شنبه, 3 آبان 1393

خدایا
می دونم تو هم خسته ای.
ولی خوب می خوای جمع کنیم و بریم ؟!
می خوای یه وقتی که حوصله داشتی برگردیم ؟
هوم ؟
یه وقتی که آدمها از بیماری نمیرن .
مردم رو هم اسید نریزن.
کسی رو اعدام نکنن.
تندروها الکی آدم نکشن.
کسی تفنگ برنداره راه بیفته آدم بکشه و ....
یه وقتی که همه سالم باشن٬ خوب باشن٬ از قشنگی دنیا لذت ببرن.
هوم ؟ نظرت چیه ؟

Posted by Saghariii at 10:00 AM

پنجشنبه, 17 مهر 1393

آدم ها به بعضي چيزها هيچ وقت عادت نمي كنند.
فقط خسته مي شوند.
از گفتنش
از بودنش
از غصه اش

چيزهايي مثل دوري.

Posted by Saghariii at 1:41 PM

چهارشنبه, 16 مهر 1393

همیشه دست به نوشتنم خوب است٬ ولی وقتی بحث جنگ می شود٬ وقتی مردمی دارند می میرند و چرایی ندارد. وقتی نوشتن یک جمله یا چند خط جان هیچ انسانی را نجات نمی دهد. آدم دست و دلش به نوشتن نمی رود. جنگ٬ جنگ است و آدم ها٬ آدم.
کاش می شد کاری کرد تا در هیچ جای دنیا٬ هیچ کودکی جنگ را نبیند٬ هیچ کودکی پدرش را در جنگ از دست ندهد٬ هیچ مادری مجبور به جنگیدن نشود٬ هیچ کسی عزیزانش را از دست ندهد٬ هیچ انسانی از خانه اش فراری نشود و هیچ مردمی مجبور به ترک وطنشان نشوند.
آدم لال می شود از این همه وحشی گری در این قرن به ظاهر ۲۱اُم و از آدم های به ظاهر متمدن.

Posted by Saghariii at 12:42 PM

پنجشنبه, 10 مهر 1393

مامان قشنگ ترینم تــــــولـــــــدت مــــــبــــــارک :*

Posted by Saghariii at 2:01 PM

چهارشنبه, 9 مهر 1393

بوی خانه
بوی دست پخت مادر که می پیچد
رسیدن پدر از سر کار
سر و کله زدن با خواهرها
پچ پچ های در گوشی با خواهرها
پیچاندن لُپ خواهر کوچک تر
حرف های خودمونی موقع ی ناهار

باز هم بگویم ؟ بس نیست ؟
اینها دلتنگیست. دلتنگی برای لحظه لحظه های گذشته.

Posted by Saghariii at 4:13 PM

سه شنبه, 8 مهر 1393

تو كه هستي
همه چيز سر جايش است
حتي گنجشك ها
هيچ چيزي بهانه ي نبودنت را نمي گيرد
حتي دل من

Posted by Saghariii at 6:01 PM

سه شنبه, 25 شهريور 1393

جایی از آسمان مال من است.

Posted by Saghariii at 2:14 PM

سه شنبه, 18 شهريور 1393

لیوان چای را برداشت
جرعه ای نوشید و لبش را گاز گرفت.
می دانست این آخرین چای است که با هم می نوشند.
لیوان را روی میز گذاشت.
دلش نمی خواست این لحظه بگذرد و تمام شود
- چاییت رو بخور٬ سرد شد.
دوباره لبش را گاز گرفت.
دستش را به طرف لیوان برد٫ او به بیرون نگاه می کرد٬ لیوان را انداخت و چای روی میز سرازیر شد.
- چیکار می کنی ؟
دستم خورد.
- دستمال بذار روش.
باشه. ببخشید.
- همیشه حواست پرت هست.
ببخشید. میشه یکم دیگه چای برام بریزی ؟
- حواست باشه این رو نریزی. و لیولن را برایش پر کرد.
نفس عمیقی کشید. چند دقیقه بیشتر می توانست در کنارش باشد.
بعد که می رفت باید چکار می کرد ؟!
- بخور چاییت رو.
بغضش را قورت داد و لیوان چای را برداشت.
همزمان که جرعه ای نوشید٬ قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد.

می دانست که او می رود و حتی یک لیوان دیگر هم نمی توانست او را نگهدارد.

Posted by Saghariii at 1:45 PM

دوشنبه, 3 شهريور 1393

يك چيزهايي يك دفعه تمام مي شود.
مثل صبر آدمها ...

Posted by Saghariii at 5:54 PM

دوشنبه, 20 مرداد 1393

آدم ها می میرند.
بعضی فحش می دهند.
بعضی جک می گویند.
بعضی لعنت می فرستند.
بعضی هیچ کاری نمی کنند.
و در این میان فقط

آدم های دیگری می میرند.

Posted by Saghariii at 12:19 PM

يكشنبه, 19 مرداد 1393

اینجا همه ثابت شده اند.
اینجا همه دلسوزند.
کسی نیست این حوالی که کاری کند.
اینجا همه شعار خیلی خوب می دهند.
زخم خیلی خوب می زنند.
هر کسی اینجا منطق خودش را دارد.
کلا منطق برای هر کسی یعنی حرفی که خودش با آن موافق است.
اینجا کسی کاری نمی کند.
آدم ها می میرند در جنگ
بعضی ها اشک می ریزند.
آدم ها می میرند از درد
بعضی ها اشک می ریزند.
آدم ها در سقوط هواپیما می میرند
بعضی ها اشک می ریزند.
بعضی ها فحش می دهند.
بعضی ها مزخرف می گویند.
بعضی ها چیزی نمی گویند.
تا اتفاق بعدی میفتد همه ی قبلی ها یادمان می رود.
و این وسط فقط

آدم ها هستند که بی گناه٬ بی دلیل می میرند.

Posted by Saghariii at 12:46 PM

پنجشنبه, 12 تير 1393

مي گفت
دلش جايي جا مانده.
يادش مي آمد.
يك روز صبح
به وقت دلتنگي
حوالي تنهايي
ميان غصه هايش
تو را ديد،
وقتي تو خنديدي،
همان لحظه،
دلش ميان خنده هايت جا ماند.

Posted by Saghariii at 11:08 AM

دوشنبه, 9 تير 1393

آرام جان تويي.
تو نيستي،
در من غوغايي به پاست.

Posted by Saghariii at 10:27 AM

يكشنبه, 8 تير 1393

دلتنگي را بايد به باد سپرد
تا شايد كمي دل آرام گيرد

Posted by Saghariii at 9:23 AM

پنجشنبه, 5 تير 1393

بیا و کمی بمان
بیا اینجا بنشین و گوش کن
به آواز پرندگان
به چهچه ی باد
به رقص ابر ها
بیا و چشمانت را ببند
فقط کمی بمان
کمی بخند
کمی فراموش کن
کمی لذت ببر

Posted by Saghariii at 7:03 AM

دوشنبه, 2 تير 1393

دلتنگتم.
دوست دارم برایت بگویم٬
بگویم که دلتنگیت توان نفس کشیدن را هم از من می گیرد.
اما چه بگویم ؟
از شب هایی که بی تو صبح می شود ؟
از روزهایی که بی تو شب می شود ؟
از لحظه هایی که خنده ی تو را ندارد ؟
از خانه ای که جای خالی تو را فریاد می زند ؟
از ثانیه هایی که بی تو ساعت ها می شود ؟

فقط خدا می داند که چقدر دلتنگم.

Posted by Saghariii at 6:56 AM

يكشنبه, 1 تير 1393

گاهی وقت ها باید ناپدید شد
میان همهمه ی دنیا
میان درگیری های زندگی
باید آخر جاده را نگاه کرد و رفت
رفت و ناپدید شد

Posted by Saghariii at 6:11 AM

پنجشنبه, 29 خرداد 1393

تو
همه ی دنیایی
وقتی تو نیستی
دیگر دنیایی نیست.

Posted by Saghariii at 8:55 AM

دوشنبه, 19 خرداد 1393

دلتنگی یعنی شب ها فكر كردن به خنده ات و لبخند زدن و مست شدن و با فکرت خواب رفتن.

Posted by Saghariii at 9:02 AM

جمعه, 9 خرداد 1393

نفس نيست.
نفس تو بودي،
كه نيستي.

