف ایستگاه قطار می رید تا برگردید خونه٬ تا می رسید٬ قطار هم می رسه و شما سریع می پرید تو قطار و خوشحال از اینکه حداقل قطار زود اومده٬ می شینید رو صندلی٬ درد کلیتون بیشتر شده و همینطوری که دارید خودتون رو آروم می کنید مانتیور جلو رو می بینید که بله قطار اصلا در ایستگاه خونه شما نمی ایسته یعنی اینکه قطار اشتباهی سوار شدید٬ دو ایستگاه قبل از خونتون می ایسته و شما باید اونجا پیاده بشید٬ پیاده میشید و صبر می کنید واسه یه قطار دیگه و باید ۳۵ دقیقه صبر کنید٬ تصمیم می گیرید با تاکسی برید٬ دوباره بارون شروع شده از ایستگاه میاید بیرون و می بینید هیچی تاکسی نیست٬ اعصابتون خورد هست و می خواید برسید خونه پس پیاده میاید با درد کلیه٬ لباس خیس٬ هوای بارونی٬ سردتون هست و با همه اینها حالا که رسیدید خونه باید خدا رو شکر کنید که اتفاقات بدتری براتون نیفتاده٬ بله :|


پ.ن : این یعنی اینکه امروز٬ روز شما نیست :|

Posted by Saghariii at 10:38 AM

شنبه, 11 آذر 1391

بعضی آدمها هیچ وقت عوض نمیشن٬ همیشه همون گُ ه ی که بودن می مونن

Posted by Saghariii at 10:59 AM

جمعه, 10 آذر 1391

هیچ وقت به هیچ کسی اینقدر تکیه نکنید که اگه یه روزی جا خالی داد بخورید زمین ... چون درد زمین خوردن یه طرف٬ درد نداشتنش یه چیز دیگست ...

Posted by Saghariii at 4:26 PM

پنجشنبه, 9 آذر 1391

هیچ چیزی جز تنهایی آدم رو قوی نمی کنه٬ هیچ چیزی هم جز تنهایی آدم رو ضعیف و شکننده نمی کنه ...

Posted by Saghariii at 4:55 PM

سه شنبه, 7 آذر 1391

کاش آدمها می فهمیدن دنیا ارزش بدی٬ دروغ گفتن٬ کینه داشتن٬ دو بهم زنی کردن٬ حسادت کردن٬ دو رو بودن رو نداره٬ ممکن امشب بخوابی و صبح بیدار نشی ... یه لحظه همه چی تموم میشه٬ همه رابطه ها٬ همه دوستی ها٬ همه چیز ... یه لحظه دیگه نیستی٬ پس بجای نفرت٬ دروغ٬ ... کاش همه همدیگرو دوست داشتن٬ یا حالا دوستم ندارن٬ نداشته باشن٬ کرم نریزن٬ مرض نداشته باشن٬ دو بهم زنی نکنن٬ بچسبن به زندگیشون٬ به دنیاشون٬ ... که تو یه چشم بهم زدن از دست میره ...

Posted by Saghariii at 10:32 AM

دوشنبه, 6 آذر 1391

:(

Posted by Saghariii at 5:39 PM

شنبه, 4 آذر 1391

می گفت دوستش دارد ولی ... گفتم همین ولی را که گفتی فهمیدم دوستش نداری٬ یا آنقدری که باید دوستش نداری. دوست داشتن این حرفها را ندارد٬ ولی و اما و اگر ندارد٬ آدم قلبش را در دستش می گیرد و می رود جلو ... به آخرش فکر نمی کند٬ به لحظه اش فکر می کند٬ به بودن کنارش ... سرش را پایین انداخت و گفت نه خوب من دوستش دارم اما ... و دیگر هیچ نگفت ...

Posted by Saghariii at 2:19 PM

چهارشنبه, 1 آذر 1391

چمدان او را می پیچید که بغضش گرفت ولی باید مثل همیشه بجای بغض٬ لبخند صورتش را می پوشاند٬ تا خواست اشکش سرازیر شود٬ دستش را روی چشمانش مالید و گفت : نمی دونم چرا اینقد چشمام می سوزه. و نفس عمیقی کشید٬ اگر اشکی هم ناخوداگاه سرازیر می شد تقصیر سوزش چشمانش بود٬ نفس عمیقی کشید٬ دستانش را روی صورتش کشید٬ با انگشتش زیر چشمانش را پاک کرد و لبخندی زد و گفت :‌ خوب دیگه چیا مونده ؟


پ.ن : خیلی از ماها٬ خیلی از خانمها٬ خیلی از مامان ها ...

Posted by Saghariii at 3:19 PM

دوشنبه, 29 آبان 1391

بعضی ها مثل سوهان روح هستند٬ از هر زمانی برای ساییدن روح و اعصاب و روان شما استفاده می کنند

Posted by Saghariii at 12:33 PM

جمعه, 26 آبان 1391

تو شدی باران و من شدم خاک ...
تو باشی٬ من سبز می شوم ...

Posted by Saghariii at 5:15 PM