شنبه, 9 خرداد 1388

دلم تنگ شده ...

برای دل تنگی های دیگرم ....
برای بی صدا خوابیدنم ....
برای اشک ریختنم ....

دلم تنگ شده ...

Posted by Saghariii at 10:14 AM

پنجشنبه, 12 دي 1387

دلم ...

مردم غزه گناه دارند ... ولی خودمان هم بسیار هموطن داریم که گناه دارندها ...

-------------------
پ.ن : دلم ... دلم یک شانه میخواهد ... دلم یک آغوش میخواهد ... که سرم را بگذارم روی شانه هایش ... غُرغُر کنم ....و هر از گاهی قطره ای اشک بریزم ...

Posted by Saghariii at 5:37 PM

يكشنبه, 14 مهر 1387

ساغر و بعضی از چراهایش ...

چرا گاهی همه چیز قاطی میشود ؟
چرا گاهی حتی فکرت حالم را به هم میزند ؟
چرا گاهی تمام خوبی هایت را رویم بالا می آوری ؟
چرا گاهی تحمل شنیدن صدای خودم را هم ندارم ؟
چرا گاهی تمام مشکلات با هم خرخره آدم را می جود ؟
چرا گاهی آدمها آنقدر نفرت انگیز و تهوع آور می شوند ؟
چرا گاهی دوست دارم دیگر هیچ موجود زنده ای را نبینم ؟
چرا گاهی اینقدر مسائل سخت و غیر قابل حل می شود ؟
چرا گاهی معنی هیچ چیز را به هیچ کس نمی توانم بفهمانم ؟
چرا گاهی نمیفهمی دهنت را که باز میکنی تمام جذابیتت جلوی چشمانم از بین میرود ؟

چرا هیچوقت من آدم نمیشوم ؟

Posted by Saghariii at 5:26 PM | Comments (34)

چهارشنبه, 2 مرداد 1387

... ساده ...

دلم میخواهد به یک دشت بروم ... اصلا بیا تصورش کنیم ... چشمانت را ببند ... تصور کن ...دشتی سبز ... پر از گندم و درخت ... صدای باد ... صدای باد را میشنوم ...صدای باد لابه لای گندم زار ... هیس ... گوش کن ...
آن پرنده ها را میبینی ... دور هم جمع شده اند و میخوانند ... مثل لا لا لا ... لا لا لا لا ... من هم میخوانم ... تو هم بخوان ... آن اسب هایی که وحشیانه می تازند ... آن یکی از همه خوشگل تر است ... آن که قهوه ای است ... نه آن یکی ... آن که جلوی بقیه ایستاده است را میگویم ... نگاه کن چگونه با آن اسب سفید بازی میکند ... آن دورتر صدای آب را می شنوی ... آن رودخانه را دوست دارم ... پاچه های شلوارم را بالا میزنم ... و به درون رودخانه میروم ... هوم م م م م .... چه آب سردی ... همه وجودم سردی آب را در خودش فرو میبرد .... دوست دارم همان طور که در رودخانه ایستاده ام به گندمزار نگاه کنم ...
صدای باد لابه لای گندمها ... خواندن پرنده ها ... صدای آب رودخانه که به سنگ ها میخورد ... آه ... آه که چقدر این منظره را دوست دارم ... آن ماهی های کوچک را میبینی ؟ ... کاش آن ابر به این طرف بیاید و نم نم بارانی شروع به باریدن کند ... می خواهم تمام وجودم غرق در این زیبایی شود ... می خواهم آب شوم ... آب شوم ... به پای این گندم ها بروم ... از کنار آنها حرکت کنم ... در آن دشت بزرگ غرق شوم ... زمین من را در خودش فرو برد ... میخواهم رها شوم ... در اعماق زمین ... رها شوم ...

------------------------------------------

پ.ن بی ربط احساسی : یادش بخیر ... یادش بخیر ... آنچنان ساده آمدی ... که غرق در سادگی آمدنت بودم ..... که ساده رفتی ... حال مدتها وقت دارم که غرق در سادگی رفتنت باشم ....

Posted by Saghariii at 10:18 AM | Comments (32)

سه شنبه, 28 خرداد 1387

دیشب تا صبح خواب به چشمانم نیامده است ... فکر میکنم ... به تو ... به حرفایم ... به حرفهایت ... به حرفهای نگفته مان ...

به همین زودی دلم برایت تنگ شد ... به همین زودی خاطراتمان دارد دور شد ... به همین زودی گرد و غبار غم درونم را لبریز کرد ....

بعضی وقت ها زود دیر میشود ...


Posted by Saghariii at 8:41 AM

جمعه, 10 خرداد 1387

تعداد پلیس های ما یا اینقدر زیاد هست که اینقدر وقت صرف گرفتن جوانان میکنند و ساعتها به همراه جوانان و بقیه در خیابانها پرسه میزنند یا اینکه واقعا کار دیگری جز این ندارند ...


پ.ن بی ربط : حالا اینا رو ول کن ... چی پوشیدی ؟!!!!!!

Posted by Saghariii at 10:42 PM | Comments (33)

يكشنبه, 8 ارديبهشت 1387

یک دوست می خواهم ....

Posted by Saghariii at 12:09 AM

يكشنبه, 25 فروردين 1387

سکوت ...

دستانم را گرفتی ... نگاهمان در هم گره خورد ... سکوتی شیرین بین مان حکم فرما شد ...
می دانی آن سکوت را دوست دارم .... اینکه ساعتها در کنارت بنشینم و کلامی بین مان رد و بدل نشود ... و وقتی از کنارت می روم احساس کنم ساعتها برایت حرف زده ام ... این را هم دوست دارم ...

دلم برای نگاهت .... دستانت ... آرامشت ... تنگ شده است ....


پ.ن بی ربط مهم : واقعا چقدر یک نفر یا یک عده می توانند بزدل باشند ... که در مکانی عده ای انسان بی گناه را منفجر کنند ... مرگ هم برای اینان کم است ...

Posted by Saghariii at 8:49 AM | Comments (43)

جمعه, 3 اسفند 1386

مُردَم ... مُردی ... مُرد ...

اولین باری که مُردَم 1 سالم بود ... وقتی در یک روز 30 بار خودم رو کثیف کردم ... از ناراحتی ...
دومین بار ... 6 سالم بود ... وقتی توی دستشویی یکی از بچه ها یهو اومد تو ... از خجالت ...
یه چند سال دیگه نمردم ... تا وقتی که رفتم هنرستان ....
سال سوم بود .... برای بار 4اُم ریاضی 5 رو افتادم ... این دفعه هم از خجالت بود ... هم از ناراحتی ...
دوباره چند سال نمردم .... تا این 2-3 سال آخر ... این 2-3 ساله زیاد میمُردَم ...
آخرین بار همین امروز بود ... وقتی دکتر تو چشمام نگاه کرد ... و من فهمیدم که میخواد چی بگه ...

این مُردن ما هم اوضاعی شده ها ....


پ.ن سوالی بی ربط :

بیشترین چیزی که من رو ناراحت میکنه .... نامردیه ....

بیشترین چیزی که تو رو ناراحت میکنه چیه ؟

Posted by Saghariii at 11:31 PM | Comments (65)