Posted by Saghariii at 6:45 PM

دوشنبه, 29 ارديبهشت 1393

دلتنگی را نه می شود نوشت٬ نه می شود خواند
دلتنگی را می شود در بغض هایی که در جرعه ای چای می نوشی حس کرد
دلتنگی را می شود در جای خالی تو در تخت دید
دلتنگی را می شود از صبح هایی که بدون بوسه ی تو شروع می شود حس کرد
دلتنگی را می شود از ثانیه های بی تو بودن درد کشید.

Posted by Saghariii at 1:34 PM

جمعه, 26 ارديبهشت 1393

از روي مبل بلند شد
به طرف پنجره رفت
دستي به موهايش كشيد
دستش را روي گردنش كشيد
از پنجره به بيرون خيره شد

و همان موقع بود كه
از زندگي كردن دست كشيد

Posted by Saghariii at 6:32 PM

يكشنبه, 14 ارديبهشت 1393

می گفت :
اگر شبی دیدی چراغ ها روشن است
شمع ها خاموش
پنجره ها بسته
پرده ها کشیده
گل ها پژمرده
آشپزخانه بهم ریخته
حتی اگر من را هم دیدی٬
باور نکن٬
چون من مرده ام

Posted by Saghariii at 6:59 AM

شنبه, 13 ارديبهشت 1393

چرا دیگر دوستم نداری؟
- من همیشه دوستت دارم.
نه٬ نداری.
ـ چرا همچین فکری می کنی ؟
دیگر وقتی سرت شلوغ است به من مسج نمی دهی.
ـ خوب عزیزم٬ درگیر بودم٬ حواسم نبود.
قبلا هم درگیر می شدی و حواست بود.
بعد انگشتش را روی لبان او گذاشت و آرام زمزمه کرد‌ : هیس... دیگه چیزی نگو

Posted by Saghariii at 2:18 PM

جمعه, 12 ارديبهشت 1393

صبح زود بود
ما دو نفر بودیم
نشسته بودیم روی صندلی
باران آمد
حالا من تنها نشسته ام
دیگر صبح نیست.

Posted by Saghariii at 4:42 AM

دوشنبه, 8 ارديبهشت 1393

گذشته جائیست میان لحظه ها
گذشته٬
گاهی مثل یک زخم است
گاهی مثل یک آرزو
گاهی مثل یک خاطره
گاهی مثل یک آه
گاهی آنقدر دور که باورت نمی شود
و گاهی آنقدر نزدیک که می توانی لمسش کنی

Posted by Saghariii at 5:21 PM

يكشنبه, 7 ارديبهشت 1393

آخرش که چه٬ آخرش این داستان٬ داستان زندگیست.
آخرش یکی هست یکی نیست.
آخرش حتما کلاغ هم به خانه اش نمی رسد.
کسی نمی داند خانه ی کلاغ کجاس!
زندگی داستان کلی نیست.
زندگی هر کسی یک داستان است.
اینکه کلاغ کی و کجای داستان به خانه اش برسید دست خودمان است.
اینکه یکی باشد یکی نباشد٬ گاهی٬ دست ما هست.
اینکه داستان چطور آخرش تمام شود هم٬ اکثر وقت ها٬ دست ما هست.
اینکه آماده بنشینیم یکی بیاید بگوید آخر دوستان اینطور است یا نیست هم نمی شود.
بجای اینکه بنشینیم پایمان را روی پایمان بگذاریم یا روی تخت دراز بکشیم و گوش بدهیم که کسی از بودن یا نبودن ها٬ از شدن یا نشدن ها٬ از کلاغ ها و خانه ها٬ ... برایمان بگوید و بعد آخرش غصه بخوریم که ای کاش آخرش اینطور تمام نمی شد٬ بلند شویم و خودمان داستان را بسازیم. غُر زدن هیچ وقت آخر داستان را نمی سازد. تمام


Posted by Saghariii at 2:06 PM

شنبه, 6 ارديبهشت 1393

وقتی رفت همه چیز را با خودش نبرد
یک چمدان خاطره را جا گذاشت.

Posted by Saghariii at 2:01 PM

سه شنبه, 2 ارديبهشت 1393

ای کاش هنوز هم همه ی درد ها با بوسه ی مادر خوب می شد.

Posted by Saghariii at 7:29 AM

يكشنبه, 10 فروردين 1393

آدم های خیالی٬ دوستی های خیالی می سازند.

Posted by Saghariii at 3:49 PM

جمعه, 23 اسفند 1392

بعضی وقت ها ...
امان از آن بعضی وقت ها ...
که دوست داری همه ی زندگیت را جمع کنی و بگذاری درون یک صندوقچه.
صندوقچه را چال کنی و راه بیفتی و بروی ...
و دور شوی از همه جا ...
و فراموش کنی ...
همه ی گذشته را٬ همه ی حال را ...
و حتی هر لحظه از آینده را ...
می خواهی به یاد نیاوری هیچ کسی و هیچ چیزی را ...
می خواهی احساس کنی تنها هستی ...
تنهای تنها ...
بعضی وقت ها مردن چه قشنگ می شود ...
و چه بد است ...

Posted by Saghariii at 9:09 AM

سه شنبه, 20 اسفند 1392

شدیم آدمهای نماندن.
شدیم آدم های نمی توانم٬ نمی خواهم٬ نمی شود.
دیگر همه ی فعل هایمان منفی شده.
شدیم آدم های خواستم ولی نشد.
نشد٬ دست من نبود٬ نمی شد٬ .... از زبانمان نمی افتد.
شدیم آدمهای گریزان.
گریزان از خودمان
دوستانمان
اطرافیانمان
اعصاب نداشته٬ خلق و خوی بد٬ بی ادبی٬ ... همه را می گذاریم پای مشکلاتمان.
وقتی کسی می رود دیگر نمی پرسیم چرا رفتی.
او هم وقتی می خواهد برود دیگر به خودش زحمت نمی دهد که توضیح بدهد چرا می رود.
دوستی هایمان یک دفعه شروع می شود و یک دفعه تمام. بی آنکه بدانیم چرا٬ بفهمیم چه شد.
می بینیم می رود٬ ولی دیگر نمی پرسیم. نمی خواهیم بفهمیم.
بجای حرف زدن به انتقام فکر می کنیم٬ به حالش را گرفتن فکر می کنیم یا در نهایت می گوییم٬ همان بهتر که رفت. چند تا جمله هم بعدش می گوییم که دلمان خنک شود.
شاید حوصله نداریم٬ شاید روزگار اوضاع را به کاممان تلخ کرده.
ولی انگار دیگر مهم نیست.
انگار دیگر هیچ چیز مهم نیست. نه خودمان٬ نه اطرافیانمان٬ ...
دیگر کسی نمی گوید لطفا بمان٬ چرا می خواهی بروی٬ کجا می روی٬ چه کردم که ناراحتت کردم٬ ...
دیگر کسی نمی گوید ببخشید٬ معذرت می خواهم٬ اشتباه کردم.
همه فکر می کنند حق با خودشان است. همه فکر می کنند حقشان خورده شده است.
هیچ کسی حاضر نیست از چیزی که می خواهد کوتاه بیاید.
شدیم آدم های فراری
فرار از خودمان٬ از لحظه هایمان.

روزگار شاید بدی کند٬ ولی هیچ وقت دلیل رفتارهای بدمان نمی شود.

Posted by Saghariii at 12:00 AM

دوشنبه, 12 اسفند 1392

یک دردهایی را هیچ وقت نمی توانی بیان کنی.
نه که بیان کردنش بد باشد٬ گفتنش سخت است.
در یک جمله در آوردنش سخت است.
این دردها هیچ وقت خوب نمی شوند.
همیشه گوشه ی قلبت می مانند.
آرام٬ آرام خانه ای برای خودشان درست می کنند.
آرام٬ آرام جزئی از زندگیت می شوند.
و بی آنکه بدانی آرام٬آرام با آنها کنار میایی.
اینها می شوند جزئی از وجودت٬ از زندگیت٬ از لحظه هایت.
دلتنگی یکی از این دردهاست.
نه فقط دلتنگی برای کسی یا کسانی.
گاهی هم آدم دلش برای خودش تنگ می شود.
خودش را فراموش می کند.
فراموش می کند چه کارهایی دوست داشته٬ از چه کارهایی لذت می برده.
فراموش می کند که بوده٬ چه برنامه هایی داشته.
بعضی وقت ها می نشیند و به خودش فکر می کند.
و می بیند ... چقدر وقت است که خودش را ندیده.
چقدر وقت است که خودش را فراموش کرده.
چقدر از خودش دور شده ...
این دردها ...
این دردها که می ماند دیگر به این آسانی ها نمی رود.

Posted by Saghariii at 11:18 AM

شنبه, 10 اسفند 1392

احسانم٬ شاید تا قبل از آشنایی با تو باور نداشتم که کسی بتواند بشود همه ی زندگی ات. خنده هایش٬ حتی وقتی ناراحتی٬ خنده روی لبت بیاورد. ناراحتی اش٬ حتی وقتی خیلی خوشحالی٬ غمگینت کند. باورم نمی شد کسی که از گوشت و خونم نیست اینقدر برایم عزیز شود. دوستم شود٬ عزیزم شود و همسرم شود. راستش بعضی وقت ها اصلا یادم می رود با هم ازدواج کرده ایم٬ فکر می کنم هنوز هم با هم دوست هستیم. خیلی خوشحالم که این دوستی روز به روز عمیق تر شد. مرسی که به دنیا اومدی٬ مرسی که هستی و بدون بودنت در کنارم برام بهترین هدیه هست. دوستت دارم و تولدت مبارک. برایت بهترین آرزوها رو دارم عزیز دلم. این رو بدون که بهترینی :x

Posted by Saghariii at 5:24 AM

جمعه, 9 اسفند 1392

وقتی بچه ایم بهمون میگن تو بچه ای نمی فهمی٬ نوجوون که میشیم باز میگن تو نوجوونی هنوز نمی فهمی٬ بعد جوون میشیم دیگه مهم نیست بقیه چی میگن چون خودمون فکر می کنیم خیلی می فهمیم. بعد از جوونی رد میشی و به این فک می کنی که ... ای کاش نمی فهمیدم.

Posted by Saghariii at 9:47 AM

سه شنبه, 6 اسفند 1392

بعضی آدم ها را آدم جور دیگر دوست دارد. اصلا حالتش فرق می کند. دوست داشتن آنها هیچ وقت تکراری نمی شود. هر چه بگذرد دوست داشتنشان نه فقط بیشتر بلکه محکم تر و عمیق تر می شود. مثلا مامان ها٬ مامان ها را همه مان از بچگی دوست داریم٬ به معجزه هایشان ایمان داریم. می گویم معجزه٬ مثلا وقتی زمین می خوردیم٬ زانویمان را بوس می کردند و خوب خوب می شد. مامان ها همیشه فقط قربان صدقه مان نمی رفتند ( اگر می رفتند خیلی لوس می شدیم ) وقت هایی هم دعوایمان می کردند شاید هم می کنند یا همیشه با همه ی کارهایمان موافق نیستند ولی هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان به آنها بیشتر می شود. شاید یک چند سالی آن وسط ها وقتی ۱۳-۱۴ سالمان هست و خیلی احساس بزرگی می کنیم فکر کنیم که آنها درکمان نمی کنند ولی بعد از چند سال می فهمیم تنها کسی که آن موقع درکمان می کرده مامانمان بوده است. یا بابا ها٬ بابا ها همیشه در گیر کار بوده اند و مطمئنا آن وقتی که شاید مامان ها داشته اند را برایمان نداشتند و خوب معمولا کمی جدی تر هستند. آنها را هم هر چه بزرگ تر می شویم دوست داشتنمان محکم تر و عمیق تر می شود.
می دانی این وسط آنها نیستند که تغییر می کنند٬ ماییم که تغییر می کنیم. ما هستیم که زمانی فکر می کنیم آنها درکمان نمی کنند و شاید بی حوصله باشیم و اعصاب نداشته باشیم و با آنها بد صحبت کنیم و بعد هم ما هستیم که می فهمیم تنها کسی که همیشه درکمان کرده آنها بوده اند. آنها همانی هستند که بودند٬ ما تازه بلد شدیم درک کردن و درک نکردن معنیش چیست. این در مورد خواهر و برادر ها هم صدق می کند. شاید بچگی همدیگر را اذیت کنیم و حتی وقتی بزرگ تر می شویم باز هم یکدیگر را اذیت کنیم ولی یک احساسی همه ی این سالها درونمون وجود دارد و آن هم دوست داشتنی هست که به آنها داریم.
این در مورد زن و شوهر ها هم صدق می کند. همه ی زن و شوهر ها با هم دعوا می کنند٬ اصلا اگر دعوا نکنند یعنی یک جای کار ایراد دارد. زن و شوهر ها هم با هم دعوایشان می شود ولی حسی که بهم دارند٬ روز به روز بیشتر و عمیق تر می شود. آنها الان دعوا می کنند و ممکن است کمتر از ۱۵ دقیقه ی بعد در آغوش هم دراز کشیده و گل بگند و گل بشنوند. این در مورد بعضی از دوستی ها هم هست. دوست هایی که طی سال ها یا در مدت کوتاهی جزيی از زندگی آدم می شوند و به اندازه ی فامیل٬ به آدم نزدیک می شوند. به نظر من این دوست داشتن ها از آن عشق آتشین توی کتاب ها خیلی قشنگ تر است. داستان های خوب در بچگی همیشه آخرش دو نفر بهم می رسیدند و نوشته می شد Happily ever after و بقیه ی داستان را نشان نمی داد. آدم در دنیای بچگیش همیشه فکر می کرد خوب اینها هیچ وقت با هم دعوایشان نمی شود و خوشبختی یعنی اینکه دعوایی نباشد. دوست داشتن یعنی بوسه و محبت و در آغوش کشیدن. در صورتی که خوشبختی به دعوا کردن و نکرد نیست. خوشبختی در وجود آدمها است. خوشبختی از ما بوجود می آید. ما اگر بخواهیم ظرف ۵ دقیقه بجای احساس خوشبختی می توانیم با فکر کردن به همه ی بدبختی ها و مشکلات دنیا٬ بدبخت ترین آدم دنیا شویم. یا همین دوست داشتن٬ دوست داشتن معنیش این نیست که حتما همدیگر را بوس کنیم و در آغوش بگیریم و عشق بازی کنیم. بعضی ها همین کارها را می کنند ولی یکدیگر را دوست ندارند. دوست داشتن می تواند در سکوت هم باشد. در درک کردن٬ در فهمیدن٬ در خنده٬ در راه رفتن و ... اینها را باید خودمان یاد بگیریم. باید یاد بگیریم٬ بعضی وقت ها با درد بعضی وقت ها به سختی. اینکه سعی کنیم از دعواهایمان درس بگیریم کار سختیست ولی شدنیست. اینکه امروز بتوانیم بنشینیم چند دقیقه ای به خودمان فکر کنیم و بفهمیم نسبت به سال قبل بزرگ تر شده ایم و چه اخلاق های بدمان را کنار گذاشته ایم و یا سعی کرده ایم کنار بگذاریم سخت است ولی خیلی خوب است و شدنیست.. اینکه با خودمان روراست باشیم خیلی بهتر است.
خلاصه اینکه سعی کنیم دوست داشتنی هایمان را عمیق تر دوست بداریم و به آنهایی که دوستشان داریم بگوییم که دوستشان داریم. سعی کنیم خوشبختی را در وجودمان پیدا کنیم و آن را در زندگی روزمره مان استفاده کنیم. ما همیشه زنده نیستیم ...

Posted by Saghariii at 1:38 PM

يكشنبه, 27 بهمن 1392

رفته بود به یک جای دور
یک جایی
مثل یک خانه
مثل یک دریا
تنها بود
ولی آرام
خسته بود
ولی آرام
دلشکسته بود
ولی آرام
دور شده بود
از خودش
از آدمها
از نگاه ها
از حرف ها
از نادانی ها
از قضاوت ها
ولی آرام بود

Posted by Saghariii at 4:07 PM

يكشنبه, 20 بهمن 1392

آدم های فراموش شده ...

Posted by Saghariii at 5:06 PM

شنبه, 12 بهمن 1392

خودکشی فقط این نیست که آدم رگ خودش را بزند٬ سم بخورد یا خودش را آتش بزند یا طناب دار دور گردن خودش بیاندازد. آدم می تواند نفس بکشد ولی مرده باشد. می تواند تیغ بردارد ولی رگش را نزند٬ بند احساساتش را ببرد. می تواند نفس بکشد ولی دیگر هیچ وقت لبخند نزند. می تواند طناب بیاندازد دور گردن افکارش٬ همه را خفه کند. می تواند یک مرده را ببیند٬ ولی چیزی حس نکند٬ نه درد٬ نه ناراحتی. می تواند سم بدهد به دلش٬ دلش دیگر برای کسی تنگ نشود٬ دلش هیچ چیز را نخواهد٬ دلش دق کند و در سکوت بمیرد. می تواند روحش را آتش بزند ولی جسمش با شما همه جا باشد. آدم ها را به اینجا نرسانید. آدم ها می توانند مرده باشند ولی فقط جسمشان در کنارتان باشد. آدم ها می توانند از درون بمیرند.

Posted by Saghariii at 8:28 AM

چهارشنبه, 9 بهمن 1392

قورباغه در برکه مُرد به امید اینکه شاید روزی نیلوفر آبی هم به او بگوید دوستش دارد.

Posted by Saghariii at 7:09 AM

دوشنبه, 30 دي 1392

آدم اند دیگر٬اینقدر عاشق می شوند که لحظه ای هم نتوانند از هم دور شوند و بعد اینقدر بهم نزدیک می شوند٬که دیگر همدیگر را نمی بینند.

Posted by Saghariii at 1:21 PM

جمعه, 20 دي 1392

همیشه قصه از یک جا شروع می شود. از یک نگاه٬ از یک لبخند٬ از یک پیغام٬ ... راستش شروع شدن قصه اینقدر ها مهم نیست. نه که اصلا مهم نباشد٬ مهم هست ولی نه به مهمی پایان قصه

Posted by Saghariii at 4:35 PM

جمعه, 13 دي 1392

یک وقت هایی دلت از دست خودت می گیرد. اینکه آدم در زندگی اشتباه کند یک امر طبیعیست ولی اینکه آدم یک سری اشتباهات را چند سالی یک بار انجام دهد٬ این طبیعی نیست. این است که درد دارد و باعث می شود آدم دلش از دست خودش بگیرد. اینکه خودت نقطه ضعفت را می دانی و می گذاری آدم ها به آن دست پیدا می کنند٬ می گذاری تا آدمها انگشتان را بکنند نیزه و در آن فرو می کنند. اینکه خودت را می شناسی ولی بعضی وقت ها نمی توانی خودت را کنترل کنی٬ به هر نحوی٬ به هر دلیلی شرایط را برای آسیب رساندن به خودت فراهم می کنی. این ها درد دارد. این ها آدم را از خودش ناراحت می کند. باعث می شود از خودت دلخور شوی. کسی که در این کار مقصر اصلی هست خودت هسی و بس. دلت می خواهد خودت را دعوا کنی ولی دعوا کردن هم دردت را دوا نمی کند. خودت را تنبیه می کنی ولی باز هم فایده ای ندارد. جای زخم بعضی وقت ها یکی دو روزه آرام می گیرد ولی بعضی وقت ها خیلی می سوزد و به این زودی ها خوب نمی شود. شاید تا سال ها جایش درد بگیرد و هر باری که درد می گیرد تو باز از دست خودت دلخور می شوی. چون خودت و فقط خودت این بلا را سر خودت آوردی.

Posted by Saghariii at 5:53 AM

دوشنبه, 9 دي 1392

بعضي از آدمها هيچ وقت تكراري نمي شوند.
هميشه و هميشه دوست داشتني هستند.
هميشه از ديدنشان لذت مي بريد.
هميشه حس خوب به شما منتقل مي كنند.
حتي وقتي ناراحت هستند باز هم سعيشان را مي كنند.
اين آدمها را بايد ديد، بايد خواند، بايد با آنها نفس كشيد.
اين آدمها هر چند كم، هنوز هستند و قابل لمس.

پ.ن : احسانم ❤️

Posted by Saghariii at 8:28 AM

پنجشنبه, 28 آذر 1392

يه وقتايي هم هست كه نه خوبي، نه بد. هيچ حسي نيس... انگار از اول هم هيچ حسي وجود نداشته.

Posted by Saghariii at 3:16 PM

يكشنبه, 24 آذر 1392

تو نیستی و این خانه چیزی جز یک چهار دیواری بی احساس نیست ...

Posted by Saghariii at 10:37 AM

پنجشنبه, 21 آذر 1392

بعضي وقت ها در زندگي آدم ها يك اتفاقاتي مي افتد كه خودشان هم نمي دانند چيست. مثلا يك روز خوب از خواب بيدار مي شوند و مي بينند آن روز را دوست ندارند، حوصله براي انجام دادن هيچ كدام از كارهايي كه دوست دارند هم، ندارند. دست و دلشان به هيچ كاري نمي رود. دلشان هيچ چيزي را نمي خواهد. فكر مي كنند زود گذر است و فردا مي رود. ولي فردا مي بينند، نه، اين حس همچنان وجود دارد. روز زيباييست، دلشان مي خواهد بيرون بروند، لذت ببرند ولي اين حس گريبانشان را گرفته و نمي گذارد. ساعت ها مي نشينند و به يك نقطه خيره مي شوند. اينقدر در افكارشان فرو مي روند كه ساعت از دستشان در مي رود. اگر در همان چند روز اول بتوانند اين حس را از خودشان جدا كنند كه شانس آورده اند. ولي اگر يك هفته اي بگذرد و اين حس همچنان با آنها همراه باشد ديگر به اين راحتي ها نيست. اين حس هي بزرگ و بزرگ تر مي شود. و آنها كم كم روزهاي قبل از اين حس را فراموش مي كنند ...

Posted by Saghariii at 11:39 AM

چهارشنبه, 6 آذر 1392

آدمها بعضی وقت ها یه سری اشتباهات می کنن. بعضی ها وقتی نوجوون هستن٬ بعضی ها تو جوونی٬ بعضی ها تو بزرگی. دردناک ترینش وقت جوونی هست. چون دیگه فکر می کنن بزرگ شدن٬ دیگه عقلشون می رسه٬ دیگه حواسشون هست٬ دیگه ضربه نمی خورن. ولی ای دل غافل ... که می خورن. بعضی وقت ها این ضربه های روحی و اشتباهات خیلی کمک می کنه به آدم٬ به اینکه خودش رو بشناسه٬ دنیا رو بشناسه٬ زندگی رو بشناسه. همین که بشکنی و بتونی خودت رو جمع کنی و سرت رو بالا بگیری و اشک نریزی٬ کار راحتی نیست. ولی اگه بتونی٬ باورت میشه که چقدر قوی هستی. یه سری شکست ها با اینکه شکست هست٬ یه جور پیروزی محسوب میشه. چون کلی درس به آدم یاد میده. کلی چیز آدم ازش یاد می گیره. یه وقتایی شاید چندین سال بعد از اون شکست تازه می فهمی که خدا چه لطف بزرگی اون موقع بهت کرده و دعاهات رو مستجاب نکرده. تازه می فهمی چقد خدا دوستت داشته اون موقع و تو اشتباه فکر می کردی که دوستت نداره. زندگی واسه همه بالا و پایین داره. واسه هر کسی یه سری مشکلات هست. شاید به نظر شما مشکلات بقیه کوچیک باشن ولی اشتباهِ. هر کسی مشکلاتش واسه خودش بزرگ هستن. مهم اینه که هر کدوممون چطوری با مشکلات برخورد کنیم. یاد بگیریم که مشکلات رو حل کنیم٬ دورشون نزنیم. یاد بگیریم پاکشون کنیم ولی درسایی که ازشون یاد گرفتیم رو از یاد نبریم. یاد بگیریم که نذاریم زخمش هی بسوزه و دردمون بگیره. هیچ کسی زندگیش بی نقص نیست. مهم دید هر کسی به زندگی هست. زندگی رو اگه بخوایم می تونیم قشنگ ببینیم٬ می تونیم دوست داشته باشیم٬ می تونیم رنگارنگش کنیم. می تونیم همیشه لبخند بزنیم. سعی کنیم هیچ وقت کم نیاریم. زندگی بهرحال٬ با همه ی مشکلاتش٬ خوبی هاش٬ بدی هاش٬ بدبختی هاش٬ زندگیِ و زندگی قشنگِ ... سعی کنیم قشنگ ترش کنیم واسه خودمون.

Posted by Saghariii at 6:49 AM

جمعه, 24 آبان 1392

بعضی وقت ها آدم دوست داره خودش رو جمع کنه بذاره وسط لباسا تو گنجه ... دوست داره چند روز همون طوری بمونه و کسی پیداش نکنه ... ولش کنن با خودش تنها باشه ... تنها باشه که هر چقدر خواست بخنده٬ هر چقدر خواست گریه کنه٬ هر چقدر خواست جیغ بزنه٬ هر چقدر خواست سرش رو بزنه تو دیوار و کسی بهش چیزی نگه ... بعضی وقت ها آدم دوست داره مدتی گم و گور بشه ...

Posted by Saghariii at 11:21 PM

پنجشنبه, 23 آبان 1392

آدم هایی از جنس امید

پ.ن : این آدمها همیشه بودنشون و وجودشون اطراف آدم لازم هست.

Posted by Saghariii at 9:23 AM

شنبه, 11 آبان 1392

Hope is just around the corner.

Posted by Saghariii at 12:10 AM

دوشنبه, 6 آبان 1392

انبوه درد ها همیشه در یک جا٬ یک زمان و یک لحظه ای که نباید٬ هجوم می آورد.

Posted by Saghariii at 12:39 AM

يكشنبه, 5 آبان 1392

دلش تنگ شده بود برای کسانی که نمی شناخت٬ کسانی که ندیده بود. دلش می خواست یک نفر از آن نا آشناها را پیدا کند٬ از آن نا آشناها که فکر می کنی سالها می شناسی شان. از آن ها که دلت می خواهد ساعت ها بنشینی و برایشان صحبت کنی. از آنها که گوش می دهند٬ هم دردی می کنند٬ با تو عصبانی می شوند٬ با تو لبخند می زنند. از آنها که حس بد به تو نمی دهند. دلش از آنها غریب های آشنا می خواست. ولی می دانست که به این راحتی ها هم نیست. دیگر هیچ غریبی به این راحتی آشنا نمی شود. دیگر هیچ کسی به این آرامی گوش نمی شود. دیگر هیچ کسی پای حرف های یک غریبه نمی نشیند. دیگر کسی هم دردی نمی کند. ....

دلش تنگ شده بود برای همه ی آنهایی که نمی شناخت و غریبه بودند.

Posted by Saghariii at 11:01 AM

سه شنبه, 30 مهر 1392

بعضی آدمها را باید پاک کرد. از نگاه٬ از خاطره٬ از زندگی ...

Posted by Saghariii at 3:06 PM

سه شنبه, 9 مهر 1392

برای شناختن آدمها عجله نکنید. آن ها بالاخره خودشان را در یک جایی٬ یک زمانی به شما می شناسانند.

Posted by Saghariii at 2:24 PM

دوشنبه, 8 مهر 1392

از ياد مي روند، آدم ها و خاطره هايي كه نبايد از ياد بروند و از ياد نمي روند، آدم ها و خاطره هايي كه بايد از ياد بروند.

Posted by Saghariii at 5:59 PM

سه شنبه, 2 مهر 1392

همیشه هم ناامید شدن و دست کشیدن بد نیست. معنی اش این نیست که کم آورده ای و شکست خورده ای. گاهی اوقات اگر بیشتر بمانی از خودت دست کشیده ای. بعضی وقت ها باید از بعضی چیزها و بعضی آدم ها دست کشید. دست کشید و رفت ... و آنها را پشت سر گذاشت.

Posted by Saghariii at 6:23 AM

دوشنبه, 1 مهر 1392

تنهایی به کافه رفتن در عین حال که حس تنهایی را به آدم می دهد یک چیزهای جالبی هم دارد. اینکه حواست به آدم های دیگر هست. چند گروه را می بینی. اول آدمهایی که مثل خودت تنها نشسته اند. دوم آدمهایی که دو نفره هستند. سوم همکار های دو نفره. چهارم گروه های بیشتر از دو نفر. بعضی ها تنها می آیند با موبایل٬ لپ تاپ٬ آی پد یا روزنامه شان مشغول می شوند. بعضی هایشان همین طور که مشغول موبایل٬ روزنامه٬ ... هستند هر از گاهی سرشان را بالا می آورند و به دیگران نگاهی می کنند یا از پنجره به بیرون خیره می شوند. از حالتی که صورتشان به خودش می گیرد٬ از خط های صورتشان می توانی بفهمی که دارند به چه چیزی فکر می کنند. اینکه خوب هست یا دلشان برای آن نفر دومی که همراهشان می توانست باشد تنگ شده. آنهایی که پیداست همکار هستند٬ اصلا ساکت نیستند. تمام مدت حرف می زنند و گاهی یکی شان به آن یکی اصلا وقت حرف زدن نمی دهد. بعضی از دو نفره ها از یک نفره ها ساکت ترند. دو نفر٬ دو دوست٬ دو عاشق٬ دو همدم٬ ... کنار هم یا روبروی هم می نشینند و چیزی نمی گویند. بعضی هایشان سکوتشان قشنگ است. انگار می دانند در سر آن یکی چه می گذرد٬ مثلا هر از گاهی با یک لمس کوچک روی دستان طرف به او فقط یادآوری می کنند که کنارش هستند. یک طوری بالاخره نشان می دهند که شاید در سکوت ولی از بودن در کنار او دارند لذت می برند. ولی بعضی ها هیچ چیزی نمی گویند٬ بهم نگاه نمی کنند٬ همدیگر را لمس نمی کنند٬ از غذای یکدیگر نمی خورند٬ .... و انگار دو غریبه فقط روبروی هم می نشینند. یکی از مقصرین این قضیه جز خود آدم ها٬ تکنولوژیست. بعضی ها همه اش سرشان با تلفنشان گرم است. این گروه از آدمهای دو نفره به نظرم دردناک ترند. اینکه می بینم دو نفر که عاشق و معشوق و دوست٬ ... هستند چرا هیچ حرفی برای زدن با یکدیگر ندارند. چرا دو ساعت روبروی هم می نشینند و هیچ حرکتی نمی کنند. حتی وقتی غذای یا قهوه شان می آید نگاهشان به هم گره نمی خورد. لبخندی رد و بدل نمی شود. غذایشان را بی آنکه در مورد مزه اش٬ بی آنکه در مورد قیافه اش حرف بزنند٬ بی احساس در دهانشان می گذارند. حتی گاهی به غذایشان هم نگاه نمی کنند چون چشمشان به تلفنشان است. آدم باید غذا خوردن را لمس کند. بعضی غذاها باید وقتی قاشق/ چنگال را در دهانت می گذاری٬ چشمانت را ببندی. همه ی حس هایت را درون حس چشایی ات جمع کنی و طمع غذا و حسش را درک کنی. با شریکت آن را تقسیم کنی. در مورد طعم غذایش بپرسی. اینکه می گویند موقع غذا خوردن آدم ها نباید حرف بزنند به نظر من عجیب است. اصلا آدم اگر در مورد غذایش حرف نزند که نمی شود. یا اگر یک تعریف خوب داشته باشد موقع ی غذا٬ غذا را لذیذ تر می کنید. به نظر من موقع غذا خوردن٬ نوشیدن٬ دور هم بودن باید تلفن همراه یا اینترنت را قطع کرد. به اندازه ی کافی همه مان درگیر زندگی روزمره با اینترنت هستیم. می شود یرای چند ساعتی آن را خاموش کرد و از هم نشینی با عزیزان لذت برد. همیشه فکر می کنم که حیف این ساعت هاست. این لحظه ها که در کنار هم هستیم و از وجود هم لذت نمی بریم. باید همه از هر لحظه اش استفاده کنیم. زندگی خبر نمی دهد٬ یک دفعه تغییر می کند و آن وقت شاید حسرت یک لحظه نشستن و غذا خوردن با بعضیا را برای همیشه به دلمان بگذارد.

Posted by Saghariii at 4:36 AM

شنبه, 30 شهريور 1392

غصه که نه٬ ولی درد است. که گاهی می پیچد حوالی آدم ها.
حوالی تنشان٬ جسمشان و از همه بدتر روحشان.
می پیچد آن حوالی و انرژی را٬ شادی را٬ بودن را٬ حواس را می گیرد.
باید جنگید٬ باید جلویش را گرفت وگرنه او کاملا می پیچد و در آغوشت می گیرد و بعدش دیگر به این راحتی٬ راه فراری نیست.

Posted by Saghariii at 6:32 AM

پنجشنبه, 28 شهريور 1392

آدمها مثل کتاب هستند. برای آنکه بشناسیِ شان باید آنها را لمس کنی٬ بو کنی٬ ورق بزنی و هر صفحه را با دقت بخوانی٬ زمزمه کنی٬ چند ساعتی٬ چند روزی را به هر صفحه فکر کنی و درک کنی. اگر آن کتاب را دوست داشتی همیشه در اطرافت نگهش داری و چند روزی یک بار با دیدنش لبخند بزنی و هر از چند مدتی دوباره آن را برداری و بخوانی. و دوباره از خواندنش لذت ببری. اگر هم دوست نداشتی باز هم چیزی عوض نمی شود٬ یک کتاب جدید خوانده ای٬ چیزهای جدید یاد گرفته ای ولی خوب٬ جزء کتاب های مورد علاقه ات نیست و شاید دیگر هیچ وقت نخوانی اش.

Posted by Saghariii at 8:58 AM

چهارشنبه, 27 شهريور 1392

در اینکه آدم نمی شود هر کاری بکند و در آخر بگوید ببخشید که شکی نیست. ولی گاهی آدم می تواند بجای پا فشاری روی حرف یا کاری که می کند٬ کمی فکر کند و متوجه بشود که حرفش یا کارش اشتباه هست. بجای لج کردن و اینکه بخواهد نشان دهد هیچ وقت اشتباه نمی کند٬ می تواند فقط٬ فقط٬ یک معذرت خواهی کوچک کند. قبول کند که اشتباه کرده است. این معذرت خواهی چیزی از کسی کم نمی کند٬ غرور کسی را همه لکه دار نمی کند٬ کار را هم درست نمی کند٬ ولی می تواند طرف یا طرفین مقابل را آرام کند و آرامش را برقرار کند. این کمترین کاریست که آدم وقی کار اشتباهی می کند یا حرف اشتباهی می زند٬ می تواند انجام دهد.

Posted by Saghariii at 10:26 AM

سه شنبه, 26 شهريور 1392

آنهایی که می بینید یک دفعه فرو می ریزند.
آنها صبر داشتند.
صبر کردند.
هی چیزی نگفتند.
خودشان را آرام کردند.
دلشان که شکست٬
شب ها آرام روی بالش اشک ریختند.
دلتنگ که شدند٬
خودشان را بغل کردند.
خسته که شدند٬
به خودشان امید دادند.
آنها روزها٬
ماه ها٬
سال ها٬
خودشان را کنترل کردند.
دم نزدند٬
سخنی نگفتند٬
گله ای نکردند.
آنها بالاخره٬
بعد از این همه مدت٬
یک دفعه٬
ریختند.

آنها٬
حتی گاهی٬
ریختنشان هم آرام است.
که نکند٬
کسی را بیآزارد.

Posted by Saghariii at 7:14 AM

دوشنبه, 25 شهريور 1392

شاید یک روزی٬ یک جایی٬ یک اشتباهی ...

ده سال هست که طلاق گرفتم و دیگه تو هیچ رابطه ای نرفتم.
- چرا ؟
چون دوستش دارم هنوز.
- خوب چرا طلاق گرفتی ؟‌
چون اون موقع دوستش نداشتم.

Posted by Saghariii at 11:08 AM

جمعه, 22 شهريور 1392

آدم ها را براي آن كسي كه هستند دوست بداريم نه براي آن كسي كه ما مي خواهيم باشند.

Posted by Saghariii at 6:49 PM

چهارشنبه, 20 شهريور 1392

وقتی عصبانی هستید قبل از که حرفی بزنید٬ فکر کنید٬ فقط چند ثانیه٬ چون رد پای بعضی حرف ها هیچ وقت پاک نمیشود٬ هیچ وقت.

Posted by Saghariii at 7:07 AM

سه شنبه, 19 شهريور 1392

-از خودت بگو، از خودت و روزهايي كه من نيستم؟
وقتي تو نيستي ... من هم نيستم ...

Posted by Saghariii at 5:30 PM

شنبه, 16 شهريور 1392

آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را به زبان نمی آورد٬ نه که نخواهد٬ نه که نشود٬ نمی تواند. انگار که حرفها در دهانش قفل شده باشند. همان جا می مانند. همین حرفها بعد از مدتی بغض می شوند و گیر می کنند در گلو. طوری که نفس را به شماره می اندازند. آدم بعضی وقت ها بعضی حرفها را پیش خودش نگه می دارد. چون توان گفتنشان را ندارد. چون گوش شنیدنشان را پیدا نمی کند. این حرفها وقتی می مانند و بغض می شوند٬ جایشان خیلی درد می گیرد. خیلی ...

Posted by Saghariii at 3:06 PM

پنجشنبه, 14 شهريور 1392

بعضیا هم هستن که تو زندگیتون هیچ کار خاصی نمی کنن٬ فقط دقت می کنن.

Posted by Saghariii at 8:53 AM

چهارشنبه, 13 شهريور 1392

- آقای آمریکا یک سوالی که برای ما و بینندگان عزیزمون پیش اومده این هست که : اصلا کلا به شما چه ؟
-- به ما خیلی ربط دارد ما بزرگترین و بودون ترین و با فهم ترین کشور دنیا هستیم.
- می شود برای ما توضیح بدهید دقیقا چطور به یک همچین نتیجه ای رسیده اید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم. قدرتمند ترین کشور دنیا.
- آیا شما خودتان جز اولین کشورهایی نبوده اید که از سلاح هسته ای در دو جنگ استفاده کرده اید ؟
-- چرا ولی لازم بوده است. ما هر کاری می کنیم درست است.
- خوب حالا شاید اینها هم به نظرشان کارشان درست بوده و در کشورشان از سلاح شیمیایی استفاده کردند٬ تازه هنوز هم ۱۰۰٪ مشخص نیست که استفاده شده است یا خیر.
-- بیخود می کنند٬ اینها آدم های بی گناه را اینطوری کشتند. ما باید برویم آنجا دو سه تا٫ حداقل بمب بندازیم تا بفهمن دیگه نکنن.
- بعد در اون دو سه تا بمب شما آدمهای بی گناه دیگر نمی میرند؟
-- نه ما اصولا با مردم عادی و زنان و بچه ها کاری نداریم. ما هر که را می کشیم بد هست.
- چطور می توانید مطمئن باشید ؟
-- چون ما آمریکا هستیم.
- خوب اینها الان توی کشورشون جنگ هست و چند میلیون نفر آواره شدند و چند صد هزار نفر مرده اند٬ اگر شما جنگ راه بیندازید که بدتر می شود!
-- نه٬ همه چیز درست می شود. ما کارمان درست است.
- الان افغانستان و عراق درست شده است ؟ مشکلشان حل شده است ؟
-- به نظر ما که همه چیز خوب است.
- آقای آمریکا بعد شما فکر نمی کنید که اینطوری ممکن هست چند درصد جنگ جهانی سوم راه بیفتد ؟ با وجود کشورهایی که با شما مخالف هستند ؟
-- آنها را هم تنبیه می کنیم. ما کلا هر که را بخواهیم تنبیه می کنیم.
- تا حالا کسی به شما گفته است گُ ه بخورید؟
-- ...

و در اینجا بخاطر استفاده از سلاح شیمیایی در ستاد خبرگزاری ما٬ ارتباط قطع شد.

Posted by Saghariii at 10:03 AM

سه شنبه, 12 شهريور 1392

یک سری خاطره ها همیشه گوشه ی ذهن آدم می مانند و هر وقت که دلشان بخواهد پررنگ می شوند. فرقی نمی کند خاطره ی شیرین یا خاطره ی تلخ. یک سری آدمها در زندگی آدم بودند و یا هستند که کل وجودشان تلخ بوده و هست و شاید خواهد بود. این خاطرات چیزهایی را یادت می آورند که شاید مدت ها سعی می کردی فراموش کنی. یادت می آید چقدر اشتباه کردی و نمی دیدی٬ یادت می آید چقدر اذیت می شدی و نمی فهمیدی٬ یادت می آید چقدر درد کشیدی و سکوت کردی و یادت می آید بخاطر کسی که اینقدر تلخ بوده چقدر عزیزانی را در اطرافت رنجاندی.

اینجور آدمها حتی خاطرات شرینشان هم تلخ هست و چند خط به پیشانی آدم می آورد.

Posted by Saghariii at 7:27 AM

پنجشنبه, 7 شهريور 1392

آرام مي گيرد دلم در شهري كه نفس توست.

Posted by Saghariii at 10:39 AM

سه شنبه, 5 شهريور 1392

گاهي با ديدن لبخند يك نفر همه ي مشكلات محو مي شود ...

Posted by Saghariii at 6:01 PM

دوشنبه, 4 شهريور 1392

ببین دارند فراموش می کنند خوبی ها را٬ حالا دیگر فقط بدی هاست که یادشان می ماند.

Posted by Saghariii at 8:45 AM

جمعه, 1 شهريور 1392

مشکل از اونجا شروع شد که هر کسی فکر کرد اونی که خودش میگه درست هست و حق با خودش هست.

Posted by Saghariii at 4:28 PM

چهارشنبه, 30 مرداد 1392

بعضی آدم ها را گاهی باید بوسید و گذاشت کنار ...

پ.ن : بعضی ها را هم نبوسیده باید گذاشت کنار ...

Posted by Saghariii at 7:10 PM

سه شنبه, 29 مرداد 1392

کاش زندگی هم موسیقی متن داشت. مثلا صبحت با یک آهنگ زیبا و آرام و دلنواز شروع شود. وقتی خوشحال در آشپزخانه مشغول آشپزی کردن هستی٬ یک آهنگ دوست داشتنی که نه خیلی ملایم باشد نه تند شروع شود. تا همزمان وقتی داری مایه ی کیک را بهم می زنی کمی برای خودت آرام برقصی. یا وقتی موقع ناهار یا شام می شود٬ یک آهنگ آرام و دلچسب شروع شود. که شام یا ناهار را دوست داشتنی تر بکند. یا وقتی آن کسی که باید را می بوسی یک آهنگ که متن شعرش در زمینه ی عشق و دوست داشتن و پایان خوش باشد٬ پخش شود و تو غرق در دنیای فانتزی بوسه و موسیقی متن شوی. یا وقتی ناراحت و غمگین هستی آهنگ هایی پخش شود که نه ناراحت ترت می کند نه اعصابت را از آنچه هست خراب تر می کند. آهنگ هایی که بتواند آرامت کند. یا وقتی می خواهی بنشینی برای خودت گریه کنی٬ آهنگی پخش شود که متنش همه ی حرف های دلت باشد تا دلت زودتر خالی شود. یا مثلا وقتی از دست کسی عصبانی هست آهنگی پخش شود که متنش به طرف یادآوری کند که چقدر تو را عصبانی کرده است. دنیای من٬ در ذهنم٬ یک وقتهایی٬ نه همیشه٬ فقط یک وقتهایی واقعا اینطوری می شود. ولی اگر تمام مدت زندگی٬ موسیقی متن داشت که خودش می دانست کی و کجا و در چه لحظه ای شروع و تمام شود٬ عالی بود.

Posted by Saghariii at 8:42 AM

وقت هایی که قرار است خوابد نبرد. همه صداها را هم قطع کنی با میلیون ها صدایی که در ذهنت هستند هیچ کاری نمی توانی بکنی. هیچ کاری ... هیچ و هیچ ... تو محکوم می شوی به بیدار ماندن و شنیدن ...

Posted by Saghariii at 2:03 AM

دوشنبه, 28 مرداد 1392

او رفته. حالا ديگر چه فرقي مي كند كه گلدان شمعداني روي طاقچه باشد يا كنار ورودي خانه ...

Posted by Saghariii at 8:11 PM

يكشنبه, 27 مرداد 1392

آدم یک روز صبح یک دفعه از خواب بیدار می شود و می بیند که گم شده است.

در خودش٬
در زندگی اش٬
در نوشته هایش٬
از همه مهم تر در تنهایی اش.

دلش می خواهد همه چیز را٬ لباس ها٬ نوشته ها٬ عکس ها٬ دوست ها٬ ... را جمع کند بگذارد در یک چمدان قدیمی زیر تخت. شاید هم در انباری. یک جایی که دستش هم بهشان نرسد. بعد برود برای خودش بگردد و از نو شروع کند. انگار تازه متولد شده باشد. قدم بزند٬ مغازه ها را ببیند٬ داخل مغازه ها برود و بلند سلام کند. چند تا سوال کند٬ مثلا که از این قرمز هم دارین ؟ از اون سایز فلان دارین ؟ بعد با لبخند از مغازه بیرون بیاید. قدم زنان به پارک برود٬ بستنی قیفی بخرد و همینطور که قدم می زند بستنی اش را لیس بزند. کنار دریاچه بنشیند٬ کفشش را در بیاورد٬ پایش را در آب بزند. همانطوری دراز بکشد. چشمانش را ببندد. بگذارد دیگر هر چه در وجودش هست از پاهایش برود در دریاچه. گم شود برای خودش. آدم بعضی وقتها دلش می خواهد اصلا پیدا نشود. همانطوری تا هر وقت خواست گم بماند.

Posted by Saghariii at 4:00 PM

جمعه, 25 مرداد 1392

پ.ن : هر وقت از ادد کردن همه ی لیست دوستهای من تو فیسبوک خسته شدی برو به زندگیت برس. :)

Posted by Saghariii at 2:03 PM

پنجشنبه, 24 مرداد 1392

تو در شهر نیستی و همه جا دلگیر شده است.
جایت خالیست.
می دانی کجا از همه جا بیشتر ؟
در تخت٬ این تختخواب بدون تو وسعتش زیاد می شود.
انگار انتها ندارد.
شبها سرم را روی بالشت می گذارم.
از شب ها هم بگویم ؟
این شب ها بدون تو صبح نمی شود.
بگذار از صبح ها هم بگویم.
این صبح ها هم بدون تو شب نمی شود.
هیچ غذایی آن طمعی که باید را نمی دهد.
دیگر هیچ جایی در شهر زیبا نیست.
هیچ کاری بدون تو هیجان انگیز نیست.

این دل٬ تنگ است. خیلی هم دلتنگ است.

Posted by Saghariii at 6:26 PM

دوشنبه, 21 مرداد 1392

بعضی چیزها هست که هیچ وقت به آنها عادت نمی کنی٬ فقط از گفتنشان خسته می شوی ... همین

Posted by Saghariii at 12:54 PM

يكشنبه, 20 مرداد 1392

دلتنگی از یک جایی شروع می شود
از یک آه٬
از یک ضربه انگشت روی پا٬
از کشیدن دست روی لبه ی مبل٬
از چند چروک روی پیشانی.
بعد حرکت می کند٬
آرام آرام٬
در خون جریان پیدا می کند.
در همه ی بدن حرکت می کند٬
در پاها٬
در دستها٬
در سر و متمرکز می شود دور قلب.
بعد جمع می شود٬
دور قلب جمع می شود٬
آنقدر که با هر ضربان قلب دلتنگی حس می شود.
در ریه نفوذ پیدا می کند٬
آنقدر که با هر نفس ضربه ای می زند.
دلتنگی چیزی نیست که فراموش شود٬
از بین برود
یا تمام شود.

دلتنگی از آدمی به آدم دیگر منتقل می شود.

Posted by Saghariii at 5:43 PM

جمعه, 18 مرداد 1392

آدمها از تنهايي نمي ميرند ولي از دلتنگي چرا ...

Posted by Saghariii at 6:10 PM

سه شنبه, 15 مرداد 1392

اين فاصله هاي لعنتي، كه نه كم مي شوند نه تمام مي شوند.
فقط هي دوري ها را يادآوريت مي كنند.

Posted by Saghariii at 8:27 PM

چهارشنبه, 9 مرداد 1392

چمدان پیچیدن یکی از کارهای عجیب دنیاست. وقتی می خواهی بروی پیش عزیز یا عزیزانت٬ لذت بخش ترین کار دنیاست و وقتی می خواهی از پش آنها بروی یا یکی از عزیزانت از پیشت برود٬ زجرآورترین کار دنیاست.

Posted by Saghariii at 9:45 PM

وقتی آشپزی می کنی بیاد از پشت دست بندازه دور کمرت و گردنت رو بوس کنه

Posted by Saghariii at 12:19 PM

پنجشنبه, 3 مرداد 1392

بعضي وقت ها فداكاري بعضي از آدمها اينقدر زياد و بزرگ هست كه هيچ جمله اي، هيچ حرفي، هيچ كاري نمي تونه جبران اين همه زحمت و فداكاري باشه. شما دو نفر عزيزترين و بهترينيد هم واسه من هم سحر هم سمن، شما كه همه عشق و جووني و خوشي و زندگيتون رو بخاطر ما و براي ما گذاشتين. شما كه با اينكه من و سحر الان كيلومترها دوريم ازتون و بزرگ شديم و ازدواج كرديم بازم هميشه نگرانمونين و به فكرمونين و از راه دور هر كاري كه از دستتون بر مياد برامون انجام ميدين. اينقدر قلبتون بزرگ هست و مهربونيد كه شوهرامون هم واستون شدن بچه هاتون و همون قدر كه نگران ما هستين نگران سعيد و احسان هم هستين. شما دو نفر به ما عشق رو ياد دادين، زندگي رو ياد دادين، مهربوني رو ياد دادين، خوبي رو ياد دادين و راه زندگي رو نشونمون دادين. هر چقدر بگم بازم كم هست ... دوستتون داريم از صميم قلبمون و اميدواريم هميشه لبتون خندون باشه و تنتون سالم و سايتون بالاي سر ما. سي و هفتمين سالگرد ازدواجتون مبارك باشه بهترين ها

Posted by Saghariii at 4:26 AM

يكشنبه, 23 تير 1392

شعور از آنچه فكر مي كنيد به شما نزديك تر است.

Posted by Saghariii at 6:48 PM

يكشنبه, 16 تير 1392

آدم ها گاهي آنقدر به راحتي همه چيز را فراموش مي كنند، كه تو شك مي كني كه شايد آن چيزها اصلا وجود نداشته اند.
جز در خيال تو ...

Posted by Saghariii at 8:20 PM

شنبه, 15 تير 1392

وقتی تو هستی٬ ساعت ها زود می گذرند و صبح٬ زود شب می شود.
اما امان از وقتی که تو نیستی ...
این ثانیه ها٬ این دقیقه ها٬ این ثانیه ها نمی گذرند ...
هر ساعت٬ یک روز
هر روز٬ چند روز ...

Posted by Saghariii at 6:18 PM

چهارشنبه, 12 تير 1392

عطر نرگس که می پیچه تو خونه ...

Posted by Saghariii at 12:47 PM

سه شنبه, 11 تير 1392

فقط «تو» می توانی آرامم کنی ...

Posted by Saghariii at 6:24 PM

خورشید٬ آسمان آبی٬ نسیم خنک٬ یک لیوان چای٬ در حال نوشتن ... هومممم

Posted by Saghariii at 6:28 AM

دوشنبه, 10 تير 1392

چطوری می شود آدم یک فیلم را ببیند بدون آنکه در آن فرو رود‌ ؟ بدون آنکه با شخصیت ها بخندد٬ با آنها گریه کند و وقتی فیلم تمام می شود بلند شود و برود دنبال زندگی خودش ؟ برای من عجیب است. من تا ساعتها به فیلم فکر می کنم٬ به تک تک شخصیت ها٬ کارها٬ حرف ها٬ احساس ها. بستگی به فیلم دارد گاهی شاید حتی چند روز فیلم من را درگیر خودش کند و نتوانم از فکرش بیرون بیایم. بعضی فیلم ها خیلی ناراحتم می کند٬ حتی شاید بیشتر از شخصیت های اصلی اشک بریزم. با بعضی فیلم ها می خندم٬ بلند بلند. هیجان زده می شوم٬ شاد می شوم٬ ناراحت می شوم و عصبانی می شوم. یکی از شخصیت های فیلم را می گیرم و برای مدت زمانی که فیلم را می بینم جای او را می گیرم. فقط فرق من با شخصیت فیلم این است که شخصیت فیلم بعد از که فیلم تمام شد دنبال زندگی اش می رود ولی من تازه چند ساعتی٬ چند روزی بعد از تمام شدنش درگیری فکری دارم. شاید برای خیلی ها خنده دار باشد ولی خوب این منم و شاید خیلی های دیگر ...

Posted by Saghariii at 5:19 PM

يكشنبه, 9 تير 1392

هوای سرد٬ کنار بخاری٬ عطر تن تو٬ سرت را که گذاشته ای روی پایم و به خواب رفته ای.
نفس عمیق٬ لبخندی از لبخندت وقتی آرام و بچه گانه خوابیده ای ...
وقتی خوشبختی در خونم می دود ...
وقتی بودنت دلتنگی های دیگر را کم می کند ...
وقتی آرامشت٬ آرامم می کند ...
تو الهه آرامشم شدی ...

Posted by Saghariii at 11:19 AM

شنبه, 8 تير 1392

بعضی وقت ها بعضی حرف ها را نباید زد. باید سکوت کرد. باید گوش کرد٬ نگاه کرد و گذشت و فراموش کرد ...

Posted by Saghariii at 12:46 PM

جمعه, 7 تير 1392

بعضی آدمها٬ همان هایی که خیلی محکم هستند.
آنها هم می شکنند.
آرام و محکم می شکنند.
گوشه ای٬ بی سر و صدا.
بی آنکه کسی بفهمد.
بی آنکه کسی ببیند.
می شکنند و دیگر ... ه ی چ ...

Posted by Saghariii at 5:35 PM

پنجشنبه, 6 تير 1392

یک استکان چای برای خودت میریزی.مینشینی کنار بخاری٬ پاهایت را دراز می کنی. لپ تاپت را روی پایت می گذرای. چشمانت را می بندی. نفس عمیق می کشی. صفحه ورد را جلویت باز می کنی. جمله های قبلیت را می خوانی. چند کلمه را عوض می کنی٬ یکی دو تا غلط پیدا می کنی٬ آنها را هم درست می کنی. می رسی به آخرین جمله. اینتر را می زنی و می روی سر خط ... | همین طوری جلویت می رود و می آید و تو محو تماشایش می شوی. نفس عمیق دیگری می کشی و انگشتانت را روی کلید ها می گذاری ...‌ | همچنان دارد چشمک می زند. لپ تاپت را می بندی٬ دراز می کشی٬ چشمانت را می بندی ... و در دنیایت غرق می شوی. دنیایی که نتوانستی آن را بنوبسی ولی می توانی ببینی ...

Posted by Saghariii at 5:32 PM

چهارشنبه, 5 تير 1392

دوستت دارم فقط حرف نیست٬ یک تعهد هست. به احساس٬ به قلب٬ به وجود ...

Posted by Saghariii at 5:53 PM

سه شنبه, 4 تير 1392

Sometimes it feels like there are so many things in this world we can't control: Earthquakes, floods, reality shows. But it's important to remember the things that we can .. Like forgiveness, kindness, fresh starts. Because the one thing that turns the worlds from lonely place to a beautiful place is love. Love in any of its forms. Love gives us hope. Hope gives us new life.

P.S : From New year's eve movie

Posted by Saghariii at 8:01 AM

دوشنبه, 3 تير 1392

صبح که از خانه بیرون می رود و تو خوابی٬ لبهایت را آرام ببوسد...

Posted by Saghariii at 5:01 AM

شنبه, 1 تير 1392

یک زمانی می رسد که آدم دیگر نه گریه می کند٬ نه ناله٬ نه سخنی می گوید. آن هم زمانیست که دلتنگی هایش به اوج می رسد.

Posted by Saghariii at 5:34 PM

جمعه, 31 خرداد 1392

آدم يك جايي يك دفعه تمام مي شود، مي رود.
آرام آرام از سطح زمين، از خاطره، از ياد و از دست مي رود.
نه حسش نه جسمش نه روحش نه حتي نگاه يا خنده اش.
مثل قطره اي باران، مثل ياري، مثل احساسي,... يك دفعه مي رود ...

Posted by Saghariii at 9:09 PM